تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

یا من هو اضحک و ابکی

دیشب، حدود ساعت ١، بالاخره خواهرش خوابید. فاطمه جان ما هم مریض احوال بود کمی و خیلی خسته. من و ایشان هم شوخی مان گرفته بود هی شیطنت می کردیم. حسابی سر حال آمده بود و چیزی نمانده بود خواب از سرش بپرد. وقتی مادرش گفت "دیگه بسه همه بخوابند" هنوز دلش بازی می خواست. منم سریع گفتم شب بخیر و چشمهام را بستم و شروع کردم الکی خر و پف کردن! بنده خدا دلش هنوز بازی می خواست. ولی خوب دیر وقت بود. سرش را گذاشت روی بالش و شنیدم که یواش یواش زیر لب دارد می گوید "ای مامانِ کله پاچه!!".

فی الواقع فحشش "کله پاچه" است. یعنی خودم یادش دادم. بی ضرر است که هیچ خنده دار هم هست. البته گاهی چیزهای دیگر هم از این و آن و مخصوصا تلویزیون یاد می گیرد اما شکر خدا زیاد نیست زود هم فراموش می کند. اما این "کله پاچه" مانده است هنوز.

وقتی شنیدم دارد به مادرش می گوید "کله پاچه" با ناراحتی گفتم "هیچکس نباید به مامانش بگه کله پاچه! همه بخوابند!" و چشمهام را بستم. چند لحظه ساکت شد و بعد شنیدم که آروم آروم دارد برای خودش به ما می گوید "کله پاچه ها ، کله پاچه ها"!!


بی نشان :) ۹۵-۲-۲۵ ۹ ۲۳۹

بی نشان :) ۹۵-۲-۲۵ ۹ ۲۳۹


یا لطیف

اگر دری میان ما بود
می‌کوفتم
درهم می‌کوفتم

اگر میان ما دیواری بود
بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم
فرو می‌ریختم

اگر کوه بود دریا بود
پا می‌گذاشتم
بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

اما میان ما هیچ نیست
هیچ
و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد...

 

شهاب مقربین


بی نشان :) ۹۵-۲-۱۷ ۲ ۱۹۱

بی نشان :) ۹۵-۲-۱۷ ۲ ۱۹۱


یا من ارجوه لکل خیر

خدایا توی این ماه عزیز و بزرگ، همه خیرها از تو امید می رفت. من دیر رسیدم. چند روزی بیشتر به آخرش نمونده. ای کسی که به کوچکی ما نگاه نمی کنی. ای کسی که ناخواسته و نادونسته عطاهات می رسند. ای که بندگان غافلت را فراموش نمی کنی... حالا  که آوازه مهر و لطفت این بنده کوچک رو در این روزهای آخر بر درگاهت آورده، در همین روزهای آخر، همین چند روز باقی مانده، ریشه این ریش رو از آتش جهنم نجات بده. ریشه این ریش رو محکم کن و از غیر خودت رها کن. ریشه این ریش رو از آب معرفت و  نور محبت خودت سرشار کن. ریشه این ریش رو توی دستانت بگیر و کمی نوازشش کن. ریشه این ریش رو به خودت گره کور بزن. ریشه این ریش رو نسوزان...

+

دلمون خیلی گرفته است...


پ.ن. : انگار که آوار شده باشد روی سرم این کلمات... (قسمتی از این پست است):

"دیدن دوستان سابق، در محیط جدید. خانم هایشان، آنها که در دانشگاه چادر داشتند حالا روسری دارند و آن ها که روسری حالا هیچ. جز یک مقدار حیاء که آن هم به زودی محو می شود انگار..."


بی نشان :) ۹۵-۲-۱۴ ۵ ۲۸۲

بی نشان :) ۹۵-۲-۱۴ ۵ ۲۸۲


یا منور القلوب

«محمد در خانواده ای مرفه و شلوغ به دنیا آمد. بچه سوم خانواده بود، با قدی بلند و هیکلی ورزیده و هوشی سرشار. منتها کلا آدم ناراحت و ناسازگاری بود. درس نخواند، پی کار و مهارتی نرفت و تا ۲۵ سالگی، عمرش به رفیق بازی، دعوا، درگیری، زد و خورد و زندان گذشت. یکی از عادت های محمد این بود که همیشه یک تیزی به مچ پایش می بست و یک پنجه بوکس بالای آرنجش داشت و از آنجا که قد و قواره درشتی داشت و مُشت زن هم بود، نقش مهمی در دعواهای گروهی داشت. آن سال ها منزل پدری مان احمدآباد بود ولی پاتوق محمد که به ممدسیاه معروف بود، کوهسنگی و طبرسی و قهوه خانه عرب بود. در جریان اعتراضات مردمی انقلاب اسلامی، که مردم ریختند و کلانتری کوهسنگی را به آتش کشیدند، محمد می خندید که: «خدا رو شکر! هفتاد هشتاد تا از پرونده هام سوخت». البته مثل اغلب گنده لات های قدیم، از یک مرامی هم پیروی می کرد؛ مثلا اهلِ دعوای تک به تک نبود و معمولا گذشت می کرد. یا روی ناموس محل حساس بود و اعتقاد داشت ناموس محل، ناموس من است. یا سال های اول پیروزی انقلاب، با توجه به قدرتش، برای کل محل نان و نفت و... می گرفت و کار مردم را راه می انداخت.

***

گذشت و جنگ شروع شد و عباس، برادر بزرگ محمد که نخبه و آدم حسابی بود به جبهه رفت. اردیبهشت سال شصت، محمد رفت اهواز دیدن عباس. خودش تعریف می کرد که دم در مقر، منتظر ایستاده بودم که یک جیپ جلوی پایم ترمز کرد و مرد مقتدر اما متواضعی که بعدها فهمیدم دکتر چمران است، پیاده شد و نگاهی انداخت و سلامی کرد و گفت: اینجا چیکار می کنی؟ گفتم برای دیدن برادرم اومدم. پرسید: دوست داری بجنگی؟ سرم را زیر انداختم و جواب دادم: دوست دارم ولی بعیده بذارن. چمران خندید و به همراهش سپرد که مرا راهنمایی کند. من هم که عاشق هیجان و زد و خورد، سر از پا نمی شناختم. شب، وارد سنگری شدیم که انگار همه خلاف ها از مشهد و اصفهان و کردستان و تهران، آنجا جمع شده بودند. همان شب، از همه مان که حدود پنجاه نفر می شدیم، خواستند برویم توی آب و عرض رودخانه کارون را با وجود جزر و مد شدیدی که داشت، طی کنیم. از بین همه، من و ده نفر دیگر موفق شدیم و این شد هسته اولیه تیم ویژه آبی-خاکی چمران.

***

محمد از ابتدای اردیبهشت تا آخر خرداد شصت، دیگر از چمران جدا نشد و پا به پای چمران، آموزش دید و شناسایی رفت و عملیات کرد و حسابی عوض شد. فقط یک بار در حد یک روز مرخصی آمد و همان یک روز هم به تعریف و تمجید از شخصیت لوطی و مشتی و باحال چمران گذشت. بعد از شهادت دکتر، یک هفته آمد مشهد. حالش حسابی گرفته بود و تمام یک هفته را به ادای نماز و روزه های قضا و زیارت امام رضا(ع) و نمازشب و حلالیت طلبیدن از بچه محل ها و طرف دعواها گذراند. شبانه روز اشک می ریخت و اظهار ندامت می کرد. حوالی شهریور بود که پیکر پاره پاره اش را به مشهد برگرداندند. دست و پاهایش قطع و قلبش منفجر شده بود. شاید شنیده باشید که اغلب لات هایی که متحول می شدند، نگرانِ دیده شدنِ خالکوبی ها و جای زخم چاقوکشی هایشان بودند. محمد هم همین طور بود ولی جوری شهید شد که دیگر هیچکس با دیدن بدنش، پی به گذشته اش نمی بُرد. وسایلش را که آوردند، یادداشت هایش درباره چمران، خیلی خواندنی بود. دست نوشته هایی سوزناک درباره مردی که شور و شعور، جدیت و تواضع، اقتدار و مهربانی را با هم آمیخته بود و با اعتماد به محمد و محمدها، از یک سری لاتِ چاقوکش، چنین انسان هایی ساخت.»

* خاطره از برادر شهید


+ می گفت "خدایا! من رو با داش های تهرون محشور کن". نه عامی بود نه بی سواد نه لات. حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی بود که چنین دعایی می کرد. آیت الله مرعشی نجفیِ ِ عالم دیده. عارف دیده. آدم دیده. امام زمان دیده...

+ خدایا ما رو با داش های تهرون محشور کن...

+ این نوشته به بهانه دیدن دوباره "حسن آقا حسینی قشنگه" است با بازی اکبر عبدی در سریال در چشم باد. فردای قیامت  هر کی "مرد تر"ه جلوتره. مرد باشیم. نامرد نباشیم...

+ دوست داشتم از شهید گمنام "شاهرخ ضرغام" هم بنویسم . فرمانده نیروهای فداییان اسلام. شهیدی که عاقبت به خیر شد... باشه طلبتون

+ ما سینه زدیم بی صدا باریدند/// از هر چه که دم زدیم آنها دیدند

   ما مدعیان صف اول بودیم/// از آخر مجلس شهدا را چیدند... (میلاد عرفان‎پور )



بی نشان :) ۹۵-۲-۱۳ ۰ ۱۴۱

بی نشان :) ۹۵-۲-۱۳ ۰ ۱۴۱


یا طبیب القلوب

"یه دوست" می گفت اینجا را کمی غبار گرفته است انگار! راست می گفت.راستش تقصیر خودم است. تقصیر دلم که غبار گرفته است و پر شده از گرد و خاک. سرریز غبارها و گرد و خاک هایش هم می پاشد توی این خانه. احساس سبکی ندارم. این ماه عزیز که حال خوش و دل آماده ای می خواهد، یا باید بیافریند دارد می گذرد و این دلی که بزرگترین سرمایه یک آدم است دارد جلوی چشمهای خودم پر پر می زند که بپرد و نمی تواند. یا نمی توانم بپرانمش. دل که غبار بگیرد نوشته ها هم حس و حال ندارد. کلمه ها هم نفس نمی کشند، جان ندارند، حوصله ندارند با مخاطب همراه شوند. حس و حال بیشتر نوشته های این وبلاگ خوب نیست. به دل خودم نمی نشیند. دلیلش هم همین غبار گرفتن این قلب محجوب و دل مغلوب است.


"مقصود اصلی از تمام دستورات شرع،متاثر شدن قلب است.یعنی مقصود از تمام این سیرها و عبادت ها،این است که قلب انسان تاثیر پذیرفته و دری از دل به سوی مولا باز شود تا بنده بتواند،مولایش را شهود کند.این اصل کار  است.مقصد اعلی و ذی المقدمه تمام عبادات این است. اگر اعمال عبادی انسان هیچ اثری بر  دل نگذارد،عبادات بی ثمر بوده و فرصت ها از دست رفته است..."


خدا رحمت کند حاج آقا مجتبی را. چه خوب فرموده اند...

+

گفت :"دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را   ///    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا..." (حضرت حافظ جان)


پ. ن. : راستی یک زحمت! چنر وقتی هست یک شعر را جستجو می کنم که یکی دو بیتش را بیشتر پیدا نکرده ام. کسی هست که داشته باشد و لطف کند کاملش را برایم بگذارد. ممنون می شوم. دو تا از بیت هایش که بلدم این است:

پر از سکوتم و از هرچه گفتنی خالی

درخت بی ثمرم از شکفتنی خالی

کتاب درسی سال گذشته ام کامسال

برای رد شده از حرف گفتنی خالی



بی نشان :) ۹۵-۲-۱۲ ۴ ۵۷۳

بی نشان :) ۹۵-۲-۱۲ ۴ ۵۷۳


اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان