تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۹ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

یا حـ سـ یـ ـن

از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی

از ازل تا به ابد فرصت درویشان است...



به نظرم این بیت رو حافظ برای عاشورا گفته! کامل این شعر زیبا شعر رو در ادامه مطلب بخونید.

+

طرح برای عاشورا باید گذاشته می شد که الحمدلله فرصت نشد... این هم هست: دریافت


یا حـ سـ یـ ـن

ا

ین نوا رو این روزها زیاد گوش می دم... (کاملترش رو گذاشتم با قبلی فرق داره!)

 

 

+

گاهی هم  آدم یک چیزی از دل و ذهنش بیرون نمی رود و مستاصل می شود... دلمان خیلی گرفته از دیشب... 


بی نشان :) ۹۵-۷-۱۳ ۵ ۲۴۲

بی نشان :) ۹۵-۷-۱۳ ۵ ۲۴۲


یا حـ سـ یـ ـن


آقا سلام ماه محرم شروع شد...


بی نشان :) ۹۵-۷-۱۱ ۳ ۱۷۱

بی نشان :) ۹۵-۷-۱۱ ۳ ۱۷۱


هو اللطیف

ورق می زنم

و برگهای سپید دفترم یعنی

 هنوز عاشقانه های بسیار بدهکار توام...


لیلا کردبچه


بی نشان :) ۹۵-۷-۱۱ ۰ ۱۴۹

بی نشان :) ۹۵-۷-۱۱ ۰ ۱۴۹


هو اللطیف


شماره مهرماه "مجله داستان"  که شماره هفتادم آن است مطلبی دارد از خانم نفیسه مرشد زاده به نام "اجازه ورود" که خواندنی است. قلم شیرین ایشان این بار درباره آیت الله بهجت و شیوه و منش ایشان در روضه سیدالشهدا (ع) روی کاغذ رفته است. بخوانید شاید هم تصمیم های خوبی برای محرم امسال گرفتید...


+

مجله صوتی های ضمیمه مهر و اسفند هم معمولا شنیدنی و جذابند. یکی دو روایت را بیشتر گوش نداده ام از "داستان همراه" این شماره که خوب بوده اند. موضوع این شماره داستان همراه "زندگی نگاره" است که تا اینجا که من گوش داده ام "حرفه ای" خوانده شده اند!


بی نشان :) ۹۵-۷-۰۶ ۳ ۱۹۰

بی نشان :) ۹۵-۷-۰۶ ۳ ۱۹۰


یا عالم السر

نه آتش های ما را ترجمانی

نه اسـرار دل ما را زبـانی


#مولانا

این هم هست


بی نشان :) ۹۵-۷-۰۵ ۱ ۳۱۵

بی نشان :) ۹۵-۷-۰۵ ۱ ۳۱۵


یا من هو اضحک و ابکی

 

در سریال "قصه های مجید" یکی آمده بود خواستگاری خواهر مجید. مجید هم داشت از فضایل خواهرش می گفت. در خلال تعریف از خوبی های خواهرش این را هم گفت که: "ضمنا کتک خورش م خوبِس!" دقیقا تعریفی که محمدحسین ما می تواند از نفیسه خانم بکند! بس که محمدحسین اذیت خواهرش می کند و او بدون هیچ گریه و ناراحتی ای همچنان عاشقانه دوستش دارد!


بی نشان :) ۹۵-۷-۰۴ ۲ ۱۶۵

بی نشان :) ۹۵-۷-۰۴ ۲ ۱۶۵


یا لطیف و یا رئوف


قدیم تر ها حتما یا از باب الجواد می آمدم محضر آقا یا از باب الرضا. قدیم تر ها یعنی تا همین دو سال پیش. از باب الجواد یا باب الرضا می آدم صحن قدس، از دالان کوچک سمت چپ می رفتم داخل و اول کمی می نشستم کنار سطل آشغالی که روبروی گنبد طلا در کنج صحن مسجد گوهرشاد بود. یا همان نزدیکی ها. قبل از حرف زدن با آقا معمولا کمی می رفتم توی نخ زائرانش. توی نخ  اشک هایشان، نجواهایشان. توی نخ حس و حال غریب شان... این مسیر همیشگی ام بود. بعد کمی  زل می زدم به گنبد.شاید هم کمی حرف می زدیم. شاید هم فقط نگاه می کردم یا کمی هم اشک...

مقصد بعدی اما کفشداری یازده بود. آرام گام بر می داشتم تا منتها الیه سمت چپ مسجد. کفشهایم را می دادم به خادم ها. دستی می کشیدم روی پیشخوان و خاک کفش زائرانش را می کشیدم به صورتم. بعد کفشداری، سمت چپ، یک پیچ عجیب هست! پیچی که امام رئوف از سر رافت و لطفش گذاشته است آنجا! پیچی که وقتی اهمیتش را می فهمی که از گیت های بازرسی حرم امیرالمومنین رد بشوی و با سختی از دل شلوغی و سر و صدا داخل صحن حرم بروی و سر بالا بگیری! فقط اینجاست که می فهمی چقدر امام رضا رافتش حسی است! وقتی خوب درک می کنی که سر بالا می گیری و هنوز از فشارها و بگو مگوها آزاد نشده ای که از دیدن ضریح پر ابهت امیرالمومنین در مقابل چشمانت بهت زده می شوی! مخصوصا بار اولی ها! راستش ما کبوتران حرم امام رضا را عادت نداده اند به این حضورِ ناگهان انگار! اینجا باید ایستاد. سر فرصت حس کرد محضر آقا را. باید بایستی و سرت را پایین بیاندازی و اجازه بگیری... میکده حمام نیست، سر زده وارد مشو...

:::

بارها از کنار همان پیچ تاریخی برگشته ام و گاهی هم کنار آن در آن قدر اشک ریخته ام که ...

:::

دم این پیچ، اگر اجازه داده می شد، اگر می توانستم صاحب خانه را که نه! اسم آقا رضاست و مظهر سریع الرضایی خدا! باید خودم را راضی کنم. اگر می توانستم خودم را راضی کنم و شرم حضور اجازه می داد، آرام می رفتم سمت دری که به بهشت باز می شود. راستش این پیچ، آزمون من است. گذر از آن، اوایل سخت نبود. می آمدم و کمی بعد اجازه صادر شده بود! پرواز می کردم محضر آقا... محضر خود آقا. همان جا که تخت خودشان را گذاشته اند و نشسته اند! اما هرچه که می گذشت عبور سخت تر می شد. یا من این حس را داشتم. مدت ها بود که می ترسیدم از این پیچ . می ترسیدم از "لا لبیک". می ترسیدم از رفوزه شدن. می آمدم از همان دور روبروی گنبد طلا حرف می زدم. جلوتر رفتن کار من نبود. جلوتر رفتن جگر می خواست. خیلی که دلم تنگ می شد می رفتم می چسبیدم به پنجره فولاد. کنار "درد دارها"! کنار مریض ها، کنار گره به کار افتاده ها...

:::

کفشداری یازده. اسم این کفشداری را باید گذاشت "ورودی عاشقان"! نمی دانم چرا اما حس می کنم مسجد گوهرشاد محل عاشق ها و غمدیده هاست. هر کسی با آقا کار خصوصی دارد آنجا می نشیند. سرهای در لاک و اشک های بی صدا. اغلب عکس هایی که بوی نجوای با حضرت دارد، اغلب عکس هایی که آدم هایی را نشان می دهد که سر به زانو دارند را در همین صحن گوهرشاد انداخته اند. محفل های نهایتا چهار، پنج نفره. اغلب آدم ها تنها نشسته اند. گنبد اینجا خیلی نزدیک است و هوای لطیفی که فقط در مسجد گوهرشاد می توانی پیدا کنی... اینجا که بنشینی اگر عاشق نباشی خود به خود حوصله ات سر می رود. بلند می شوی و می روی. جا را خالی می کنند برای دلداده ها!

:::

قبلا ها کمتر جاهای دیگر حرم را بلد بودم اما الان زیادتر بلدم. صحن گوهرشاد را که بسته بودند و باید می رفتم جاهای دیگر. وقتی تو هم نمی روی باید بروی بچرخی لابلای زائرها. زائرهای آقا دیدنی اند. خیلی دیدنی اند... صحن ها هم هر کدام بویی دارد. هر کدام انگار برای کاری ساخته شده است. مثلا صحن انقلاب"بار عام" است. همه جور آدمی آنجا هست. برای همین "سقاخانه اسمال طلایی" هم همانجاست. "پنجره فولاد" هم اصل اصلش همانجاست! نقاره خانه را هم همانجا می زنند. رو به قبله هم هست! صحن آزادی برای "فکر و زل زدن به گنبد" خوب ست. برای آنها که دوست دارند فقط نگاه کنند به گنبد آقا و لبخند بزنند. صحن آزادی صحن گریه نیست! صحن "خنده" است! دفتر و قلم هم داشته باشی برای نوشتن هم خوب است. زیرزمین "برای زوج های جوان خوب است"! آنها که می خواهند کنار هم با آقا حرف بزنند. راستش با "صحن جمهوری" خیلی ارتباطی برقرار نمی کنم. شاید برای استراحت بد نباشد! شاید هم برای رفیق ها و گعده های دوستانه هم خوب باشد. برای من فقط برای گذر است و البته یک خاطره دور که کسی را که دیگر نه هست و نه می خواهم که باشد آنجا دیده ام! هنوز هم البته گاهی که از آنجا رد می شوم، سرم را از گنبد می چرخانم و به یک جای خالی چند لحظه ای نگاه می کنم... اما "گوهرشاد" صحنی است فقط برای امام رضا! نیست که پشت به قبله هم هست! برای همین صحن دل بریده هاست! "صحن عاشق ها"ست. صحن لوطی ها! صحن اشک ها و بغض ها... و من عااااشق گوهرشادم...

:::

این بار بعد از مدت ها دوباره تمام جگرم را جمع کردم و رفتم کنار آن پیچ تاریخی! رفتم تا آزمون بدهم. آزمون "اذن"... آزمون "لبیک"... اشک هایم می چکید روی دست هام و من یک بار دیگر، برای چند دقیقه هم که شده، پا گذاشتم بر روی بالهای لطیفترین فرشته های خدا توی این عالم. برای چند دقیقه هم که شده از آن پله های آسمانی آمدم پایین. ایستادم در محضر آقا. در محضر خود آقا. نه گنبدشان، نه ضریحشان نه قبر مبارکشان، نه روح ملکوتی شان. ایستادم در محضر خود آقا... آنجایی که وقتی می ایستی همه حرف هایت یادت می رود! همه حاجت ها و شکایت ها! آنجایی که وقتی می ایستی انگار بدنی نداری! این را از هوایی که میان گوشت و پوستت رد می شود می توانی بفهمی. قطره ای می شوی در میان زلال ترین چشمه عالم...

و بعد فرار کردم! خودم را انگار قطره خونی دیدم در میان این چشمه زلال... آنجا جای من نبود! آنجا جای آلوده ای مثل من نبود...


(درباره این جا داریم حرف می زنیم گرچه عکس ورودی را پیدا نکردم:

عکس١- عکس٢ - این عکس هم گمان کنم همانجا باشد- عکس ٣)


بی نشان :) ۹۵-۷-۰۳ ۳ ۲۳۴

بی نشان :) ۹۵-۷-۰۳ ۳ ۲۳۴


یا طبیبنا

 

کنار پنجره فولاد یک مرد میان سال، قد بلند، چهارشانه، با چهره ای آفتاب سوخته و شکسته با بغضی که توی چشمهایش بود توجهم را جلب کرد. به خاطر چیزی که توی دستش گرفته بود. آرام آرام آدم ها را رد می کرد تا برسید کنار پنجره فولاد. رفت سینه اش را چسباند به آن و عکس ام آر آی ش را هم جوری بالای سرش گرفت که امام رضا قشنگ و واضح بتواند ببیند. بعید نیست دفترچه بیمه اش را هم روی اولین صفحه ای که بشود نسخه نوشت باز کرده باشد و گذاشته باشد توی جیبش...!

 

 

آنقدر محو این صحنه شدم که یادم رفت امام رضا را به اخلاص و اطمینان و احساس حضور این مرد قسم بدهم که به قلب مریض من هم نگاهی کند...


بی نشان :) ۹۵-۷-۰۲ ۵ ۱۹۹

بی نشان :) ۹۵-۷-۰۲ ۵ ۱۹۹


اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان