تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۸ مطلب با موضوع «همسنگرانه» ثبت شده است

یا لطیف

 

پریشب فیلم متوسط ویلائی ها را با هم دیدیم. نسبتا جالب بود. در بعضی جاها خیلی اثرگذار از آب درآمده بود. زیاد گریه کرد. مخصوصا در آن بخش ها که فیلم حول بچه های در انتظار پدر یا پدر از دست داده می چرخید. برای عوض شدن فضا و البته طبق عادتِ "عزیز آزاری!"، زدم به مسخره بازی. کمی هم توجه اش را از محتوا معطوف کردم به ضعف های فرمی و ساختاری فیلم، آنقدر که می فهمیدم (شاید هم همه اش را چرت گفته باشم! بی سواد در همه چیز نظر می دهد...!). تا چند دقیقه بعد از فیلم هم. آرام شده بود. کم کم فضای غصه اش کنار رفته بود و دیگر لبخند به لب داشت. به شوخی هایم می خندید و جوابم را می داد. مخصوصا وقتی حرصش را در آوردم و با یکی از شخصیت های فیلم مقایسه اش کردم!! اوضاع داشت خوب پیش می رفت تا...

فقط یک اشتباه کردم. فقط وقتی آن جمله را می گفتم حواسم نبود به تیز شدن لبه های حس اش... آنجایی که داشت می خندید و من مثل نوجوان های پانزده ساله غلت زدم و سرم را گرفتم لای دستهام و پاهایم را تاب دادم و با خنده گفتم : "من نباشم دلت برایم تنگ می شودها ... برای یکی که انقدر اذیتت کند و تو بخندی..."

.

.

.

ناز کشیدن ها از هق هقش کم نکرد... بعد از چند دقیقه هم که آرام شد، قهر کرد و تا یکی دو ساعت با من حرف نزد...


بعدا نوشت بیربط! : الان نقد سال گذشته مسعود فراستی و سعید قطب زاده را درباره فیلم دیدم  (اینجا) متوجه شدم که چندان هم بیربط حرف نزده ام توی نقد های فرمیک و ساختاری ام. مایه امیدواری است تا حدی :))

 


بی نشان :) ۹۶-۱۱-۱۵ ۰ ۸۵

بی نشان :) ۹۶-۱۱-۱۵ ۰ ۸۵


یا لطیف


١. قدیم تر ها معتقد بودم سه تا فرزند داشتن خوب است. یک پسر، یک دختر و بعد باز هم یک پسر. هم از نظر تعداد مطلوب است ، هم رسیدگی مناسب به آنها ممکن است و هم اینکه میان بچه ها کانون های عاطفی و حمایتی توزیع مناسبی دارند! اما تازگی ها فکر می کنم یک دختر کم است. نه الان که نفیسه خانم با شیرین زبانی ها و شیرین کاری هایش جای خود را دارد قشنگ باز می کند و دلبری می کند. از بیش از یکسال پیش. حتی قبلتر. از وقتی خاله ام مریض شد و تک دختر خانواده کمرش زیر بار و فشار نگهداری از مادر تا شد. زندگی اش به مشکل خورد و خودش هم مریض شد. حالا ان شا الله هیچوقت مریضی نباشد. اما نقش دختر در تامین وزن عاطفی درون خانواده زیاد است. یک موقع نباشد بخواهد برود خارج برود شهر دیگری جای دوری، آن وقت دل آدم خیلی می گیرد. مخصوصا دل مادرها. مگر چقدر می شود زنگ زد؟ مگر چقدر می شود پای تلفن حرف زد و حرف ها را گفت؟ باز مادرها یک اشکی می توانند بریزند! پدرها چه کنند دلتنگی هایشان را...؟

از بیش از یکسال پیش فکر می کنم دو پسر و دو دختر بهتر است. با این توزیع که یک پسر بعد دوتا دختر بعد دوباره یک پسر! تا این حد تعیین تکلیف می کنیم برای خدا! البته راضی هستیم به رضای او . به هیچی اش هم راضی بودیم حالا که خدا دوتا فرزند عزیز و خوب به ما داده است که زبان زدند در فامیل. به لطف و فضل خودش...


٢. خیلی دوست داشتم اسم پسرهایم را بگذارم "محمد ابراهیم" و "محمد مسیح". "محمد ابراهیم" ناظر به وجه توحیدی انسان کامل و "محمد مسیح" ناظر به وجه حیات بخشی و زنده کردن مردگی های او...اما فاطمه جان موافق نبود چندان. نه اینکه نه بیاورد اما من ته دلش دیدم خیلی راضی نیست. بالاخره او هم فانتزی های مادرانه خودش را داشته است از کودکی. اسم اولی شد "محمدحسین" (که خیلی دوست دارم این اسم را) و دومی هم قرار است "محمد رضا" باشد ان شا الله. هم نام نامی امام هشتم است که اگر ما شیعه ١٢امامی هستیم به خاطر اوست و لطف کریمانه اش غیر قابل توصیف است و هم اسم یکی از بهترین و مخلص ترین و با صفاترین رفقای عزیز من است. بلکه تا آن موقع شهید هم بشود !!


٣. به نظرم انتخاب نام دختر خیلی سخت است. نامی که هم لطیف باشد هم زیبا هم با معنا و هم اینکه عرفا پذیرفته شده باشد. این آخری خیلی مهم است. قبل از به دنیا آمدن نفیسه یک روز داشتم آیات سوره آل عمران را می خواندم که فرموده بود : "و تقبلها ربها به قبول حسن و کفلها زکریا کلما دخل علیها المحراب وجد عندها رزقا..." که توصیف حال حضرت مریم است؛ خیلی دلم رفت. دلم خواست اسم دخترم "مریم" باشد و این آیات را وصف حال او بدانم و ببینم. برایش از کودکی بخوانم تا اینگونه بشود... اما یکبار در یک جلسه ای در همان زمان ها و بی ربط به فکر من، گفتند مریم یعنی کسی که ازدواج نکرده است و نام واقعی حضرت مریم چیز دیگری بوده و از این قبیل حرف ها! از آنجا که به تاثیر "نسبی" (و نه صد در صد!) معنای اسم در شخصیت افراد معتقدم، از نظرم برگشتم! به نظرم امتحان سختی باشد. دلایل اعتقادم هم بماند وقت دیگری...


٤. نام "فاطمه" را خیلی دوست دارم. همیشه دوست داشته ام. آنقدر که اگر می شد نام همه دخترهایم را می گذاشتم "فاطمه" (و پژواک صدای حاج کاظم آژانس شیشه ای در ذهنم تکرار می شود... "فاطمه ... فاطمه ... فاطمه ...") اما عرفا و منطقا جالب نیست! از اسم "زهرا" هم (با یک فاصله قابل ملاحظه ای البته!) خیلی خوشم میآید اما آن را هم نمی شود گذاشت چون هم خواهر من و هم خواهر فاطمه جان، هر دو اسمشان "زهرا"ست. گرچه ایراد خاصی ندارد و حتی در خانواده آن طرف نامعمول هم نیست اما در خانواده ما رسم نیست و عرف درون خانوادگی نمی پذیرد این را!

راستش اسم "نفیسه" به دلایلی در اولویت من نبود. انتخاب اصلی فاطمه جان هم. اما قسمت بود. دومی را هم هنوز به نتیجه نرسیده ایم. "نرگس" و "ریحانه" را هر دو دوست داریم. "حسنا" را هم... تا ببینیم خدا چه می خواهد...


٥. این از برنامه ها و دوست داشتن های ما! تا ببینیم برنامه های خدا چقدر درست و به جا هستند (استغفرالله البته!) و مطابق با این نظرات :)))



بی نشان :) ۹۶-۵-۰۸ ۱ ۸۷

بی نشان :) ۹۶-۵-۰۸ ۱ ۸۷


بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

هو الذی انزل السکینه فی قلوب المومنین لیزدادوا ایمانا مع ایمانهم

چند سال گذشته است؟ درست یادم نیست! اما حدود همین ساعت ها بود که بعد از یک جشن نسبتا ساده، آمدیم خانه خودمان. به این آشیانه کوچک خوشبختی...یادت هست اولین کاری که کردیم چه بود؟ وقتی رسیدیم اولین کاری که کردیم این بود که با کمک عمویم دوتا ملافه (یا ملحفه؟!) برداشتیم و به جای پرده زدیم به پنجره! آخر هنوز پرده های خانه حاضر نبود. مثل فرش هایمان که هنوز نرسیده بود و اجاق گازمان. یادت هست که تا دو هفته روی شومینه غذا درست کردی؟ زندگی را شروع کردیم. زندگی مان بالا و پایین زیاد داشت، همیشه دلچسب نبود، همیشه باب میل نبود طبیعتا، اما همیشه سعی کردیم مهربانی در این خانه گم نشود، حتی در سخت ترین روزهایمان...

 

یادت هست چقدر با تعجب نگاهمان می کردند که ما بدون داشتن مهمان، "فقط" برای خودمان، شیرینی می خریدیم؟ دیگر شیرینی فروشیی "سرگل" هم می دانست که وقتی من می روم خرید فقط نیم کیلو شیرینی باید بدهد! الان ها دیگر کسی با تعجب نگاه نمی کند! عادی شده است برای شان انگار. حالا اما بعد از این همه سال با دو تا فسقلی شیطان، دیگر کمتر وقت برای هم داریم. دیگر مجبوریم چای و شیرینی حدود ساعت هفتمان را هول هولکی بخوریم قبل از اینکه نفیسه خانم از میز خودش را بالا بکشد و انگشت های کوچکش را فرو کند میان چایی یا شیرینی ها! چای و شیرینی ای که این روزها شیرینی اش "سه تایی" شده و چایی اش هم چیزی نمانده که سه تایی شود! وقت کمتری داریم تا کنار هم بنشینیم و صحبت کنیم. اگر هم وقتی پیدا شود بیشتر و معمولا دور و بر تربیت بچه هاست...

 

سالهای خوبی (به فضل و عنایت خداوند) در کنار تو گذشت و ان شا الله سالهای خوب تری در پیش است. در کنار بچه های خوبی که تو با تلاشی که می کنی تربیت خواهی کرد و در کنار هم...

 

قطعا زندگی ارام نخواهد گذشت همانطور که تا به حال هم پر از فراز و نشیب بوده است. اما اگر ما در کنار هم رشد کردیم و هر روز متعالی تر و بزرگ تر شدیم و هدفمان را فراموش نکردیم، امیدوارم به فضل و عنایت خداوند مهربان، این امر مشکل در برابرمان "آسان باشد" و پشت ها یمان را (هر چهارتایمان و هر عضو جدیدی که خداوند به ما لطف می کند...) به هم محکم فرماید...

 



امضا

"علی"ات...

حدود ساعت ١بامداد ٧امین روز از زمستان ٩٥


بی نشان :) ۹۵-۱۰-۰۷ ۶ ۳۰۹

بی نشان :) ۹۵-۱۰-۰۷ ۶ ۳۰۹


یا لطیف

 

سال قبل در چنین روز و ساعت هایی نفیسه خانم به جمع سه نفره ما اضافه شد و خانواده ما چهار نفره شد. امسال در یک سالگی، راه افتاده است، چند تا کلمه حرف می زند و خدا را شکر حسابی عاشق برادرش است و برادرش هم همینطور. چیزی که حسابی ازش می ترسیدیم که محمد حسین نتواند حضور و وجود خواهرش را تحمل کند...

 

+

باید خیلی برای این خانواده خدا را شکر کنم. دیروز یکی از همکاران از من پرسید حالت چطور است؟ گفتم بد نیستم. گفت برای چی می گی "بد نیستم"؟ چرا ناشکری می کنی؟ همسر خوب بچه های خوب و سالم شغل... چی کم داری که می گی بد نیستم؟

راست می گفت. تازه خیلی چیزها را نمی گفت و نمی دانست که بگوید... خدایا شکرت. برای خانواده ای که به من دادی...

 

وَالَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا هَبْ لَنَا مِنْ أَزْوَاجِنَا وَذُرِّیَّاتِنَا قُرَّةَ أَعْیُنٍ وَاجْعَلْنَا لِلْمُتَّقِینَ إِمَامًا

و کسانى‏ اند که مى‏ گویند پروردگارا به ما از همسران و فرزندانمان آن ده که مایه روشنى چشمان [ما] باشد و ما را پیشواى پرهیزگاران گردان (سوره فرقان / 74)

البته "اهل" انسان، خویشان و نزدیکان عقیده ای هستند پیش از انکه نزدیکان قبیله ای باشند... و خوشبخت کسی که اهل قبیله ای اش با اهل عقیده ای اش از یک طایفه باشند. از اهل ایمان و از مردمان دلداده به اهل بیت علیهم السلام...

 

+

میرزا کوچک خان نشان می دهد. تا امروز ندیده بودم. یعنی این پخش جدیدش را و الا که از نوستالژی های دوران کودکی است. امروز رسیده است به غم انگیز ترین بخش آن. به قسمت تسلیم شدن دکتر حشمت. بغض کردم. از کم آوردن دکتر حشمت از میل به زندگی اش که آن را امید خواند از دلخوش کردنش به وعده ها از اینکه آرمانهایش را با تحصیل در پاریس یا هر وعده و وعید دیگری عوض کرد... دلم گرفت...


بی نشان :) ۹۵-۱۰-۰۲ ۰ ۱۰۳

بی نشان :) ۹۵-۱۰-۰۲ ۰ ۱۰۳


یا من هو اضحک و ابکی

 

در حالیکه روی راحتی، تکیه داده به متکا می گه: خدا زن هیِیییچ خونه ای رو مریض نکنه!

درحالیکه یه لحن بی تفاوت به صدام دادم می گم : چراااا دقیقا؟

با تعجب برمی گرده نگاهم می کنه و می گه : یعنی دوست داشتی مریض می شدم؟

درحالیکه به همون لحن بی تفاوت، کمی چاشنی مسخره رو اضافه می کنم می گم : آخه اعتماد به نفس شما زن ها من رو کشته!

درحالیکه لبخند پوزخند گونه ای اومده رو لبهاش  هیچی نمی گه. اما من با یه لحن مسخره که ته خنده ای توش مخفی شده ادامه می دم : آخه شما که از صبح داری به استراحت مطلق می پردازی، می خوری و می خوابی (به خاطر مریضی البته) که نباید این حرف رو بزنی! حالا اگر من که دارم این همه ظرف های چرب و چیلی رو می شورم بگم یه چیزی! تو که نباید بگی! منم که نمی گم!!

در حالیکه دنبال یه چیزی ه که پرت کنه طرفم می گه : خیییییلی بی ادب و بی تربیت و مسخره و پرررررویی....:))

 


بی نشان :) ۹۵-۹-۲۸ ۶ ۱۱۷

بی نشان :) ۹۵-۹-۲۸ ۶ ۱۱۷


هو الشافی


از شب های سرد عراق، به یادگار یک سرفه معمولی و بی خطر آورده بودم که هنوز هست. اما بعد از دو هفته تازه دارد می اندازدم. دو روزی هست که خیلی خوب نیستم. اصرار می کنند که دکتر بروم که حال و حوصله اش نیست. فاطمه ام هم دارد کم کم مریض می شود. فشار کار بچه ها و تلاش های بی وقفه اش برای تربیت شان حسابی انرژی اش را تحلیل برده است. آقا محمد حسین هم که بی وقفه مراقبت می خواهد. وقت یادگیری و لجبازی و الگوبرداری اش است. اعتماد به نفس زیادی بالا و بدقلقی های گاه و بی گاهش هم توجه خاص می طلبد. از آن طرف باید حسابی دقت کنیم که نسبت به خواهرش حسادت نکند. یعنی شرایطی برایش ایجاد نشود که احساس بی توجهی کند. پروژه از پوشک گرفتنش را هم کلید زدیم که...

نفیسه خانم هم که "حسابی" شیطنت می کند. اصلا یک وضع غیر قابل توصیفی. از در و دیوار بالا می رود. تازه هنوز درست و حسابی راه نمی رود. همان چهار دست و پا. یک لحظه غافل شوی از پله ها رفته است بالا! مثلا وقتی از بغل کردن ش خسته می شوم و می خواه بگذارم ش زمین، در همان فاصله ایستاده تا نشستنم یک چیزی را نشان می کند که مبادا وقتش تلف شود! به محض زمین گذاشتن مسیر و هدفش مشخص است و حرکت می کند! شب ها هم خیلی بد می خوابد. نمی دانیم چرا. دکترها هم چیزی تشخیص ندادند. تقریبا شب ها را تقسیم کرده ایم...

هر دوی مان خیلی خسته ایم. فاطمه جان بیشتر البته. احتیاج به یک تنفس داریم...


+

غر غر نمی کنم. فقط خبری بودند! الحمدلله شاکریم. گاهی سخت می گذرد اما دست خدا را می توان دید توی لحظه های زندگی مان. الحمدلله...

+

نفیسه خانم کم کم دارد به حرف می افتد. چیزی بین بابا و مامان را می گوید و یک کلمه نامفهوم دیگر که من حدس می زدم چیست ولی برای اینکه مورد تمسخر قرار نگیرم به کسی نمی گفتم! اما دیروز فاطمه جان می گفت یکی دو نفر دیگر هم تشخیص داده اند. مخصوصا که گاهی دستش را هم می گذارد روی گوشش و می گوید... "الله اکبر". در واقع ادای برادرش را در می آورد.

خدا را صدهزار مرتبه شکر که محمدحسین خیلی مراقب آبجی اش هست. کمک زیادی هم می کند. ان شا الله خداوند کمک کند که در این دنیایی که ما و خیلی از خوب ها را بلعیده است حاصل خوبی بدهد زندگی مان.  میوه های شجره طیبه باشند به لطف و عنایتش...

همه سختی های بالا با خوشی ها و زیبایی ها و شیرینی های بزرگ شدن این دوتا و خودمان قابل قیاس نیست. خنده های از ته دلشان خستگی را از تن آدم فراری می دهد. مخصوصا که خنده های فوق العاده زیبایی هم دارند... خدا را شکر...


بی نشان :) ۹۵-۹-۱۵ ۴ ۱۰۱

بی نشان :) ۹۵-۹-۱۵ ۴ ۱۰۱


هو اللطیف

 

موقع خداحافظی گفتم: "سفارش من را به عمویت می کنی؟"

گفت: "تو زائری من سفارشت را بکنم؟"

گفتم: "تو فرزند سیدالشهدایی. صاحبخانه من یکبار شرمنده فرزندان حسین شد. مطمئنم حرف فرزندان آقایش را زمین نمی گذارد..."

و فاطمه ام لبخندی زد...

 

:::

در این سفر، مهمان "باب الحسین" بودم. نه به خاطر حاجتی و نه به امید اجابتی. که "خواجه خود روش بنده پروری داند...". فقط محض "باب الحسین" بودن ش. که فرمود "و اتوا البیوت من ابوابها". صاحبخانه هم کم نگذاشت. مثل همیشه این سالها،  لطف ها کرد و مهربانی ها نمود... که "لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم..."

 

اولین بار که بر او وارد شدم سلام که دادم اولش جوابی نیامد. اربعین بود و ما کمترین زایر او. اما بعدش تا عرض کردم "آقا ما سفارش شده فرزندان حسینیم؛ جواب ما را نمی دهی؟" این قلب را باید می دیدی که با همه گرانی چه سخت به تب و تاب افتاده بود و گویی که "فانبجست منه اثنتا عشره عینا..."


بی نشان :) ۹۵-۹-۱۲ ۲ ۱۱۳

بی نشان :) ۹۵-۹-۱۲ ۲ ۱۱۳


یا انیس من لا انیس له

"بیا تا برایت بگویم... چه اندازه تنهایی من بزرگ است..."

یکبار فاطمه ام برایم نوشت این کلمات را...

"و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد..."

از آن روز معنای جدیدی دارند...

"و خاصیت عشق این است..."

از آن روز عاشقانه ترین کلمه هایی هستند که می شناسم...

+

سخت می گذرند این روزها... خیلی زیاد... کمکم کنید همچنان با دعا...

می دانید؟ فکر کنم ناامیدی سخت ترین مرحله ای است که یک آدم باید طی کند تا خدا گره ها را باز کند... تازه اگر باز کند... دعا کنید باز کند...

دلمان گرفته است این روزها... زیاد گرفته


*مهدی فرجی


بی نشان :) ۹۵-۵-۰۲ ۱ ۲۹۳

بی نشان :) ۹۵-۵-۰۲ ۱ ۲۹۳


اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان