تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یا من هو اضحک و ابکی


توی حرم امام رضا (ع) گریان و اشک ریزان اومده پیش پدرش. همینجور که بینی اش را تند تند بالا می کشه به باباش می گه : "بابا اون آقاهه بهم فحش داد! "

باباش می گه: "چی گفته بهت مگه؟"

می گه : "بهم گفت خر خودتی" :|


پ.ن. ١ : ماجرا مربوط به محمدحسین نیست و مربوط به فرزند یکی از بستگان

پ.ن. ٢ : این مطلب برای ما جوکه برای خیلی از سیاسیون ما خاطره است رسما! چقدر دلم می خواست این قصه رو توی یک متن سیاسی استفاده کنم اما الان حال ندارم. خودتون حدیث مفصل بخوانید :)

پ.ن.٣ : خسته ایم ... خیلی خسته ایم ...


بی نشان :) ۹۶-۳-۳۱ ۲ ۱۰۲

بی نشان :) ۹۶-۳-۳۱ ۲ ۱۰۲


یا صاحب الزمان

 

مستم کن آن چنان که ندانم ز بیخودی
در عرصه خیال که آمد کدام رفت
 
بر بوی آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت
 
دل را که مرده بود حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم می اش در مشام رفت
 
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نیاز به دارالسلام رفت
 
نقد دلی که بود مرا صرف باده شد
قلب سیاه بود از آن در حرام رفت
 
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
می ده که عمر در سر سودای خام رفت
 
حافظ
 
 این شب مهم قدر همسایه هامون رو فراموش نکنیم...

بی نشان :) ۹۶-۳-۲۷ ۲ ۱۱۶

بی نشان :) ۹۶-۳-۲۷ ۲ ۱۱۶


هو الرئوف

 

مولای یا مولای... انت القوی و انا الضعیف...

.

.

.

.

.

خدایا تو اونقدر قوی هستی و من اونقدر ضعیف و ناتوانم که اگر من رو به خاطر نفهمی ها و گناهانم بزنی آبروی خودت می ره ... از من گفتن ... من اونقدر ضعیف و ناچیزم که زورم به خودم هم نمی رسه ... اون وقت اگر یکی بیاد بهت بگه تو با این قوت و قدرتت، با این جلال و جبروتت با این بزرگی و عظمتت با این علوّ و متانتت آخه چرا این جوجه زپرتی رو زدی  و ازش انتقام کشیدی اصلا این مگه چی هست که حسابش کنی و ازش انتقام بگیری، چه جوابی داری بدی خدا جون؟ حالا هر کاری هم که کرده باشه این بدبخت ... به خودت قسم آبروی خودت می ره ... خودت می دونی دیگه ...

 


بی نشان :) ۹۶-۳-۲۵ ۰ ۹۶

بی نشان :) ۹۶-۳-۲۵ ۰ ۹۶


یا لطیف


ای دل و جان بنده تو، بندِ شکرخنده تو

خنده تو چیست بگو: جوشش دریای کرم

مولانا


بی نشان :) ۹۶-۳-۲۴ ۱ ۷۶

بی نشان :) ۹۶-۳-۲۴ ۱ ۷۶


یا ارحم الراحمین



خیلی از ما، وقتی که صحبت از آتش جهنم می شود، گمان می کنیم دارند درباره یک امر "نسیه" صحبت می کنند. درباره "یک جایی" حرف می زنند که "وقتی مردیم" و به شرطی که مشمول لطف و رحمت الهی نشویم و در صورتی که شفاعت اولیا الهی شامل حالمان نشود و اگر ... و اگر ... و اگر ...، گرفتارش خواهیم شد. مثلا یک دره بزرگ و عمیق را تصور می کنیم که شعله های آتش تویش زبانه می کشد یا پر است از مواد مذابی شبیه به مواد آتش فشانی که دارد زیر پایمان قل قل می کند... شاید در آن لحظات خودمان را تصور کنیم که مرده ایم و آورده اند ما را کنار آن دره. توی ذهنمان ذل می زنیم به آتش غضب الهی و اگر باور کنیم که خداوند هم می تواند انقدر سنگدل باشد که آدم ها را اینطوری عذاب کند، کمی بترسیم...بعد هم با کمی گریه و اشک از خدا بخواهیم ما را اینگونه نسوزاند... بگوییم که طاقت نداریم بگوییم که ضعیفیم در برابر عذابش... بعد هم تمام... دوباره روز از نو روزی از نو...


:::

اما به گمانم حقیقت خیلی با این تصور فاصله دارد. به گمانم حقیقت این است که "عذاب الهی " اصلا اصلا یک "اتفاق نسیه" نیست. نقدِ نقد است. همین الان هست. همین الان بعضی ها توی آتش معذبند و برخی توی بهشت متنعمند. اگر تکبر داریم همین الان توی جانمان آتش روشن کرده ایم. آتشی که به فرمایش معصوم علیه السلام ما را تاب و طاقت تحمل آن نیست. اما نه تنها تحمل می کنیم که با آن خوشیم و گاهی افتخار هم می کنیم. با حرص بیشتر خواهی مان، همین الان -نه که در کنار آتش- که در دل آتش نشسته ایم و نمی فهمیم. طمع، شهوت، غضب، تنبلی ، حسد، بخل و ... همه شان آتشند توی وجود ما... آتش هایی که خودمان روشنشان کرده ایم، در آن دمیده ایم و شعله ودش کرده ایم...بیا امشب محکم تر بگوییم "خلصنا من النار یا رب..." نه که از آن آتش نسیه که ما را از آتش طمع مان از آتش حرص مان از آتش غضبمان از آتش نفهمی مان از آتش تکبرمان از آتش شهوتمان از از آتش حسدمان از آتش طغیان و سرکشی مان از خود خود خود مان نجات دهد... از آتش هایی که همین الان در وجودمان شعله می کشد...


:::

اشک اما همان آب آسمانی است که بر بلد میت فرو می ریزد و زنده اش می کند... اصلا اشک از جنس زمین نیست. اشک از آسمان می آید هم خودش و هم روزی اش... اشک از دل می جوشد و دل خانه اوست مال اوست سهم اوست ... اشک ها هم برای تو نیست... اشک ها هم آب طهور خداست ... و کذلک تخرجون...


 

:::

امشب را بیدار بمانیم و قلبمان در خواب باشد چه فایده دارد؟ امشب شب بیداری قلب هاست... بیا قلب هایمان را بیدار کنیم... از خدا بخواهیم بیدارمان کند... راستش اول باید ببینیم  و با تمام جانمان بفهمیم که خودمان نمی توانیم بیدار بشویم... خفته را خفته کی کند بیدار ... ؟ آن وقت است که از تمام جانمان از او می خواهیم که بیدارمان کند... از خدا می خواهیم که نجاتمان بدهد... از خودمان فراری می شویم ... بیا محکم محکم به خدا بگوییم :

الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقظتنی بمحبتک...



بی نشان :) ۹۶-۳-۲۳ ۲ ۲۵۳

بی نشان :) ۹۶-۳-۲۳ ۲ ۲۵۳


یا کنز الفقرا

 

آدم چقدر باید حقیر باشه که راحت بنشینه سر سفره افطار رنگارنگش در حالیکه روبروی خونه اش یک پیرزن با لباس های مندرس و چادر رنگ و رو رفته اش خم شده توی سطل زباله شهرداری و (ای کاش آشغال جمع می کرد؛ آشغال جمع میکرد انقدر دلم نمی سوخت...) "کاهو های پلاسیده همون کاهو های زمختی که میوه فروش ها دور می ریزند" رو بریزه توی کیسه ...

 

:::

سالها پیش یکبار پدرم من رو برد میدون امام حسین تهران. من رو برد تا ببینم یه عده آدم فقیر توی سطل آشغال ها دنبال میوه می گردند...  من رو برد تا فقر رو ببینم از نزدیک... من رو برد که راحت اسراف نکنم... اما فکر نمی کردم بعد از بیست و چند سال دوباره...

 

نمی دونم! شاید فیلمش بود. شگرد گدایی مثلا! (یکی از ظلم های گداهای دروغین این ه که دیگه نمی تونیم راحت باور کنیم فقر رو ... راحت خودمون رو توجیه می کنیم برای کمک نکردن و ندیده گرفتن...) اما هر چی بود دل من رو خیلی به درد آورد...

 

:::

عزیزی می گفت تو این شب ها دست گداهای دروغی رو هم رد نکن... مگه نمی خوای خدا دروغهات رو قبول کنه؟ عذرهای الکی ت رو بپذیره؟ مگه نمی خوای روزه های بی ارزش ت رو تحویل بگیره؟ تو هم دروغ های مردم رو قبول کن... تو این یه ماه لااقل دست هیچ گدایی رو رد نکن...

 

:::

فرمود:

إِنَّ الْمِسْکِینَ رَسُولُ اللَّهِ فَمَنْ مَنَعَهُ فَقَدْ مَنَعَ اللَّهَ وَ مَنْ أَعْطَاهُ فَقَدْ أَعْطَی اللَّهَ؛
تهیدستی که به تو رو آورَد فرستاده خداست، پس آن که دست رد به سینه او نهد در واقع خدا را رد کرده است، و آن که او را عطا کند گویی به خدا بخشیده است.


نهج البلاغه، حکمت 296


بی نشان :) ۹۶-۳-۲۰ ۶ ۱۳۷

بی نشان :) ۹۶-۳-۲۰ ۶ ۱۳۷


یا من لا مفر الا الیه

 

بعضی ها میگن دیدار به قیامت... اونجا یوم الفصل ه! روز جدایی... روزی که همه از هم فرار می کنند... حتی آدم از پدر و مادر و زن وبچه اش فرار می کنه ... نه! بالاتر! حاضر می شه زن و بچه اش رو جای خودش بندازن تو آتش ... دیداری نیست اونجا... از این خبرها نیست... گفتگویی نیست... حرفی نیست... کلامی نیست...الا برای متقین...

.

.

 

وَ أَسْأَلُکَ الْأَمَانَ

یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ ، لِکُلِّ امْرِى ءٍ مِنْهُمْ یَوْمَئِذٍ شَأْنٌ یُغْنِیهِ

وَ أَسْأَلُکَ الْأَمَانَ

یَوْمَ یَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ یَفْتَدِی مِنْ عَذَابِ یَوْمِئِذٍ بِبَنِیهِ وَ صَاحِبَتِهِ وَ أَخِیهِ وَ فَصِیلَتِهِ الَّتِی تُؤْوِیهِ وَ مَنْ فِی الْأَرْضِ جَمِیعا ثُمَّ یُنْجِیهِ

 

کَلّا إِنَّهَا لَظَى نَزَّاعَةً لِلشَّوَى...


 

و از تو امان مى خواهم

در روزى که انسان فرار مى کند از برادر و پدر و مادر و همسر و فرزندانش، و براى هرکدام از آنها در آن روز کارى است، که آن کار او را بس است،

و از تو امان مى خواهم

در روزى که گنهکار دوست دارد، اگر بتواند از عذاب آن روز، پسرانش و همسرش و برادرش و خویشانش که او را در بر مى گیرند و هرکه در روى زمین است بها بدهد سپس این بها دادن او را نجات دهد.

هرگز! همانا عذاب الهى آتشى شعله ور است، برکننده پوست اعضا براى سوزاندن است...

 


بی نشان :) ۹۶-۳-۱۹ ۲ ۱۰۲

بی نشان :) ۹۶-۳-۱۹ ۲ ۱۰۲


یا لطیف

 

یا مثل خاک، با نم پیمانه ای بساز

یا مثل تاک، درخودت میخانه ای بساز*

 

ای دل اگر تو را ز حقیقت نصیب نیست

بی رگ مباش! لااقل افسانه ای بساز

 

باغ خدا، بهشت خدا آن طرف تر است

اما تو آن طرف تر از آن خانه ای بساز**

 

من با سکوت یکسره ات ساختم تو هم

با گریه شبانه دیوانه ای بساز

 

ای دل تو شاعری و جهان هند غربت است

بی آشنا به معنی بیگانه ای بساز...

 

محمدمهدی سیار

 

* توضیح لازم:

 اصل بیت ایشان این است:

"یا مثل تاک، درخود، میخانه ای بساز"

اما به نظرم ایراد وزنی پیدا میکند و با تغییری که دادم ایراد وزنی اون از بین میره. البته من تخصصی ندارم. شایدم ایراد وزنی پیدا نمی کنه. به هر حال شعر اصلی با عبارت داخل متن فرق داره.

 

** به گمانم مرتبط است با آیه " رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة" سوره تحریم آیه 11

.

.

عنوان از حافظ است


بی نشان :) ۹۶-۳-۱۸ ۱ ۱۰۰

بی نشان :) ۹۶-۳-۱۸ ۱ ۱۰۰


یا من لا هو الا هو

ما خداى تبارک و تعالى را شکر مى کنیم که با این همه مشکلاتى که براى جمهورى اسلامى پیش آوردند و پیش خواهند آورد، جز ذات مقدس او پناهى نداریم. هر چه هست از اوست و هر چه خواهد شد هم از اوست و ما جز یک خدمتگزارى که باز هم توفیقش از اوست، چیزى نیستیم. باید همه ما توجه داشته باشیم به اینکه ما خودمان چیزى نیستیم، هر چه هست اوست. اگر عنایات او نبود ما هیچ بودیم؛ چنانچه از ازل هم هیچ بودیم و بعدها هم از حیث حیثیت خودمان هیچیم. منتها ما هیچها اشتباه داریم؛ خیال مى کنیم ما هم یک چیزى هستیم و این یک حجابى است بین ما که امیدوارم خداى تبارک و تعالى این حجاب را بردارد و ما بفهمیم کى هستیم؛ «اللَّهُمَّ ارِنِى الأشْیاءَ کَما هى».

 

بیانات امام خمینی در جمع اعضاى هیأت دولت در آستانه هفته دولت و پس از کشتار مکه- سال 66

:::

 فقط یکبار از نزدیک حضرت امام را دیدم که آن هم حسرتی است بر دلم... کوچک بودم که پدرم می خواست برود دیدن امام. هنوز عبور از کوچه های جماران یادم هست. آن موقع خیلی دور و پیچ در پیچ در نظرم آمد. بعدها زیاد رفتم آنجا. پیچیده نیست! صاف است تقریبا. اما آن زمان تا از جنوب شهر برویم آن بالا لابد خسته ام کرده بود. رفتیم محضرش. مثل همه توی حسینیه جماران. آن زمان خیلی عظمت داشت در چشمم. شاید بزرگی و ابهت امام باعثش بود. نمی دانم... بعدتر ها کوچک بود و ساده. هیچوقت به آن ابهت نبود. گاهی آنقدر با تعجب اطراف را نگاه می کنم که ببینم چرا انقدر عظیم و با ابهت دیدمش آن بار؟ و چیزی پیدا نمی کنم... یادم هست امام حرف نزدند. چند دقیقه نشستند و مردم شعار دادند و امام بلند شدند که بروند. شاید پنج دقیقه بودند شاید هم ده دقیقه... در همان یکی دو صف اول بودیم. بابا گفت "می خواهی بلندت کنم که امام دست امام را ببوسی؟ " با سر گفتم بله. بلندم کرد. فقط باید دست بالا می بردم تا میله ها را بگیرم و بالا بروم... نگاهم به چهره اش بود. این لحظات هنوز مقابل چشم هام هست ، مثل یک فیلم گاهی مرور می شوند... ناگهان ترسیدم ... دلهره افتاد به جانم... یکهو دستم را کشیدم ... نرفتم ... بابا فکر می کرد دستم نمی رسد... نمی دانست که ...حسرتش همیشه توی دلم هست ... همیشه ... 

الفرص تمر مر السحاب... دیگر نشد که ببینمشان ... تا مصلا...

 

:::

لحظه و حس این دست کشیدن را بارها مرور کرده ام توی خیالم... چه سوال ها ... چه فکر ها ... چه تصورهایی که از دل این چند لحظه بر دل و ذهنم جاری نشده است... گاهی بعد از مرور این فیلم از خودم می پرسم آیا عاقبت بخیر خواهم شد...؟

 

:::

همان یکبار دیدن او، هیچ نداشته باشد لااقل این فایده را داشته است که میان اینهمه ایراداتی توی این مدت در جمهوری اسلامی دیده ایم و گاهی سخت برآشفته ایم همچنان جمال چهره او حجت موجه ماست... همچنان ایستاده ایم به فضل و عنایت الهی...


بی نشان :) ۹۶-۳-۱۵ ۲ ۹۲

بی نشان :) ۹۶-۳-۱۵ ۲ ۹۲


یا من الیه یرجع الامر کله


فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

حافظ


بی نشان :) ۹۶-۳-۱۳ ۰ ۷۹

بی نشان :) ۹۶-۳-۱۳ ۰ ۷۹


۱ ۲

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان