تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

یا لطیف


تاریخ زندگی هرکسی مبدائی دارد و آغازی که با روز تولد او آغاز نمی شود. به اولین خاطره ای هم که به یاد می آورد یا اولین تصویری هم که در ذهنش حک می شود هم ربطی ندارد. به زمانی ربط پیدا می کند که وقتی انسان دفتر خاطراتش را ورق می زند از آن قبلتر را دقیق به یاد نمی آورد. زمان های پیش از آن تقریبی اند...! زمانی که با اتفاقی, کسی، فکری، حسی، آغازی، تغییری شروع می شود و در ما و با ما امتداد میآبد... آغازی که لزوما مثبت نیست گرچه اغلب ما اینگونه گمان می کنیم اما گذر زمان است که این را معلوم می کند. سال 95 برای خیلی از ما اینگونه بود. برای من همم می توانست باشد آن هم نوع منفی اش اما به فضل خدا نو به لطف او شد...

سال 95 هم گذشت با خیرهای فراوان، آزمونِ جامعی دشوار، درس های عمیق و آثاری ماندگار. سال جالبی بود هرچند که تلخی های غیر قابل توصیفی همراه داشت. اما گذشت. مثل همه سالهای قبل و من امروز خیلی خوشحال و شادابم. اگرچه که درس های امسال، همیشه "باید" در ذهنم بماند و به یاری خداوند خواهد ماند، اما امسال را فراموش خواهم کرد. همه اتفاقات تلخش را و همه خاطراتی که فراموش نشدنی می نمودند اما امروز آنچنان دورند و کم اهمیت که ابتدا مطمئن نبودم که همه شان همین امسال اتفاق افتاده اند... از تلخی های امسال بگذریم... دوست ندارم به یادشان بیاورم. درس هایش را حفظ من کنم. درس هایی که به قیمت بالایی آموخته ام. درس هایی که در یک نگاه خوشبینانه شاید نتیجه  حضور در کلاسی بالاتر در مدرسه الهی باشند... هر چند که احتمال های زیادی می شود داد؛ اما من ترجیح می دهم که همین نگاه خیلی خوشبینانه را برای این روز های آخر سال برای خودم نگه دارم...

 

:::

روز سال تحویل به نت دسترسی ندارم که تبریک عرض کنم. از این برنامه های ضبط شده هم خوشم نمی آید! پس مجبورم به پیشاپیش تبریک گفتن.

میلاد حضرت فاطمه و سال نو رو تبریک میگم . ان شا الله سال خوبی باشه برای همه تون؛ همه مون.... به تمام معنا...


بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۸ ۱ ۱۷۸

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۸ ۱ ۱۷۸


یا لطیف

از در خانه آمد تو و بعد از چند لحظه دوید طرف من که نشسته بودم کنار نفیسه خانم که زار زار داشت گریه می کرد. در حالی که تا جایی که می شد صدایش را کلفت کرده بود گفت: "چرا گریه خواهر من رو در میاری؟!" سرم پایین بود و داشتم سعی می کردم نفیسه را آرام کنم. درست متوجه نشدم چی گفت. آروم گفتم : "چی گفتی؟" و همزمان سرم را بلند کردم تا ببینم چه می گوید...

خنده ام بند نمی آمد وقتی قیافه اش را دیدم : دست هایش را زده بود به کمرش؛ شانه هایش را بالا انداخته بود و اخم آلود و درهم و با همان صدایی که تا جایی که می شد کلفت کرده بود داشت می گفت : "چرا گریه خواهر من رو در آوردی؟ چرا آبجی م رو اذیت می کنی؟"... در بین قیافه اخم آلود و چهره درهم رفته اش، از خنده من خنده اش هم گرفته بود و سعی می کرد نخندد تا از ابهتش کم نشود...

همانطور که می خندیدم گفتم : "اذیتش نکردم!" گفت : "پس چرا گریه اش رو در آوردی؟!". گفتم : " آخه آبجی ات لوسه! تا من از کنارش بلند می شم گریه می کنه. من که کاریش نداشتم..." همزمان لپش را گرفتم توی مشتم و محکم کشیدم و گفتم : "تو که انقدر به فکر آبجی هستی خودت پس چرا انقدر اذیتش می کنی؟" خنده کنان رفت آن طرف و گفت : "آخه دوست دارم..."


:::

خیلی خوشحال شدم از اینکه انقدر مواظب آبجی اش هست. چقدر خوبه که انقدر مواظب خواهرشه... چقدر خوبه... این محاجّه اش با من درباره چرایی گریه خواهرش خیلی چسبید بهم... امیدوارم همیشه همین قدر مراقبش باشد... مراقب هم باشند... پشت هم باشند و تکیه گاه و هم راز هم... چقدر فکر کردن به این آرزو شیرین و دلچسب است...


بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۵ ۱ ۸۸

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۵ ۱ ۸۸


یا من هو اضحک و ابکی

 

محمدحسین بعد از لیس زدن ته کاسه ماست دور از چشم من و مادرش:

خدایا ممنونم که به من "لیس" دادی که بتونم دور ظرف هام رو تمیز کنم :)


بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۲ ۴ ۱۴۳

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۲ ۴ ۱۴۳


هو اللطیف


پس مدتها سینما نرفتن، دیشب ماجرای نیمروز را دیدم. با یک بچه غرغرو در بغل (فیلم دیدن با دو بچه شیطان چیزی است شبیه به عملیات انتحاری!) و  ایستاده. مجموعا فیلم خوبی بود. نسبت به فیلم قبلی محمدحسین مهدویان که شاید صد پله بالاتر بود (اصلا ایستاده در غبار را دوست نداشتم. جز تکنیک جدید -که بهتر از آن را خودش در سریال "روزهای سرد زمستان" اجرا کرده بود- هیچ چیز جالبی برایم نداشت). اما این یکی خوش ساخت بود و قابل ارائه. به یکبار دیدنش که حتما می ارزد. بیشتر هم شاید. البته ایرادهای ساختاری و فرمیک اش کم نبودند به نظرم. مثلا دوربینش جالب نبود. بی معنا و سرگیجه آور. من دوست نداشتم لااقل. یا اشکالات روایی اش زیاد بود. اگرچه که تحقیقی نوشته شده بود. یا شخصیت پردازی. بزرگترین ضعفش (همچنان و به روال فیلم های ایرانی) همان فیلمنامه بود از دید من...

البته باید بقیه فیلم ها را هم ببینم اما تا آنجا که سواد من می رسد و با این شکل که من فیلم را دیدم بشود اظهار نظر کرد اگر بخواهم داوری های جشنواره فیلم فجر امسال را (با همین نگاه عوامانه و به عنوان یک مخاطب و نه بیشتر) به قضاوت بنشینم باید بگویم که جایزه طراحی لباس و صحنه را که حتما درست داده اند. من سایر فیلم ها را ندیده ام اما این فیلم در این موارد فوق العاده کار کرده بود. یک سر و گردن بالاتر از حمید نعمت الله در "وضعیت سفید" (اصلاح شد؛ ممنون از تذکر واصله). حمید نعمت الله در کنج خلوتی فضا سازی آن زمان را فراهم کرده بود و محمدحسین مهدویان، این فضاسازی را در وسط شهر انجام داده بود و به شکلی بسیار چشمگیر و مناسب.

 جایزه بهترین فیلم را هم می توانست بگیرد. سرجمعِ فیلم، سطح بالاتری از مجموع تک تک ارکانش داشت. یعنی که خوب جمع شده بود. دو نفر را هم از همین فیلم به عنوان کاندید نقش دوم مرد داشتیم که جایزه به هیچکدام نرسید و به نوید محمدزاده رسید. محمدزاده قاعدتا خیلی خوب بوده که جایزه را از دست این دو بازیگر در آورده است. باید منتظر ماند و آن فیلم را دید (که بعید است ببینم!).

اما راستش من تعجب کردم از کاندید شدن "مهرداد صدیقیان" برای بهترین بازیگر نقش اول مرد. می دانید؟ فیلم تقریبا اصلا بازیگر نقش اول مرد ندارد! این خودش یکی از ضعف های فیلم است. چیزی در حد همان نقش مکمل بازی کرده است. یک نقش مکمل نسبتا خوب و باکیفیت البته. چندان خوب بازی نکرده بود برای نقش اول. هیچ بروز بیرونی مناسبی از حالات یک آدم که دارد در درون خودش می جنگد و انتخاب می کند نمی بینیم. خنثی و کم اثر. یکی از باگ های فیلم به نظرم همین نقش اول کم مایه و درنیامده و ولو و رها در میان فیلم بود. اگرچه که منصفانه باید گفت که یک بخش مهمی از این ضعف برای فیلمنامه است و باز هم باید تاکید کرد که من فیلم های دیگر را ندیده ام و باید در مقایسه صحبت کرد اما بعید است انقدر بازی ها و ایفای نقش های نقشهای اول سایر فیلم ها بد بوده باشد که صدیقیان را کاندیدا کنند برای آن...

مجموعا من هم بهترین کارگردانی را به این فیلم نمی دهم (مگر اینکه واقعا هیچ فیلم قابل توجهی در این جشنواره نبوده باشد که بعید است) اما جایزه "بهترین فیلم" من هم (مثل جشنواره!) ممکن است به همین فیلم برسد!


:::

جای اینجور فیلم ها، یعنی فیلم هایی که برای ما نسل های بعد تر، فضای اول انقلاب را به این خوبی و با این فضا سازی خوب ترسیم کنند، خالی بود و هست هنوز. تاریخ این انقلاب خیلی قصه های درخشان تعریف نشده دارد. خیلی حرف های نزده دارد که باید بزند. خیلی حرف های شنیده نشده دارد. آنقدر فرازها و فرودهای پر حاشیه و چشم نواز و بصری دارد که سینماگران این مرز و بوم را (انقلابی و غیر انقلابی اش فرقی ندارد اگر کسی بخواهد "فیلم" خوب بسازد) در تمام دنیا چهره کند ... چرا فیلمی مثل "جدایی نادر از سیمین" (فروشنده را ندیده ام) که البته فیلم خوش ساخت اما سیاه و نچسبی بود، نمایشگر وضع سینمای ما باشد وقتی این همه قصه دیدنی و فوق العاده در متن این انقلاب می توان پیدا کرد؟

حیف که سواد سینمایی و قدرت به تصویر کشیدن سینماگران انقلابی و مهمتر از همه اینها توان قصه نوشتن سناریو نویس های خوب مان کم است.  چندتایی هم که هستند آنقدر زیر نگاه سیاست زده تنگ نظر ها و کوتاه بین ها مشت و مال دیده و ورز خورده اند که جای سالم توی روح و روانشان پیدا نمی شود... البته محمدحسین مهدویان استعداد بالایی از خودش نشان داده اما حالا حالاها باید کار کند تا بتواند جریان سازی کند گرچه که گامهایش را دارد خوب و بلند بر می دارد و امیدوارم که فیلمهای بهتر و بهتری از او ببینم.



بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۱ ۰ ۱۲۰

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۲۱ ۰ ۱۲۰


یا علی

 

ایام فاطمیه زیاد یاد حاج آقا مجتبی می افتم. اونجایی که با حال نزار و صدای خسته و بی حال در آخرین شب قدری که بودند فرمودند: "مرجعیت به کنار... تدریس به کنار... عرفان به کنار... امشب می خوام روضه بخونم...

.

.

.

.

.

در وسط کوچه تو را می زدند.... کاش به جای تو مرا می زدند..."

 

 :::

امشب تازه اول غریبی علی (ع) ه... این بیت حافظ  وصف حال امشب مولای ماست که:

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند...

 

همین ساعت ها باید باشد که امیرالمومنین امانت را به صاحبش بازگرداند... لقد استرجعت الودیعه... امانت برگردانده شد...
 


بی نشان :) ۹۵-۱۲-۱۳ ۲ ۱۷۵

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۱۳ ۲ ۱۷۵


هو الباقی


١.

 بچه تر از حالا که بودم حس می کردم چهل سالگی ام را نمی بینم! ... چرا؟ راستش خودم هم نمی دانم! فقط یک حس مبهم اما قوی بود. از آن حس ها که برای آدم مهم اند. این روزها اما خیلی برایم مهم نیست. فرقی ندارد چندان. تنها دغدغه جدی و غیر شخصی این روزها، خانواده است. فاطمه ام (که اگر اینجا را می خواند نمیشد این چند جمله ساده را هم درباره مرگ نوشت. که غصه اش می گیرد اگر از مرگ حرف بزنم. که انگار اگر از مرگ حرف زدیم مرگمان زودتر می رسد... که اگر از مرگ بگویم یا وصیتی کنم می گوید "به من نگو! من زودتر از تو خواهم رفت... " و من حسابی ناراحت می شوم! من که دارم همین حرف ها را به او می گویم غصه ام می شود...) و بچه ها که برای آینده شان گاهی زیادی نگران ام... مخصوصا وقت هایی که ناهنجاری ای می بینم یا رفقا درباره مدرسه ها و مشکلاتشان حرف می زنند... انگار که "او" (جل و اعلا) نیست! انگار من قرار است چه کنم؟ من که نتوانسته ام حریف خودم بشوم. من که خودم اسیر تندباد های روزگار آرامتر خویش بوده ام. انگار من چه توانی دارم در برابر سیل بنیان کن این روزگار... انگار نه انگار که "انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا..."


٢.

 هنوز هم گاهی به این احساس فکر می کنم. به سراغم می آید و من با یک "مهم نیست زیاد..." دکش می کنم به دنیای خودش... آن روز بالاخره روزی خواهد رسید. و اگر من در مسیر رضایت حضرت حق باشم از آن لحظه چه باک؟ مشکل فقط انجاست که نمی دانی در آن مسیر هستی یا نه... نمی دانی آخر کار چه خواهد شد... کدام دغدغه کدام حس کدام عمل در برابر چشم هایت مجسم خواهد شد و کندن از این عالم را سخت خواهد کرد... می گفت آنقدر هنگام "رفتن"  سخت می گذرد که هیچکسی حاضر نیست دوباره برگردد و آن لحظه را دوباره تجربه کند... هیچکس الا شهدا...*


٣.

بچه تر از حالا که بودم حس می کردم چهل سالگی ام را نمی بینم! ... چرا؟ راستش خودم هم نمی دانم! فقط یک حس مبهم اما قوی بود. از آن حس ها که برای آدم مهم اند. احساسی که به جای آنکه از دنیا جدایم کند بیشتر هولم داد سمت زمین. سنگین ترم کرد و زمینی ترم. (البته تقصیر احساسم نبود! تقصیر خودم بود! انگار که وقت کم است و باید ته دیگ دنیا را در بیاوریم و بعد برویم تا یک وقت "ناکام" نمانیم! این است ایمان ما...).  و شاید همین احساس بود که سر آغازی شد بر یک مسیر اشتباه. گرچه خدا مهربانی کرد. به هر ضرب و زوری بود، با هر معجزه ای که بود، با همان لحن مهربان اما محکم و مردانه اش، با همان برنامه های دقیق اما لطیف و ظریف و زنانه اش (مرا می بخشی که اینگونه توصیفت می کنم؟ تشبیه هایم هم مانند خودم کودکند... کودکانه اند... بی معنی اند..) اشتباه بودنش را برایم نمایش داد ...


٤.

از یک دلِ گرفته، جز همین حرف های غصه دار چیزی بیرون نمی آید... از کوزه همان برون تراود که در اوست...


* (کنز العمال ج 4 ص 411 ش 1115 ) ما من اهل الجنه احد یسره ان یرجع الی الدنیا وله عشره امثالها الا الشهید فانه یود انه یرد الی الدنیا عشر مرات فیستشهد لما یری من الفضل
: از اهل بهشت کسی دوست ندارد به دنیا برگردد هر چند ده برابر دنیا را به او دهند! مگر شهیدان که علاقمندند حتی ده بار به دنیا برگردند و باز شهید شوند... چرا که مقام شهادت بالاتر است


بی نشان :) ۹۵-۱۲-۰۲ ۲ ۱۱۳

بی نشان :) ۹۵-۱۲-۰۲ ۲ ۱۱۳


اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان