تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۸۲ مطلب با موضوع «حرف دل» ثبت شده است

یا رب العالمین

 

بعد از این همه وقت همسایگی و بعد از اینکه آن نخ تسبیح نامرئی عالم، در این سرزمین مجازی ما را این همه طولانی گرد هم نشانده است، بگذارید رازی را برای تان بگویم: راستش را بخواهید من کتابهایی را که خیلی دوستشان داشته باشم نمی خوانم... نه اینکه اصلا نخوانم؛ می خوانم، اما تا وقتی که شیب علاقه ام مرز خیلی دوست داشتن ش را رد کند! تا وقتی که عاشقش بشوم. تا وفتی که آنقدر مرا در درون خودش بکشد که اشکم را در بیاورد... و بعد ... ناگهان ... بوووووم ... ! کتاب را می بندم و می گذارم توی کتابخانه ام...

 

می دانی؟ اگر بخواهم ریشه یابی اش کنم، یکی از دلایلش «ترس» است (شاید بهتر باشد بگویم دو تا از دلایلش ترس است). اگر روزی از ترس هایم بخواهم بنویسم (آن جوری که روزگاری یکی از همسایه های بسیار عزیز اینجا (اگر جرئت کنم و خود را همسایه آن مرد بزرگ بدانم) می نوشت)، حتما می توان برای دو تا از آنها این ... (نمی دانم اسمش را چه می توان گذاشت، عادت که نیست، کار هم نیست، خصلت؟ شابد...) را مثال آورد. دو تا ترس در وجود من چنین تصمیمی را موجب می شود. یکی اش ترس از اینکه «من مرد این کتاب (یا هرچیزی) نباشم»...! وقتی می بینم این حجم از شیفتگی نمی تواند مرا از برخی خصوصیات و کارهای ناپسندم باز دارد، لااقل در زمانی که در فضای این کتاب زندگی می کنم، با خودم فکر می کنم من شایسته  خواندن این کتاب نیستم. این کتاب برای من نیست. دارد این کتاب در دستهای آلوده من حیف می شود...

دیگری آنکه می ترسم از اینکه آن اوج روحی و معنوی ای که این کتاب در برایم ایجاد کرده است دیگر تکرار نشود. یا بال پرواز من بریده شود یا اینکه روح و قلم نویسنده از آن آسمان به زمین هبوط کند... که بدون شک اولی محتمل تر است...

 

:::

این «کتابهای نخوانده» در روح من حسی خاص و عجیب می آفرینند. احساس هایی که تا مدت ها با آنها زندگی می کنم، اوج می گیرم و لذت می برم. بعضی «لحظه» های آن کتابهای نخوانده، مهمان روزها، هفته ها، ماه ها و سالیان من هستند. مثلا آن «لحظه» از کتاب «ارمیا»ی رضا امیرخانی. همان مکثی که «ارمیا»، چند دقیقه پیش از شهادت «مصطفی»، در تشهد نماز، می کند بین «السلام علینا» و «علی عباد الله الصالحین»... من سالها مهمان همان مکث بوده ام و مهمان آن فکری که کرد که «من چه ربطی دارم به بندگان صالح خدا...؟»... راستش را بخواهی هنوز هم گاهی پیش می آید که مهمان این لحظه ام کنند...(البته ارمیا را سالها بعد دوباره دست گرفتم و بالاخره خواندمش... )

 

:::

یکی از اینها «قیدار» است. هم کتابش و هم خودش... «قیدار» برای من کتاب خاصی است. ویژه است. انگار که کتاب زندگی. من همیشه «جون» را خیلی دوست داشته ام اما «قیدار» او را آورد میان زندگی ام. مرام و معرفت را برایم مجسم کرد. آن سطوح ویژه و خاص دینداری را آن اعتقادات خاص بی نظیر زنده کننده را متجلی کرد. همین است که عاشقانه دوستش دارم. کتابی که نخوانده ام انقدر برایم عزیز است. حداکثر صد صفحه طول کشید تا عاشقم کند. حالا اما دارد گوشه کتابخانه خاک می خورد و همان دوتا ترس نمی گذارد برش دارم. دیگر داستانش درست یادم نیست. فقط "جون"اش یادم هست و اینکه «قیدار» ماشین های نو اش را می فرستاد برای «آچارکشی»... می فرستاد تا یک آدم "مومنی" پیچ هایش را باز کند و با نام مولا دوباره ببندد...

 

 

 

پ.ن 1: 

 البته کتابهای دیگری هم هستند که به این سرنوشت دچار می شوند. مثلا کتابهایی که «نمی فهممشان» (این حرف برای چون منی راحت و آسان نبود!!). منظورم کتابهای خیلی سنگین نیست. منظورم کتابهایی اتفاقا ساده اما چند لایه است که احساسم می گوید حرف هایی دارند برای گفتن اما من نمی توانم حرف هایشان را آن طور که باید و شاید، درک کنم. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بفهممشان. (یاد حرف آقای امجد افتادم. میگفت "عمیق ترین حرف من این است که به حضرت عباس خدا هست...". از همان جمله ها که چندان نمی فهمیم اما به نظر پیش پا افتاده است...). لایه هایی دارد که به این راحتی در دام نمی افتند.

منظورم آن لایه های زیرین عجیب و غریبی نیست که بعضی منتقدان در جستجویشان هستند و گاهی با صد من سریش هم به کتاب نمی چسبد.

منظورم باز آن کتاب هایی هم نیست که نویسنده اش سعی می کند برای من پز درک و فهم نداشته اش را بدهد و برای خواننده کلاس روشنفکری گذاشته اند. ابنها همه اش به ابتذال کشیدن اندیشه و فکرند. منظورم اینجور کتابها نیست. (پشت یکی از این کتابها نوشته بود: "در هر صفحه این کتاب عبارت ها و جمله هایی هست که می توانید برای دیگران بفرستید...!" هر چه بگویم از ابتذال این جمله خواهد کاست). منظورم عمیق بودن و چند لایه بودن است... اصلا بی خیال... :)

 

پ.ن 2:

درست است که نو نیستم... و این هم درست که چیزی نمانده است تا به چهل سالگی ام... اما ای کاش صاحب نفسی پیدا بشود «آچارکشی» ام بکند... پیچ و مهره هایم را باز کند و دوباره با نام مولا ببندد...



بی نشان :) ۹۷-۹-۱۶ ۳ ۴۲

بی نشان :) ۹۷-۹-۱۶ ۳ ۴۲


یا حـ ـسـ ـیـ ـن

 

همه حرف من با تو ...

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
باید این بار به غوغای قیامت برسم


من به قد قامت یاران نرسیدم ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم


آه مادر! مگر از من  چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟


طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم


سیب سرخی سر نیزه است دعا کن من نیز
این چنین کال نمانم به شهادت برسم...

 

باز از محمد مهدی سیار عزیز!

 


دریافت


بی نشان :) ۹۷-۸-۰۲ ۱ ۵۸

بی نشان :) ۹۷-۸-۰۲ ۱ ۵۸


یَا مُونِسَ اَلْمُسْتَوْحِشِینَ


او را روی پایم گذاشته ام تا بخوابد. دارم برایش قرآن می خوانم. آیت الکرسی (یا به قول خودش وقتی کوچک بود : آیت الپرسی! ما هم توی دهانمان افتاده بود. بعد ها خودش غلطمان رامی گرفت. می گفت بابا چرا غلط می گی؟ آیت الپرسی نه که، آیت الکرسی! می گفتم خودت بچه بودی می گفتی آیت الپرسی! اما زیر بار نمی رود و تا درستش را نمی گفتیم رها نمی کندمان). ناگهان و بدون هیچ مقدمه ای شروع کرد به گریه کردن.

با گریه می گوید : "بابا! یه چیزی می گویم به خدا بگو...!"

می گویم: "گل بابایی! خدا صدای خودت رو بهتر می شنوه... خودت بگو بهش"

می گوید : "نه شما خودت بگو! بهش بگو : "شما و مامانی هیچوقت نه پیر بشید و نه بمیرید...""

نمی دانم چه باید بگویم... اشک هایش زیاد می شود... مانده ام. فاطمه جان را صدا می کنم... تا حل و فصل کند...


:::

نمی دانم چه می گویند. فقط شنیدم که می گفت: باباجون و مامان جون چرا موهاشون سفید شده؟ کی به دنیا اومدن که پیر شدن؟ به خدا بگین اوها هم هیچوقت پیر نشن و نمیرن... و باز گریه می کند...


:::

به مادرش رفته است. مادرش هم غصه خور است غصه از دست دادن و فراق. حرف رفتن و از دست دادن آدم های نزدیک را نمی تواند بشنود... اگر درباره رفتن و مرگ شوخی کنم کلی باید جواب بدهم... بچه مادر است!



بی نشان :) ۹۷-۶-۱۳ ۵ ۱۱۰

بی نشان :) ۹۷-۶-۱۳ ۵ ۱۱۰


یا علی

 

به نظر من اگر عید غدیر، عید ولایت ه، پس باید بیش و پیش از سخن از فضایل و مدح امیرالمومنین (ع)، از ولی حی و زنده مون صحبت کنیم و به یاد او باشیم. غدیر برای ما روز بیعت با حضرت ولی عصر لرواحنا له الفدا است. یعنی باید خودمون رو در حالی ببینیم که دست در دست آقامون گذاشتیم و با او داریم بیعت می کنیم. پس بیاین این عبارات رو با نیت و قصد معنا، و واقعی خطاب به حضرت بقیه الله بخونیم و پیمان ببندیم با او...:

 

اللَّهُمَّ إِنِّی أُجَدِّدُ لَهُ فِی صَبِیحَةِ یَوْمِی هَذَا وَ مَا عِشْتُ مِنْ أَیَّامِی عَهْدا وَ عَقْدا وَ بَیْعَةً لَهُ فِی عُنُقِی لا أَحُولُ عَنْهَا وَ لا أَزُولُ أَبَدا اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ الذَّابِّینَ عَنْهُ وَ الْمُسَارِعِینَ إِلَیْهِ فِی قَضَاءِ حَوَائِجِهِ [وَ الْمُمْتَثِلِینَ لِأَوَامِرِهِ ] وَ الْمُحَامِینَ عَنْهُ وَ السَّابِقِینَ إِلَى إِرَادَتِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدِینَ بَیْنَ یَدَیْهِ...

خدایا در صبح این روز و تا زندگی کنم از روزهایم، برای آن حضرت بر عهده ام، عهد و پیمان و بیعت تجدید می کنم، که از آن رو نگردانم، و هیچ گاه دست برندارم.
خدایا مرا، از یاران و مددکاران و دفاع کنندگان از او قرار ده، و از شتابندگان به سویش، در برآوردن خواسته هایش، و اطاعت کنندگان اَوامرش، و مدافعان حضرتش، و پیش گیرندگان به جانب خواسته اش، و کشته شدگان در پیشگاهش

 

 

پ.ن: امیدوار باشیم و دعا کنیم که از جمله اون "بخ بخ"گویانی نباشیم که دو سه ماه بعد در زمره  دشمنان حضرت امیر مومنان قرار گرفتند و سال بعد و سالهای بعد هم همچنان در خیل محبین اهل بیت باشیم ان شا الله...

اون اتفاق مخصوص ۱۸ ذی‌الحجه سال ۱۰ هجری قمری نبود و من وشما هم نباید خودمون رو دور از چمیم کاری ببینیم چنانچه کردند و دیدیم که کردند...

 

پ.ن2 : این ابیات رو در مدح مولامون امیرالمومنین (ع) می نویسم که جان همه انبیا و اولیاست و مدح او مدح همه آنها:

 

معادلات جهان را علی‌ به هم زده‌ای تو

بگو چگونه کنار خدا قدم زده‌ای تو؟

 

به گوشه گوشه‌ی عالم اگر قلندر مستی است

لبی به گوشه‌ی جامش - به مِی قسم! - زده‌ای تو

 

شب سیاهِ عرب هم، مقدّر است بسوزد

به پای آتشِ عشقی که در عجم زده‌ای تو

 

دل مزارع گندم پیِ نسیم خوشی رفت

مگر که نان جُوی را دوباره نم زده‌ای تو

 

شبی کنار یتیمان به صورت نگرانم

نگاه کردی و گفتی: چقدر غم زده‌ای تو

 

و من چه شاعر و شادم از آن شب غزل انگیز

که با لطافت دستت به شانه‌ام زده‌ای تو

 

جهان سخن شد و از «لا»ی ذوالفقار تو دیدم

که با لبان دو دم از یگانه دم زده‌ای تو

 

خیال خیبرت آمد، تمام شعر فرو ریخت

ردیف و قافیه‌ام را ببین به هم زده‌ای تو

 

بیا و از دلِ مستم، بدون واسطه بشنو

نوای بی دلی‌ام را، علی علی علی‌ام را

 

 

قاسم صرافان

 

بهتون و به حودم عید غدیر رو تبریک عرض می کنیم ان شا الله زیر سایه و در زیر نگاه آقامون باشیم و در همین راه بمیریم ...

 

 


بی نشان :) ۹۷-۶-۰۹ ۴ ۱۰۳

بی نشان :) ۹۷-۶-۰۹ ۴ ۱۰۳


هو المصور

 

امروز برای دومین بار و به اصرار یک رفیق خوب و عزیز قدیمی رفتم برای دیدن فیلم "تنگه ابوقریب". بار اول را همان هفته های بعد از جشنواره دیدم. چیز زیادی از فیلم یادم نمانده بود الا اینکه فیلم چندان خوبی نبود. اصلا به دوباره دیدن ش نمی ارزید. فیلمی که البته هم هزینه بالایی برای آن شده بود و هم به خاطر عظمت کار، کارگردانی بسیار پیچیده ای داشت. اما هیچکدام از دیدگاه من، دلیل نمی شود که با فیلم خوبی روبرو شویم. مانند بار پیش وسط های فیلم سرم درد گرفت و دوربینش خیلی خیلی برایم آزار دهنده بود. من واقعا متر و معیار آنهایی که این فیلم را به عنوان بهترین فیلم جشنواره فجر سال قبل اعلام کردند نمی فهمم! به نظرم بیشتر مرعوب عظمت پروژه و جلوه های ویژه تکان دهنده آن شدند تا به جنبه های سینمایی و ارزش های بصری و عوامل محوری فیلم توجه کنند. ضمن اینکه جلوه های ویژه اش هم مطلقا ناتوان از انتقال هیچگونه حس و به غلیان در آوردن هرگونه هیجان یا عاطفه ای بود. حتی حس چندش از جنگ! فیلم تنها در پنج شش دقیقه آخر است که موفق می شود کمی (و فقط کمی) احساس را در وجود انسان به جوش بیاورد تازه آن هم بیشتر به لطف بازی گیرای جواد عزتی که این روزها توانمندی های او را بیش از پیش می توان مشاهده کرد. مطمئنا در آینده از او بیشتر خواهیم شنید! توانایی بازی موفق و موثر او در ژانرهای مختلف از کمدی تا اکشن تا تراژدی یکی از نشانه های آینده درخشانی است که می توان برای او انتظار داشت. باقی بازی ها کم فروغ هستند و کم و بیش چنگی به دل نمی زنند. پاکدل (حسین یا مهدی؟) که کپی بازی و گریم "چهار راه استانبول" را ارائه می کند که نه در آنجا موفق است و نه در اینجا. بقیه بازی ها هم کمی بالاتر یا کمی پایین تر به همین منوال هستند. جز همان جواد عزتی که نسبتا خوب است.

فیلمنامه شعاری است و منطق روایی و داستانی اش به گمانم ضعیف است. اکشن فیلم و جلوه های ویژه اش نسبتا خوبند اما کپی غیر ایرانی فیلم نجات سرباز رایان است. نجات سرباز رایان بسار بهتر مخاطب را درون فضای متلاطم جنگ می کشد و "تنگه ابوقریب" با همه تلاش هایش، آنقدر که باید موفق نیست. چرا روی "غیر ایرانی" تاکید می کنم؟ چون ذهن یک ایرانی با دفاع مقدس به هیچ وجه به صورت یک فرایند نظامی صرف درگیر نیست و نمی شود. ذهن ایرانی با آدم ها کار دارد و واکاوی درونی آنها و حرکت و سیر معنوی شخصیت هاست که برای او جذابیت دارد. همه تلاش ها برای ساخت یک اکشن پر التهاب پر هزینه و حماسی از ماجرای دفاع از تنگه ابوقریب بدون در نظر گرفتن این واقعیت و بدون نزدیک شدن به آدم ها و نمایش دادن سیر وجودی آنها بیشتر به کاریکاتور می ماند. وقتی از کاریکاتور نام می برم قصد توهین ندارم! کاریکاتور فی الواقع همه اجزای یک انسان را دارد اما نا هماهنگی در  ثبت اندازه ها، تصویری را نمایش می دهد که حقیقی نیست و گاهی هم خنده دار است. فیلم تنگه ابو قریب هم ناتوان از ارائه همین تصویر متوازن است...

 

:::

چندی قبل فیلمی از صحبت های سید مرتضی آوینی در یک کلاس درس را تماشا می کردم که در آن سید یک سوال خیلی اساسی را مطرح می کرد. سید از افراد حاضر در جلسه می پرسید که چه می شود که روایت فتح روایت فتح می شود و ماندگار و بسیاری از مستندهای دیگر درباره دفاع مقدس بی تاثیر هستند و فاقد آن چیزی که مخاطب را به درون حقیقت معنای دفاع مقدس بکشاند و لاجرم ناماندگار و کم اثر؟ رندی در آن میانه جوابی می دهد خیلی کوتاه و خاص و به گمان من جامعترین پاسخ برای این سوال در همان دو کلمه خلاصه می شود. هر پاسخ مبسوطی فی الواقع توضیح و تشریح همان جواب است. او می گوید:  "سید مرتضایش"!

مشکل "تنگه ابوقریب" دقیقا از همین جا شروع می شود. از "سید مرتضایش" که نیست! والا تیر و ترکش و دست و پای قطع شده هست شاید خیلی بیشتر و بهتر از خیلی فیلم ها، (حتی مستندها) و هم توپ و تفنگ و تانک و خاکریز و هم کلی بازیگر حرفه ای و پول و خیلی چیزهای دیگر که شاید برای خیلی ها اینقدر نباشد. حتی کارگردان سعی کرده است با تکنیک "دوربین روی دست" خود را مانند روایت فتح جا بزند. اما حقیقت این است که همه اینها هست اما "سید مرتضایش" نیست . "سید مرتضا" که با باور خود و با فهم عمیق خود از این فضا و غایات و آرمانهای جاری در آن و با جان پاک، قلب نورانی و ایمان لطیف و دقیق خود، صحنه ها و تصویرهایی که هر تصویر برداری می توانست در جبهه ها بگیرد را به اثری زنده، با شخصیت، قابل ارائه، اثربخش و حسی تصویری و مستندی حقیقی تبدیل کند که بتواند آینه خوبی برای آنچه در بطن این آدم ها  و فراسوی این تیر و ترکش ها می گذرد باشد...

همین نسبت برقرار است میان تنگه ابوقریب و به وقت شام... ابوقریب فی الواقع حاصل تجربه بزرگ و پر هزینه یک فیلمساز است درباره موضوعی است که برای او فقط یک جنگ است و به وقت شام حاصل باور و زندگی است! به وقت شام ، با همه ضعف ها و ایرادهایش، فیلم به مراتب بهتری بود به باور من.

 


بی نشان :) ۹۷-۵-۱۹ ۲ ۱۲۷

بی نشان :) ۹۷-۵-۱۹ ۲ ۱۲۷


هو الباقی

"هر آنچه هست در ید قدرت خداست" ... سالهاست که این جمله را زده ام جلوی چشم توی خانه. یک طرح سیاه و سفید ابتدایی با تصویری از گوینده اش حاج آقا مرتضی. نفیسه خانم که به دنیا آمد بردیم ایشان توی گوشش اذان بگویند... اذان گفتند و من حواسم نبود عکسی به یادگار بگیرم. اگر هم بود نمی دانم ابهت ایشان اجازه می داد یا نه... دستی هم کشید روی سر محمدحسین و توی گوشش خواند: "أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ "... یادآوری آن عهد به گوش او... سر عقدمان چقدر تلاش کردم تا ایشان زحمت خطبه را بکشند. تهران نبودند. نشد... یا روزهایی که توی مسجد قدیمی اما با صفای میرزا موسی می چرخیدیم... حالا سخت است برای من که بنویسم "مرحوم" حاج آقا مرتضی تهرانی... خیلی سخت. این روزها روزهای حسرت است! حسرت فرصت هایی که گذشت و استفاده نکردیم. فرصت آدم هایی که خدا با آنها آشنایمان کرد و بهره نبردیم... فرصت سالهایی که می شد و می توانستیم و خودمان را محروم کردیم... انگار همیشه یک قدم عقب هستیم...  از سال 85 تا به حال فرصت داشتم که از ایشان استفاده کنم اما چقدر غافل ماندیم و حالا هم که ...

دلم خیلی تنگ خواهد شد براشون...


+

برای برخی که چون از ایشان نظرات سیاسی نشنیده اند نمی دانند و خبر ندارند و فکر می کنند چون استاد اخلاق بود و اهل عرفان با سیاست کاری نداشت عرض می کنم که یادم نمی آید (گرچه زیاد و منظم نبوده است) پای صحبت ایشان نشسته باشم و از امام خمینی با عظمت و بزرگی یاد نکنند. ایشان انقلابی بودند و هیچوقت از سیاست دور نبودند.

خدا رحمتشان کند. این مصاحبه از ایشان همچنان خواندنی است...



بی نشان :) ۹۷-۴-۳۱ ۰ ۹۳

بی نشان :) ۹۷-۴-۳۱ ۰ ۹۳


هو ربی لا اله الا هو علیه توکلت و الیه متاب*

 

"مهمترین اصل تربیت ایرانی دو کلمه است: "بروز نده!" در شرح این اصل آمده است: خوشحالیت را بروز نده چون ممکن است بقیه ناراحت یا پررو بشوند، ناراحتی ات را بروز نده چون ممکن است بقیه خوشحال یا دلخور بشوند. بخش زیادی از انرژی هر ایرانی در طول روز صرف بروز ندادن می شود. علم روانشناسی ثابت کرده است که "بروز" از بین نمی رود بلکه از شکلی به شکل دیگر در می آید. بعضی از این شکل های دیگر عبارتند از: لایی کشیدن، دست به یقه شدن، طاسی و سرطان."

 

نقل شده از ضمیمه طنز مجله داستان / هدیه شب یلدا سال 89

 

+ توی کتابخانه ام نشسته بودم و بی هدف کتابها را ورق می زدم که این مجله قدیمی دستم رسید و دقیقا همین صفحه اش باز شد. جالب بود برام. فکر نکردم ببینم درست ه یا نه. به صورت کلی هرگونه مطلق گویی برای من شک برانگیز و محل تامل ه. حتی همین  که مطلق بگبم هر گونه مطلق گویی اشتباه است!

 

++ این مطلب برام جالب بود و هست اما در عین حال که ارتباطی بین این مطلب و جنبه های مثبت "خود بودن" هست من همچنان معنا و مفهومی که ارزشمند باشه برای مطلق "خود بودن" نمی شناسم و در ذهن من بیشتر نوعی فریبکاری فکری و رفتاری ه تا یک سبک زندگی مطلوب. "فریبکاری" در معتای عام اون شامل فریب دادن خود و دیگران...

 

+++ حداقل ماهی یکبار میریم کتابفروشی و هر بار مثل قبل یکی از بخش های جذاب کتابفروشی ها برای من، قسمت آثار روشنفکرهاست (غالبا جنبه های فلسفی دارند ولی نه همیشه). اما در عین جذابیت، شکلی از اشمئزاز از این آثار هم در درونم وجود داره که اغلب مانع از خریدن آثار یا حتی مطالعه حرف های اونهاست. همواره (تقریبا استثنائی رو یادم نمی یاد) بعد از رها کردن اون بخش این آیه در ذهنم جان می گیره که: "وَ إِذا قیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکِنْ لا یَعْلَمُون**" ...

من حتی تو حرف های (به نظر خودم) صحیح اینها نوری نمی بینم... هیچی! با اینکه با آثار و نظرات اونها اغلب نا آشنا نیستم.. برای امروز و دیروز هم نیست. از قدیم... بعضی از اینها تمام عمر روشنفکری خودشون رو صرف گفتگو از خدا و فکر کردن درباره او کردند اما در نظر من حرفهاشون نوشته هاشون بویی از خدا نمی ده که نمی ده که نمی ده... بعضی از اینها اگر خدا رو از ما نگیرند حتی ذره ای ما رو به او نزدیک تر و ما رو موحد تر نمی کنند که نمی کنند که نمی کنند... شاید ایراد از من باشه. مدعی نیستم که حتما حرفام و برداشتهام  درست باشه اما اینجوری می بینمشون...

 

++++  حاصل این همه طوفان و هیاهو هیچ است / زلف می ماند و انبوه پریشانی ها... 

حسین جنتی

 

 

 

*  سوره رعد / بخشی از آیه 30 : او پروردگار من است معبودی جز او نیست فقط بر او توکل کردم و بازگشتم فقط به سوی اوست...

 

**  سوره بقره / 13 : و چون به آنان گفته شود، شما نیز همان‌گونه که (سایر) مردم ایمان آورده‌اند ایمان آورید، (آنها با تکبّر وغرور) گویند: آیا ما نیز همانند ساده‌اندیشان و سبک مغزان، ایمان بیاوریم؟! آگاه باشید! آنان خود بى‌خردند، ولى نمى‌دانند.


بی نشان :) ۹۷-۴-۲۹ ۲ ۷۸

بی نشان :) ۹۷-۴-۲۹ ۲ ۷۸


هو الغنی


به این فکر می کردم که خیلی وقت ها آدم های مختلفی را دیده ام و یا  در وجودشان حس کردم که مدعی شدند (مدعی شدم) که مثلا


خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

مولوی


اما با آرزو و خیال کار درست نمی شود... برای باختن، ابتدا باید چیزی داشت ...

حتی نه چیز قابل داری! فقط "چیز"ی...!

"جان" هم با "ایمان" است که "چیز" می شود... خداوند متعال فرمود: ان الله اشتری من "المومنین" انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه ...


+

در وبلاگی دیدم نوشته بود دنیا دنیای ضرایب است. حق گفته بود. این ضرایبند که کم های آدم ها را زیاد و زیاد (در نظر ما) آنها را صفر می کند. از بین می برد ... خداوند می فرماید: واذکروا اذ کنتم قلیــلاً فکثـــــرکم... به یاد بیاورید که شما کم بودید پس شما را فزونی بخشید... نه اینکه به تعداد زیاد شده بودند! بلکه همان قلیل وجود خودشان با ضریب ایمان، زیاد شد... آب قلیلی بودند که با یک قطره آلودگی نجس می شدند و خود را به منبع عظیم خداوند وصل کردند و پاک و پاک کننده شدند...




بی نشان :) ۹۷-۴-۲۵ ۲ ۷۲

بی نشان :) ۹۷-۴-۲۵ ۲ ۷۲


یا لطیف


1. خیلی اهل فوتبال نبود. خودم هم خیلی وقت است که از تب و تاب فوتبال بیرون آمده ام. اما پسر بچه ، به نظر من باید از فوتبال سر در بیاورد! برای همین توی این جام جهانی کمی سعی کردم بیشتر با فوتبال آشنا شود. می نشستیم و با هم بعضی بازی ها را نصفه و نیمه تماشا می کردیم و درباره شان با هم حرف می زدیم. درباره قانون ها، اصطلاحات گزارشگران، اسم حرکت ها و پاس ها، بازی ها، بازیکن ها، کشورها و... حالا خیلی فوتبالی تر شده است.


2. یک روز از من پرسید طرفدار چه تیمی هستم؟ جواب دادم: « از کودکی طرفدار برزیل بودم. ایران هم که کشور خودمان است. همه باید طرفدارش باشیم». از آن روز با افتخار به همه اعلام می کرد بابا و من طرفدار ایران و برزیل هستیم. اخبار بازی های این دو تا را هر جا می شنید می آمد و برای من با غرور و افتخار تعریف می کرد!


3. بازی آخر تیم ملی را منزل مادرم اینها تماشا کردیم. ایران که با پرتغال مساوی کرد و حذف شد، ناگهان دیدم رفته است یه گوشه و بغض کرده است! تا پرسیدم چی شده؟ دیدم اشک هایش جاری شد... زد زیر گریه. آن هم چه گریه ای. هر چه گفتیم ایران نباخته است قبول نکرد! گفت پس چرا همه ناراحت بودند؟ چرا همه گریه می کردند؟

در راه برگشت همانجور بغض کرده و اشک آلود نشسته بود توی ماشین. اصلا هم قبول نمی کرد که نباختیم و خوب بازی کردم. تا اینکه چند تا ماشین شروع کردند به بوق بوق کردن! کفتم دیدی نباختیم؟ مردم را نشانش دادم که خوشحال هستند. شروع کردم به بوق بوق کردن تا خوشحال شود! من حتی شب عروسی ام هم بوق بوق نکرده بودم! خلاصه با خوشحالی خوابید...


4. دیشب هم بعد از هر گلی که خوردیم و بعد از تمام شدن بازی کلی گریه کرد. فقط شانسی که آوردیم این بود که برزیل یک گل زد و کلی جو دادیم و خوشحالش کردیم! اما آخرش باز بغض کرد و کلی اشک ریخت! شکست را دوست ندارد. از کودکی همینطور بود! بیش از حد یک پسر بچه معمولی از شکست گریزان است! شکست هایش را نمی پذیرد و ازشان فرار می کند. نوع تربیت ما هم موثر بوده است لابد. گفتم بیا تیممان را عوض کنیم! اولش پذیرفت. اما بعدتر وقتی شنید برزیل پر افتخارترین تیم دنیاست تصمیم گرفت بماند پای برزیل اما برای ادامه جام جهانی یک تیم دیگر انتخاب کنیم! بعدتر گفت فقط برزیل! تیم دیگری را هم نمی خواهم! کلی گریه کرد تا خوابید!


5. باید یادش بدهم که دنیا فقط جای پیروزی نیست.. اصلا بیشتر جای شکست هاست تا پیروزی ها! باید یادش بدهم آدم هایی که از شکست بیشتر رویگردانند محکمتر می شکنند. باید یادش بدهم که شکست را باید پذیرفت. انعطاف پذیری در برابر سرد و گرم روزگار را باید یادش بدهم. یادش بدهم غصه ها رفتنی هستند. شادی ها هم... باید یادش بدهم آدم ها تا شکست نخورند بزرگ نمی شوند. یادش بدهم در شکست رشدی هست که در پیروزی نیست اگر بتوانیم درست نگاه کنیم. باید یاد بگیرد که آماده شود برای شکست خوردن و شکستن... شکست از همه چیز. از آدم ها از رفیق ها از خودت... چند شب پیش بود که با هم "سریال ایسان" می دیدم. داستان خیانت نزدیک ترین آدم به پادشاه و مورد اعتماد ترین فرد پیش او... ایسان می دیدیم و برای محمدحسین از آدم های دنیا می گفتیم... ایسان می دیدیم و در دلم دعا می کردم که طعم تلخ خیانت دوستان را هیچوقت نچشد...


بی نشان :) ۹۷-۴-۱۶ ۴ ۱۰۳

بی نشان :) ۹۷-۴-۱۶ ۴ ۱۰۳


یا خیر حبیب و محبوب

 

منظره‌ی ویرانی آدم‌ها
غم انگیزترین منظره‌ی دنیاست
ببینی کسی مثل طاووس می‌رفته ،
حالا مرغ ِ نحیفی است ،
پرش ریخته...‌

 

رضا قاسمی

 

 

+

قبل از آدم ها، این شعر برای خدای مهربون تو دلمون گفته شده انگار... بیاین یه شبم برای غریبی و تنهایی او اشک بریزیم...

++

یسئلونک ماذا ینفقون...

یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه...

یسئلونک عن الخمر و المیسر...

یسئلونک ...

یسئلونک ...

.

.

.

اما قبل از اینکه خدا جواب سوال های این آدم ها رو بده یه درد و دلی با حبیب ش می کنه... می فرماید:

اگرم کسی از بنده های من پیدا شد درباره من هم از تو سوال کرد، اگر کسی هم من رو خواست طالب بود درباره منم چیزی بدونه بگو من نزدیکم ... جواب می دم به هر کسی که چیزی از من بخواد...

بعد هم شروع می کنه به جواب دادن به سوال های مردم...

چقدر غربت تو این آیه خوابیده...

 

 

* وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ...

 

+++

با تشکر از "یه دوست" عزیز بابت شعر بالا که برای من حس غریبی داشت خصوصا امشب ...

 


بی نشان :) ۹۷-۴-۰۷ ۴ ۱۰۳

بی نشان :) ۹۷-۴-۰۷ ۴ ۱۰۳


۱ ۲ ۳ ... ۷ ۸ ۹

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان