تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۴ مطلب با موضوع «داستانک» ثبت شده است

یا رفیق*

 

- مامان! چه روز خوبی ه امروز! چقدر همه چی قشنگ ه! چقدر هوا عالی ه! چقدر داره خوش میگذره! من چقدر حالم خوب ه! چقدر خوشحالم!

 

+ چرا؟ مگه چی شده؟ امروز که خیلی هوا آلوده است! چی شده که فکر می کنی همه چی قشنگه؟

 

- آخه داریم می ریم پیش دوستام! برای همین همه چی خیلی قشنگ ه!

 

 

:::

سالها قبل در هنگام وقوع زلزله رودبار و طارم (سال 69 به گمانم) پدرم زنجان بود. شاید خودش یادش نباشد یا الان جور دیگری تعریف کند اما من چیزی که آن روزها تعریف می کرد به یاد دارم. تعریف می کرد که :

شب خواب بودم که احساس کردم زمین می لرزد. چشم باز کردم و دیدم که لامپ به شدت تکان می خورد. فهمیدم زلزله است. با خودم گفتم مرگ دست خداست! بی خیال! بخوابیم! اما 5 دقیقه بعد از شدت سر و صدای مردم بیدار شدم و رفتم بیرون ...

 

:::

دیشب تکیه داده بودم به کمد و محمدحسین روی پایم داشت می خوابید که تکان های زلزله شروع شد. 5-6 ثانیه بیشتر طول نکشید. کمی وسایل و خوراکی جمع کردیم توی یک ساک کوچک و گذاشتیم دم در، لباس های مرتب پوشیدیم که اگر خدای نکرده ماندیم زیر آوار لباسمان مناسب باشد. نماز آیات را خواندیم و بعد تخت گرفتیم خوابیدیم! اصلا هم بی خوابی نکشیدیم! در حالیکه همسایه ها ریخته بودند توی خیابان و حسابی شلوغ شده بود. چقدر حال داد این خواب دیشب...! گرچه که احتیاط شرط عقل ه...!!

 

:::

5 دقیقه بعد از زلزله داشتیم جوک های مردم را می خواندیم! علی هستند مردم ما! در شرایطی مثل دیشب چه طنزهای فوق العاده ای ساخته بودند!

* خدا خودش راس و اول و آخر همه رفیق بازهاست... ای کاش رفیق بازی رو از خدا یاد بگیریم...


بی نشان :) ۹۶-۹-۳۰ ۲ ۱۲۸

بی نشان :) ۹۶-۹-۳۰ ۲ ۱۲۸


یا من لا مذل لمن اعززت


چهل روز گذشت. باران قطع شد و زمین آبها را بلعید. کشتی هم کارش تمام شده بود و حالا باید پس از این بی قراری چهل روزه، قرار می گرفت. خداوند به کوه ها گفت "می خواهم یکی از شماها را انتخاب کنم، تا این کشتی نجات را بر او بنشانم، تا قدمگاه پیامبرم باشد... مقامگاه نوح نبی (علیه السلام)...". کوهها همگی سرک کشیدند. سرهایشان را بالا آوردند که خودی نشان بدهند که دیده شوند که به چشم حضرت حق بیایند. لابد تاب و تحملشان را به نمایش گذاشتند. صلابت و استحکامشان و شانه های ستبر و قوی ای که می توانست حامل باری به عظمت این کشتی باشد... غافل از اینکه متر و معیارهای خدا با متر و معیارهای ما خیلی فرق دارد. در این میان یک تپه کوچک سرش را بالا نیاورد. سرش را انداخت پایین. با خودش گفت در میان این همه کوه بلند، در بین این همه صلابت و عظمت، من چه ارزشی دارم که خدا مرا انتخاب کند؟ اصلا من کی هستم که پیامبر اولوالعزم خدا، نوح روی من قدم بگذارد؟ من کسی نیستم و چیزی ندارم که خداوند چنین افتخاری نصیبم کند...

تواضع کرد و خداوندِ آگاه به احوال قلوب، به کشتی، همان تپه کوچک را نشان داد و امر کرد که روی آن فرود بیاید. تازه کار را به همین جا ختم نکرد. توی کتابی که برای آدم شدن انسانها فرستاد، توی مهمترین کتاب عالم، توی کتابی که نام خیلی از دوستانش را نیاورده است، توی کتابی که فرموده است "و جاء من اقصی المدینه رجلٌ یسعی...*"  یا  "و جاء رجلٌ مومن من آل فرعون...**" و فقط از رسم خیلی از دوستان مومنش گفته است و اسمشان را نبرده است، نام این تپه را، نام این تپه کوچک را که تواضع کرد، آورده است... نام تپه ای که خودش را کوچک دید، خودش را ندید، هیچ دید... تپه ای که کسی نمی داند کجاست! تپه ای که خدا آنقدر دوستش داشت ... نام "جودی" را ...***


* سوره یس آیه ٢٠

** سوره غافر آیه ٢٨

*** سوره هود آیه ٤٤ / 


پ. ن. ١: مطلب برگرفته از مضمون روایتی است که اینجا می توانید بخوانید.

پ. ن. ٢: آدم باید خیلی دلش گرفته باشد که برای خواندن این ماجرا اشک هایش جاری شود...

پ. ن. ٣: دلم می خواهد برای دل خودم بنویسم. برای شما، برای خوانندگان این نوشته ها حرف نزنم و با خودم صحبت کنم... با دل خودم. اما نمی شود... همین است...

پ. ن. ٤:

یار مردان خدا باش، که در کشتی نوح             هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را (حافظ)

به گمانم "خاک" همان نوح باشد که "خلقکم من تراب"؛ اما "به آبی نخرد طوفان را" را کامل نمی فهمم. البته مفهومش که واضح است "به حساب نیاوردن طوفان". شاید معنایش این باشد که "به اندازه آب کم و بیمقداری هم این طوفان عالمگیر را حساب نمی کند...". راهنمایی بفرمایید اگر می دانید. ممنون


بی نشان :) ۹۶-۵-۰۲ ۱ ۸۷

بی نشان :) ۹۶-۵-۰۲ ۱ ۸۷


یا من هو اضحک و ابکی


توی حرم امام رضا (ع) گریان و اشک ریزان اومده پیش پدرش. همینجور که بینی اش را تند تند بالا می کشه به باباش می گه : "بابا اون آقاهه بهم فحش داد! "

باباش می گه: "چی گفته بهت مگه؟"

می گه : "بهم گفت خر خودتی" :|


پ.ن. ١ : ماجرا مربوط به محمدحسین نیست و مربوط به فرزند یکی از بستگان

پ.ن. ٢ : این مطلب برای ما جوکه برای خیلی از سیاسیون ما خاطره است رسما! چقدر دلم می خواست این قصه رو توی یک متن سیاسی استفاده کنم اما الان حال ندارم. خودتون حدیث مفصل بخوانید :)

پ.ن.٣ : خسته ایم ... خیلی خسته ایم ...


بی نشان :) ۹۶-۳-۳۱ ۲ ۱۰۲

بی نشان :) ۹۶-۳-۳۱ ۲ ۱۰۲


یا لطیف


اول من به جبهه رفتم. بعد از من هم برادرم. هر دو برنگشتیم.

ماندیم گوشه‌ای از آسمانش.

حالا مادر مانده و خواهر کوچکم. پدر هم که سالهاست میهمان ماست.

:::

مادر هر روز چرخ دستی‌اش را برمی‌دارد و توی کوچه‌ها می‌گردد، از پی مغازه‌ای که شاید نان سنگک داشته باشد. دکترها گفته‌اند؛ باید فقط نان سنگک بخورد.

خواهرم هم هر روز می‌رود برای کار. می‌ماند تا شب. گاهی که برای سوار شدن به اتوبوس کنار خیابان می‌ایستد،‌ بعضی از ماشین‌ها برایش نگه می‌دارند و بوق می‌زنند.

برادرم می‌گوید: «کاش یکی‌مان مانده بود. خانه مرد می‌خواهد.»
می‌گویم:« آن وقت‌ها شهر پر بود از مرد. چه فرقی می‌کرد بمانیم یا نمانیم.»

:::

چقدر موهای مادر سفید شده بود. توی شب مثل نور،‌ برق می‌زند. مثل جانمازش. مادر دستش را گرفته‌ رو به آسمان. گریه می‌کند. نگران است. وقت‌هایی که خواهر کوچکم دیر می‌آید،‌ دلواپس می‌شود.
مادر هم مثل ما دنبال یک مرد می‌گردد. برادرم می‌گوید:« کاش یکی‌مان مانده بود!»

می‌نشینم کنار سجاده مادر. بو می‌کشم اشک‌هایش را. مادر دلتنگ است. امشب نوبت من است که به خوابش بروم. دیشب برادرم رفته بود.


# افسانه محمدی


بی نشان :) ۹۵-۶-۱۷ ۲ ۲۲۴

بی نشان :) ۹۵-۶-۱۷ ۲ ۲۲۴


اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان