تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


یا لطیف

 

پریشب فیلم متوسط ویلائی ها را با هم دیدیم. نسبتا جالب بود. در بعضی جاها خیلی اثرگذار از آب درآمده بود. زیاد گریه کرد. مخصوصا در آن بخش ها که فیلم حول بچه های در انتظار پدر یا پدر از دست داده می چرخید. برای عوض شدن فضا و البته طبق عادتِ "عزیز آزاری!"، زدم به مسخره بازی. کمی هم توجه اش را از محتوا معطوف کردم به ضعف های فرمی و ساختاری فیلم، آنقدر که می فهمیدم (شاید هم همه اش را چرت گفته باشم! بی سواد در همه چیز نظر می دهد...!). تا چند دقیقه بعد از فیلم هم. آرام شده بود. کم کم فضای غصه اش کنار رفته بود و دیگر لبخند به لب داشت. به شوخی هایم می خندید و جوابم را می داد. مخصوصا وقتی حرصش را در آوردم و با یکی از شخصیت های فیلم مقایسه اش کردم!! اوضاع داشت خوب پیش می رفت تا...

فقط یک اشتباه کردم. فقط وقتی آن جمله را می گفتم حواسم نبود به تیز شدن لبه های حس اش... آنجایی که داشت می خندید و من مثل نوجوان های پانزده ساله غلت زدم و سرم را گرفتم لای دستهام و پاهایم را تاب دادم و با خنده گفتم : "من نباشم دلت برایم تنگ می شودها ... برای یکی که انقدر اذیتت کند و تو بخندی..."

.

.

.

ناز کشیدن ها از هق هقش کم نکرد... بعد از چند دقیقه هم که آرام شد، قهر کرد و تا یکی دو ساعت با من حرف نزد...


بعدا نوشت بیربط! : الان نقد سال گذشته مسعود فراستی و سعید قطب زاده را درباره فیلم دیدم  (اینجا) متوجه شدم که چندان هم بیربط حرف نزده ام توی نقد های فرمیک و ساختاری ام. مایه امیدواری است تا حدی :))

 


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان