تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۲۲ مطلب با موضوع «شور زندگی» ثبت شده است

یَا مُونِسَ اَلْمُسْتَوْحِشِینَ


او را روی پایم گذاشته ام تا بخوابد. دارم برایش قرآن می خوانم. آیت الکرسی (یا به قول خودش وقتی کوچک بود : آیت الپرسی! ما هم توی دهانمان افتاده بود. بعد ها خودش غلطمان رامی گرفت. می گفت بابا چرا غلط می گی؟ آیت الپرسی نه که، آیت الکرسی! می گفتم خودت بچه بودی می گفتی آیت الپرسی! اما زیر بار نمی رود و تا درستش را نمی گفتیم رها نمی کندمان). ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای شروع کرد به گریه کردن.

با گریه می گوید : "بابا! یه چیزی می گویم به خدا بگو...!"

می گویم: "گل بابایی! خدا صدای خودت رو بهتر می شنوه... خودت بگو بهش"

می گوید : "نه شما خودت بگو! بهش بگو : "شما و مامانی هیچوقت نه پیر بشید و نه بمیرید...""

نمی دانم چه باید بگویم... اشک هایش زیاد می شود... مانده ام. فاطمه جان را صدا می کنم... تا حل و فصل کند...


:::

نمی دانم چه می گویند. فقط شنیدم که می گفت: باباجون و مامان جون چرا موهاشون سفید شده؟ کی به دنیا اومدن که پیر شدن؟ به خدا بگین اوها هم هیچوقت پیر نشن و نمیرن... و باز گریه می کند...


:::

به مادرش رفته است. مادرش هم غصه خور است غصه از دست دادن و فراق. حرف رفتن و از دست دادن آدم های نزدیک را نمی تواند بشنود... اگر درباره رفتن و مرگ شوخی کنم کلی باید جواب بدهم... بچه مادر است!



بی نشان :) ۹۷-۶-۱۳ ۵ ۱۱۰

بی نشان :) ۹۷-۶-۱۳ ۵ ۱۱۰


یا رب العالمین


+ بابا! خدا رو کی آفریده؟!

- خدا خودش همه رو آفریده کسی خدا رو نیافریده

+ {بعد از کمی مکث و فکر کردن} آخه نمی شه که خدا رو نه کسی آفریده باشه و نه به دنیا اومده باشه! میشه؟



رسیدیم به یکی از قسمت های سخت تربیت بچه ها...




بی نشان :) ۹۷-۶-۱۰ ۴ ۱۰۵

بی نشان :) ۹۷-۶-۱۰ ۴ ۱۰۵


یا لطیف


1. خیلی اهل فوتبال نبود. خودم هم خیلی وقت است که از تب و تاب فوتبال بیرون آمده ام. اما پسر بچه ، به نظر من باید از فوتبال سر در بیاورد! برای همین توی این جام جهانی کمی سعی کردم بیشتر با فوتبال آشنا شود. می نشستیم و با هم بعضی بازی ها را نصفه و نیمه تماشا می کردیم و درباره شان با هم حرف می زدیم. درباره قانون ها، اصطلاحات گزارشگران، اسم حرکت ها و پاس ها، بازی ها، بازیکن ها، کشورها و... حالا خیلی فوتبالی تر شده است.


2. یک روز از من پرسید طرفدار چه تیمی هستم؟ جواب دادم: « از کودکی طرفدار برزیل بودم. ایران هم که کشور خودمان است. همه باید طرفدارش باشیم». از آن روز با افتخار به همه اعلام می کرد بابا و من طرفدار ایران و برزیل هستیم. اخبار بازی های این دو تا را هر جا می شنید می آمد و برای من با غرور و افتخار تعریف می کرد!


3. بازی آخر تیم ملی را منزل مادرم اینها تماشا کردیم. ایران که با پرتغال مساوی کرد و حذف شد، ناگهان دیدم رفته است یه گوشه و بغض کرده است! تا پرسیدم چی شده؟ دیدم اشک هایش جاری شد... زد زیر گریه. آن هم چه گریه ای. هر چه گفتیم ایران نباخته است قبول نکرد! گفت پس چرا همه ناراحت بودند؟ چرا همه گریه می کردند؟

در راه برگشت همانجور بغض کرده و اشک آلود نشسته بود توی ماشین. اصلا هم قبول نمی کرد که نباختیم و خوب بازی کردم. تا اینکه چند تا ماشین شروع کردند به بوق بوق کردن! کفتم دیدی نباختیم؟ مردم را نشانش دادم که خوشحال هستند. شروع کردم به بوق بوق کردن تا خوشحال شود! من حتی شب عروسی ام هم بوق بوق نکرده بودم! خلاصه با خوشحالی خوابید...


4. دیشب هم بعد از هر گلی که خوردیم و بعد از تمام شدن بازی کلی گریه کرد. فقط شانسی که آوردیم این بود که برزیل یک گل زد و کلی جو دادیم و خوشحالش کردیم! اما آخرش باز بغض کرد و کلی اشک ریخت! شکست را دوست ندارد. از کودکی همینطور بود! بیش از حد یک پسر بچه معمولی از شکست گریزان است! شکست هایش را نمی پذیرد و ازشان فرار می کند. نوع تربیت ما هم موثر بوده است لابد. گفتم بیا تیممان را عوض کنیم! اولش پذیرفت. اما بعدتر وقتی شنید برزیل پر افتخارترین تیم دنیاست تصمیم گرفت بماند پای برزیل اما برای ادامه جام جهانی یک تیم دیگر انتخاب کنیم! بعدتر گفت فقط برزیل! تیم دیگری را هم نمی خواهم! کلی گریه کرد تا خوابید!


5. باید یادش بدهم که دنیا فقط جای پیروزی نیست.. اصلا بیشتر جای شکست هاست تا پیروزی ها! باید یادش بدهم آدم هایی که از شکست بیشتر رویگردانند محکمتر می شکنند. باید یادش بدهم که شکست را باید پذیرفت. انعطاف پذیری در برابر سرد و گرم روزگار را باید یادش بدهم. یادش بدهم غصه ها رفتنی هستند. شادی ها هم... باید یادش بدهم آدم ها تا شکست نخورند بزرگ نمی شوند. یادش بدهم در شکست رشدی هست که در پیروزی نیست اگر بتوانیم درست نگاه کنیم. باید یاد بگیرد که آماده شود برای شکست خوردن و شکستن... شکست از همه چیز. از آدم ها از رفیق ها از خودت... چند شب پیش بود که با هم "سریال ایسان" می دیدم. داستان خیانت نزدیک ترین آدم به پادشاه و مورد اعتماد ترین فرد پیش او... ایسان می دیدیم و برای محمدحسین از آدم های دنیا می گفتیم... ایسان می دیدیم و در دلم دعا می کردم که طعم تلخ خیانت دوستان را هیچوقت نچشد...


بی نشان :) ۹۷-۴-۱۶ ۴ ۱۰۳

بی نشان :) ۹۷-۴-۱۶ ۴ ۱۰۳


یا رفیق*

 

- مامان! چه روز خوبی ه امروز! چقدر همه چی قشنگ ه! چقدر هوا عالی ه! چقدر داره خوش میگذره! من چقدر حالم خوب ه! چقدر خوشحالم!

 

+ چرا؟ مگه چی شده؟ امروز که خیلی هوا آلوده است! چی شده که فکر می کنی همه چی قشنگه؟

 

- آخه داریم می ریم پیش دوستام! برای همین همه چی خیلی قشنگ ه!

 

 

:::

سالها قبل در هنگام وقوع زلزله رودبار و طارم (سال 69 به گمانم) پدرم زنجان بود. شاید خودش یادش نباشد یا الان جور دیگری تعریف کند اما من چیزی که آن روزها تعریف می کرد به یاد دارم. تعریف می کرد که :

شب خواب بودم که احساس کردم زمین می لرزد. چشم باز کردم و دیدم که لامپ به شدت تکان می خورد. فهمیدم زلزله است. با خودم گفتم مرگ دست خداست! بی خیال! بخوابیم! اما 5 دقیقه بعد از شدت سر و صدای مردم بیدار شدم و رفتم بیرون ...

 

:::

دیشب تکیه داده بودم به کمد و محمدحسین روی پایم داشت می خوابید که تکان های زلزله شروع شد. 5-6 ثانیه بیشتر طول نکشید. کمی وسایل و خوراکی جمع کردیم توی یک ساک کوچک و گذاشتیم دم در، لباس های مرتب پوشیدیم که اگر خدای نکرده ماندیم زیر آوار لباسمان مناسب باشد. نماز آیات را خواندیم و بعد تخت گرفتیم خوابیدیم! اصلا هم بی خوابی نکشیدیم! در حالیکه همسایه ها ریخته بودند توی خیابان و حسابی شلوغ شده بود. چقدر حال داد این خواب دیشب...! گرچه که احتیاط شرط عقل ه...!!

 

:::

5 دقیقه بعد از زلزله داشتیم جوک های مردم را می خواندیم! علی هستند مردم ما! در شرایطی مثل دیشب چه طنزهای فوق العاده ای ساخته بودند!

* خدا خودش راس و اول و آخر همه رفیق بازهاست... ای کاش رفیق بازی رو از خدا یاد بگیریم...


بی نشان :) ۹۶-۹-۳۰ ۲ ۱۲۸

بی نشان :) ۹۶-۹-۳۰ ۲ ۱۲۸


یا رب

 

دیشب حاج آقا نشست روبروی دخترم و دو سه دقیقه در سکوت و بدون حرف زل زد بهش...

.

.

.

.

.

نمی دونم این چه حسی ه اما انگار توی وجود و خمیر مایه دخترم یه لطفی هست که توی پسرم کمتر هست!  این حس اصلا ربطی به رابطه پدر و دختری نداره. امیدوارم زود بفهمه. زود (زودتر از بلوغ) حرکتش رو شروع کنه ... تا آخرم تو راه بمونه... کج نشه... عقب نیفته ... جلو نیفته ... خسته نشه...دوام بیاره تو راه خدا ... ان شا الله خمیرمایه هر دوتاشون به عنایت خداوند مخرج الحی من المیت، از خاک خاشعی باشه که با کمی آب حیات بخش آسمانی، بجوشند و سبز شوند و پر و بال بگیرند ... ان شا الله زنده ای باشند در دل این مرده ...

 


بی نشان :) ۹۶-۶-۱۷ ۷ ۱۹۳

بی نشان :) ۹۶-۶-۱۷ ۷ ۱۹۳


یا لطیف


١. قدیم تر ها معتقد بودم سه تا فرزند داشتن خوب است. یک پسر، یک دختر و بعد باز هم یک پسر. هم از نظر تعداد مطلوب است ، هم رسیدگی مناسب به آنها ممکن است و هم اینکه میان بچه ها کانون های عاطفی و حمایتی توزیع مناسبی دارند! اما تازگی ها فکر می کنم یک دختر کم است. نه الان که نفیسه خانم با شیرین زبانی ها و شیرین کاری هایش جای خود را دارد قشنگ باز می کند و دلبری می کند. از بیش از یکسال پیش. حتی قبلتر. از وقتی خاله ام مریض شد و تک دختر خانواده کمرش زیر بار و فشار نگهداری از مادر تا شد. زندگی اش به مشکل خورد و خودش هم مریض شد. حالا ان شا الله هیچوقت مریضی نباشد. اما نقش دختر در تامین وزن عاطفی درون خانواده زیاد است. یک موقع نباشد بخواهد برود خارج برود شهر دیگری جای دوری، آن وقت دل آدم خیلی می گیرد. مخصوصا دل مادرها. مگر چقدر می شود زنگ زد؟ مگر چقدر می شود پای تلفن حرف زد و حرف ها را گفت؟ باز مادرها یک اشکی می توانند بریزند! پدرها چه کنند دلتنگی هایشان را...؟

از بیش از یکسال پیش فکر می کنم دو پسر و دو دختر بهتر است. با این توزیع که یک پسر بعد دوتا دختر بعد دوباره یک پسر! تا این حد تعیین تکلیف می کنیم برای خدا! البته راضی هستیم به رضای او . به هیچی اش هم راضی بودیم حالا که خدا دوتا فرزند عزیز و خوب به ما داده است که زبان زدند در فامیل. به لطف و فضل خودش...


٢. خیلی دوست داشتم اسم پسرهایم را بگذارم "محمد ابراهیم" و "محمد مسیح". "محمد ابراهیم" ناظر به وجه توحیدی انسان کامل و "محمد مسیح" ناظر به وجه حیات بخشی و زنده کردن مردگی های او...اما فاطمه جان موافق نبود چندان. نه اینکه نه بیاورد اما من ته دلش دیدم خیلی راضی نیست. بالاخره او هم فانتزی های مادرانه خودش را داشته است از کودکی. اسم اولی شد "محمدحسین" (که خیلی دوست دارم این اسم را) و دومی هم قرار است "محمد رضا" باشد ان شا الله. هم نام نامی امام هشتم است که اگر ما شیعه ١٢امامی هستیم به خاطر اوست و لطف کریمانه اش غیر قابل توصیف است و هم اسم یکی از بهترین و مخلص ترین و با صفاترین رفقای عزیز من است. بلکه تا آن موقع شهید هم بشود !!


٣. به نظرم انتخاب نام دختر خیلی سخت است. نامی که هم لطیف باشد هم زیبا هم با معنا و هم اینکه عرفا پذیرفته شده باشد. این آخری خیلی مهم است. قبل از به دنیا آمدن نفیسه یک روز داشتم آیات سوره آل عمران را می خواندم که فرموده بود : "و تقبلها ربها به قبول حسن و کفلها زکریا کلما دخل علیها المحراب وجد عندها رزقا..." که توصیف حال حضرت مریم است؛ خیلی دلم رفت. دلم خواست اسم دخترم "مریم" باشد و این آیات را وصف حال او بدانم و ببینم. برایش از کودکی بخوانم تا اینگونه بشود... اما یکبار در یک جلسه ای در همان زمان ها و بی ربط به فکر من، گفتند مریم یعنی کسی که ازدواج نکرده است و نام واقعی حضرت مریم چیز دیگری بوده و از این قبیل حرف ها! از آنجا که به تاثیر "نسبی" (و نه صد در صد!) معنای اسم در شخصیت افراد معتقدم، از نظرم برگشتم! به نظرم امتحان سختی باشد. دلایل اعتقادم هم بماند وقت دیگری...


٤. نام "فاطمه" را خیلی دوست دارم. همیشه دوست داشته ام. آنقدر که اگر می شد نام همه دخترهایم را می گذاشتم "فاطمه" (و پژواک صدای حاج کاظم آژانس شیشه ای در ذهنم تکرار می شود... "فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...") اما عرفا و منطقا جالب نیست! از اسم "زهرا" هم (با یک فاصله قابل ملاحظه ای البته!) خیلی خوشم میآید اما آن را هم نمی شود گذاشت چون هم خواهر من و هم خواهر فاطمه جان، هر دو اسمشان "زهرا"ست. گرچه ایراد خاصی ندارد و حتی در خانواده آن طرف نامعمول هم نیست اما در خانواده ما رسم نیست و عرف درون خانوادگی نمی پذیرد این را!

راستش اسم "نفیسه" به دلایلی در اولویت من نبود. انتخاب اصلی فاطمه جان هم. اما قسمت بود. دومی را هم هنوز به نتیجه نرسیده ایم. "نرگس" و "ریحانه" را هر دو دوست داریم. "حسنا" را هم... تا ببینیم خدا چه می خواهد...


٥. این از برنامه ها و دوست داشتن های ما! تا ببینیم برنامه های خدا چقدر درست و به جا هستند (استغفرالله البته!) و مطابق با این نظرات :)))



بی نشان :) ۹۶-۵-۰۸ ۱ ۸۷

بی نشان :) ۹۶-۵-۰۸ ۱ ۸۷


یا لطیف


عصرها از راه که می رسم، در را که باز کنم خیلی وقت ها دخترم، دختر یک و نیم ساله ام اولین کسی است که می دود جلوی پله ها و صدای "بابا بابا"یش خانه را بر می دارد و همه را متوجه می کند که بابا آمده است. بعد هم هی بی قرار سرک می کشد تا من بروم بالا. از پله ها که بالا بروم هنوز دو سه تا پله مانده، خودش را پرت می کند توی بغلم. بعد هم با هزار تا ترفند و التماس باید بگذارمش زمین و الا تا یک ربع از بغلم پایین نمی آید! با بقیه لحظه ها کاری ندارم. همین چند دقیقه را با چی توی این دنیا می توان عوض کرد که ارزشش را داشته باشد؟


+ این پست را هم ببینید. دوباره ببینید! 

+ پسرم را هم به همان اندازه دوست دارم. او هم مزایای خودش را دارد. خدا را هزاران مرتبه شکر...


بی نشان :) ۹۶-۵-۰۴ ۴ ۱۱۶

بی نشان :) ۹۶-۵-۰۴ ۴ ۱۱۶


یا من هو اضحک و ابکی


توی حرم امام رضا (ع) گریان و اشک ریزان اومده پیش پدرش. همینجور که بینی اش را تند تند بالا می کشه به باباش می گه : "بابا اون آقاهه بهم فحش داد! "

باباش می گه: "چی گفته بهت مگه؟"

می گه : "بهم گفت خر خودتی" :|


پ.ن. ١ : ماجرا مربوط به محمدحسین نیست و مربوط به فرزند یکی از بستگان

پ.ن. ٢ : این مطلب برای ما جوکه برای خیلی از سیاسیون ما خاطره است رسما! چقدر دلم می خواست این قصه رو توی یک متن سیاسی استفاده کنم اما الان حال ندارم. خودتون حدیث مفصل بخوانید :)

پ.ن.٣ : خسته ایم ... خیلی خسته ایم ...


بی نشان :) ۹۶-۳-۳۱ ۲ ۱۰۲

بی نشان :) ۹۶-۳-۳۱ ۲ ۱۰۲


یا من هو اضحک و ابکی

 

یکی از تفریح های  قدیمی م اینِ که روی بچه های کوچولو اسم می ذارم. بعد هم به مامانشون میگم این اسم رو حرص بخورن!! حالا برای اینکه بین بچه های خودم و بقیه فرق نذاشته باشم امشب روی این دو تا کوچولوی خودمون اسم جدید گذاشتم به مامانشون گفتم کلی حرص خورد! مخصوصا برای اسم نفیسه :))

 

+

می گفت "خیلی بدی سانچوپانزا عقب مونده بود اصلا!" گفتم "برای استفاده از تشبیه یک وجه تشابه کفایت می کنه لازم نیست در همه ابعاد شباهت باشه که " :))

 

.

.

وجه تسمیه شون هم این که آقا محمدحسین عاشق جنگ و جبهه است و فکر می کنه از همه هم قوی تره، هیچ جوری هم زیر بار نمی ره که مثلا من که باباشم ازش قوی تر باشم و نفیسه خانم هم همیشه دنبال داداشش افتاده و هرکاری می کنه می خواد انجام بده!


بی نشان :) ۹۶-۳-۰۶ ۲ ۱۱۳

بی نشان :) ۹۶-۳-۰۶ ۲ ۱۱۳


یا من هو اضحک و ابکی

 

محمدحسین بعد از لیس زدن ته کاسه ماست دور از چشم من و مادرش:

خدایا ممنونم که به من "لیس" دادی که بتونم دور ظرف هام رو تمیز کنم :)


بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۲ ۴ ۱۴۳

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۲ ۴ ۱۴۳


۱ ۲ ۳

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان