تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۴۰ مطلب با موضوع «شرح پریشانی» ثبت شده است

یا رب العالمین

 

بعد از این همه وقت همسایگی و بعد از اینکه آن نخ تسبیح نامرئی عالم، در این سرزمین مجازی ما را این همه طولانی گرد هم نشانده است، بگذارید رازی را برای تان بگویم: راستش را بخواهید من کتابهایی را که خیلی دوستشان داشته باشم نمی خوانم... نه اینکه اصلا نخوانم؛ می خوانم، اما تا وقتی که شیب علاقه ام مرز خیلی دوست داشتن ش را رد کند! تا وقتی که عاشقش بشوم. تا وفتی که آنقدر مرا در درون خودش بکشد که اشکم را در بیاورد... و بعد ... ناگهان ... بوووووم ... ! کتاب را می بندم و می گذارم توی کتابخانه ام...

 

می دانی؟ اگر بخواهم ریشه یابی اش کنم، یکی از دلایلش «ترس» است (شاید بهتر باشد بگویم دو تا از دلایلش ترس است). اگر روزی از ترس هایم بخواهم بنویسم (آن جوری که روزگاری یکی از همسایه های بسیار عزیز اینجا (اگر جرئت کنم و خود را همسایه آن مرد بزرگ بدانم) می نوشت)، حتما می توان برای دو تا از آنها این ... (نمی دانم اسمش را چه می توان گذاشت، عادت که نیست، کار هم نیست، خصلت؟ شابد...) را مثال آورد. دو تا ترس در وجود من چنین تصمیمی را موجب می شود. یکی اش ترس از اینکه «من مرد این کتاب (یا هرچیزی) نباشم»...! وقتی می بینم این حجم از شیفتگی نمی تواند مرا از برخی خصوصیات و کارهای ناپسندم باز دارد، لااقل در زمانی که در فضای این کتاب زندگی می کنم، با خودم فکر می کنم من شایسته  خواندن این کتاب نیستم. این کتاب برای من نیست. دارد این کتاب در دستهای آلوده من حیف می شود...

دیگری آنکه می ترسم از اینکه آن اوج روحی و معنوی ای که این کتاب در برایم ایجاد کرده است دیگر تکرار نشود. یا بال پرواز من بریده شود یا اینکه روح و قلم نویسنده از آن آسمان به زمین هبوط کند... که بدون شک اولی محتمل تر است...

 

:::

این «کتابهای نخوانده» در روح من حسی خاص و عجیب می آفرینند. احساس هایی که تا مدت ها با آنها زندگی می کنم، اوج می گیرم و لذت می برم. بعضی «لحظه» های آن کتابهای نخوانده، مهمان روزها، هفته ها، ماه ها و سالیان من هستند. مثلا آن «لحظه» از کتاب «ارمیا»ی رضا امیرخانی. همان مکثی که «ارمیا»، چند دقیقه پیش از شهادت «مصطفی»، در تشهد نماز، می کند بین «السلام علینا» و «علی عباد الله الصالحین»... من سالها مهمان همان مکث بوده ام و مهمان آن فکری که کرد که «من چه ربطی دارم به بندگان صالح خدا...؟»... راستش را بخواهی هنوز هم گاهی پیش می آید که مهمان این لحظه ام کنند...(البته ارمیا را سالها بعد دوباره دست گرفتم و بالاخره خواندمش... )

 

:::

یکی از اینها «قیدار» است. هم کتابش و هم خودش... «قیدار» برای من کتاب خاصی است. ویژه است. انگار که کتاب زندگی. من همیشه «جون» را خیلی دوست داشته ام اما «قیدار» او را آورد میان زندگی ام. مرام و معرفت را برایم مجسم کرد. آن سطوح ویژه و خاص دینداری را آن اعتقادات خاص بی نظیر زنده کننده را متجلی کرد. همین است که عاشقانه دوستش دارم. کتابی که نخوانده ام انقدر برایم عزیز است. حداکثر صد صفحه طول کشید تا عاشقم کند. حالا اما دارد گوشه کتابخانه خاک می خورد و همان دوتا ترس نمی گذارد برش دارم. دیگر داستانش درست یادم نیست. فقط "جون"اش یادم هست و اینکه «قیدار» ماشین های نو اش را می فرستاد برای «آچارکشی»... می فرستاد تا یک آدم "مومنی" پیچ هایش را باز کند و با نام مولا دوباره ببندد...

 

 

 

پ.ن 1: 

 البته کتابهای دیگری هم هستند که به این سرنوشت دچار می شوند. مثلا کتابهایی که «نمی فهممشان» (این حرف برای چون منی راحت و آسان نبود!!). منظورم کتابهای خیلی سنگین نیست. منظورم کتابهایی اتفاقا ساده اما چند لایه است که احساسم می گوید حرف هایی دارند برای گفتن اما من نمی توانم حرف هایشان را آن طور که باید و شاید، درک کنم. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بفهممشان. (یاد حرف آقای امجد افتادم. میگفت "عمیق ترین حرف من این است که به حضرت عباس خدا هست...". از همان جمله ها که چندان نمی فهمیم اما به نظر پیش پا افتاده است...). لایه هایی دارد که به این راحتی در دام نمی افتند.

منظورم آن لایه های زیرین عجیب و غریبی نیست که بعضی منتقدان در جستجویشان هستند و گاهی با صد من سریش هم به کتاب نمی چسبد.

منظورم باز آن کتاب هایی هم نیست که نویسنده اش سعی می کند برای من پز درک و فهم نداشته اش را بدهد و برای خواننده کلاس روشنفکری گذاشته اند. ابنها همه اش به ابتذال کشیدن اندیشه و فکرند. منظورم اینجور کتابها نیست. (پشت یکی از این کتابها نوشته بود: "در هر صفحه این کتاب عبارت ها و جمله هایی هست که می توانید برای دیگران بفرستید...!" هر چه بگویم از ابتذال این جمله خواهد کاست). منظورم عمیق بودن و چند لایه بودن است... اصلا بی خیال... :)

 

پ.ن 2:

درست است که نو نیستم... و این هم درست که چیزی نمانده است تا به چهل سالگی ام... اما ای کاش صاحب نفسی پیدا بشود «آچارکشی» ام بکند... پیچ و مهره هایم را باز کند و دوباره با نام مولا ببندد...



بی نشان :) ۹۷-۹-۱۶ ۳ ۴۲

بی نشان :) ۹۷-۹-۱۶ ۳ ۴۲


یا حـ ـسـ ـیـ ـن

 

همه حرف من با تو ...

 

زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
باید این بار به غوغای قیامت برسم


من به قد قامت یاران نرسیدم ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم


آه مادر! مگر از من  چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟


طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم


سیب سرخی سر نیزه است دعا کن من نیز
این چنین کال نمانم به شهادت برسم...

 

باز از محمد مهدی سیار عزیز!

 


دریافت


بی نشان :) ۹۷-۸-۰۲ ۱ ۵۸

بی نشان :) ۹۷-۸-۰۲ ۱ ۵۸


هُوَ الَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ*



بنگر چه کرده ای!

ای شوخ و شنگ! ای تر و تازه!

باران ناگهان!

هر چاله چوله ای

آیینه ای شده ست پر از ابر و آسمان

هر جا که پای می نهی ابری روان شده

بنگر، زمین گُله به گُله  آسمان شده!


محمد مهدی سیار / از کتاب رودخوانی


هوای معرکه ایست. عجیب اینکه وبلاگستان را خاک مرگ پاشیده اند انگار. کسی از این باران دلپذیر پاییزی چیزی ننوشته است. لااقل همسایه های با ذوق مجازی ما. پاییز باشد، مهر باشد، باران باشد، هوای لطیف و آرامش بخش این روزها باشد و سکوت کنیم ؟ هیهات!



* اوست نازل کننده باران



بی نشان :) ۹۷-۷-۲۲ ۱۲ ۱۰۹

بی نشان :) ۹۷-۷-۲۲ ۱۲ ۱۰۹


یا من لا یقلب القلوب الا هو

 

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را ...

 

حافظ


بی نشان :) ۹۷-۳-۱۷ ۱ ۸۳

بی نشان :) ۹۷-۳-۱۷ ۱ ۸۳


هو اللطیف

 

توی نظر مردم زیاد عاقل جلوه می کنم! خیلی ها فکر می کنند عاقلم. اما در واقع حقیقت نداره. من یک مرد خیلی احساساتی ام! دیروز دوباره این بهم ثابت شد. نه اینکه عقل نداشته باشم! نه! اما احساس گاهی زیاد غلیه داره در وجود من. البته خودم بهش می گم احساسات عاقلانه! که درست نیست! لااقل خیلی وقت ها درست نیست. اگرچه که به عنایت الهی  این حس ها اغلب بر آمده از اصول و چهارچوب های اصلی زندگیم هستند و اگر از این چهارچوب ها خارج بشن اگرچه که ممکنه گاهی غلبه هایی پیدا کنند اما من به شدت باهاشون مبارزه می کنم و اجازه ظهور نمی دم!

 

چهار ماهه اومدم به محل کار جدید. یعنی چهار ماه بیشتر نیست که می شناختمش. توی این مدت هم ارتباط کاری زیادی نداشتیم. معمولی و حتی کم. اما از هفته پیش که استعفا نوشت، حسابی ناراحتم و دیروز که برای آخرین بار خداحافظی کرد دلم حسابی گرفت... خودم هم فکر نمی کردم رفتن و ندیدن یک آدم - لااقل در حد یک همکار دور- اینقدر ناراحت و غصه دارم کنه...

 

:::

مگر به روی دلآرای یار ما ور نه

به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید...

 

حافظ


بی نشان :) ۹۷-۳-۰۹ ۲ ۷۲

بی نشان :) ۹۷-۳-۰۹ ۲ ۷۲


یا کریم الجود

 

می گویند شاخص نماز است.  ببین نمازهایت چقدر فرق کرده اند. ببین حضورت در نماز، خضوع و خشوعت در برابر پروردگار، تذلل و خاکساریت در مقابل او بیشتر شده است یا نه؟ اگر نه، یک جای کارت می لنگد...

 

:::

یک هفته از میهمانی ات گذشته است و شاخص می گوید که فرقی نکرده ام... بدتر هم شاید شده ام... نمازها می گویند گند زده ام... خراب کرده ام ... حرام کرده ام... شاخص می گوید که بهره ای نبرده ام از سفره گشاده ات... انگار که هنوز بر سفره ات مرا ننشانده ای... یا ننشسته ام؟ چرا سهمی نداشته ام؟ مگر دعوتم نکردی؟ مگر پناهم ندادی؟ مگر خودت سحرها ... نکند عادت است؟ من زود باورم... می دانی؟ ساده ام ... گفته اند خدا صدا کرده و من باور کرده ام... می دانی؟ گفته اند خدا دعوت کرده و من هم دویده ام ... گفته اند پناه می دهی و من با بی پناهی ام به جستجوی آغوش گرمت آمده ام...

روی سال های قبل حساب کرده ام. روی استقبال گرم سال های قبلت. روی آغوش گشاده ماه های رمضان پیشین... روی سفره ات که باز بود و رنگین... روی لبخندهای شیرین ات ...

 

:::

قبول! رجب به بطالت گذشت و شعبان هم حرام شد... قبول! آماده نبودم ... اما مگر پارسال بودم؟ یا سال قبلش؟ یا قبل ترش؟ من هیچوقت آماده نبودم... همیشه خدا یکی دو ساعت مانده به آخر شعبان، تند تند خوانده ام که الهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان... و پریده ام توی ماه مبارکت... توی آغوشت ... بد عادت شده ام؟ خودت کرده ای. کار خود خودت است...

 

:::

حالا این شب جمعه، بی دفاع نیستم! خودت را به رخ خودت خواهم کشید... تند تند می خوانم برایت که أَنْتَ أَکْرَمُ مِنْ أَنْ تُضَیِّعَ مَنْ رَبَّیْتَهُ أَوْ تُبْعِدَ مَنْ أَدْنَیْتَهُ أَوْ تُشَرِّدَ مَنْ آوَیْتَهُ أَوْ تُسَلِّمَ إِلَى الْبَلاَءِ مَنْ کَفَیْتَهُ وَ رَحِمْتَهُ.... تو اهل آواره کردن مهمان نیستی... تو اهل به بلا سپردن آنکه رحمتش کرده ای نیستی... و چه بلایی بالاتر از اینکه با تو حرف بزنم و نشنوی؟

تند تند برایت می خوانم که و لیس من صفاتک یا سیّدی أن تأمر بالسّؤال و تمنع العطیّة و انت المنّان بالعطیّات ... حالا که خوانده ای ، حالا که آمده ام ، کدام صاحب سفره کریمی گذشته مهمان را به رخش می کشد؟ اصلا ما انا و ما خطری؟ من چی ام و چه ارزشی دارم  که روی بگردانی از من؟ امسال را هم با من مدارا کن ای خدای خوب...

 

:::

ما سوخته مرغان جراحت نفسیم

در آه و فغان دوش به دوش جرسیم

 

محبوس قفس نکرده ما را صیاد

ما از پر و بال خویشتن در قفسیم...

 

طالب آملی


بی نشان :) ۹۷-۳-۰۴ ۲ ۸۴

بی نشان :) ۹۷-۳-۰۴ ۲ ۸۴


یا لطیف

 

تو که کیمیا فروشی نظری به سوی ما کن

که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی...

 

حافظ

 

+

خدا شاهد است بدون مسجد و جلسه اخلاق کار درست نمی شود. باید بچه هایتان را به مسجد بیاورید...

 

مرحوم آیت الله حق شناس


بی نشان :) ۹۷-۲-۲۷ ۵ ۹۶

بی نشان :) ۹۷-۲-۲۷ ۵ ۹۶


یا کریم الصفح


در این دقیقه های آخر ماه شعبان

در برابرت ایستاده ام...

باز هم برابرت ایستاده ام...

آیا باز اذن می دهی مولای من؟





پ.ن. : افعل بی ما انت اهله ...


پ. ن. 2:

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان

دل از انتظار خونین دهن از امید خندان


مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد

به ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان


نظری مباح کردند و هزار خون معطل

دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان


سر کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد

ز معربدان و مستان و معاشران و رندان


اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم

که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان


نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که قیامت است چندین سخن از دهان چندان


اگرم نمی پسندی مدهم به دست دشمن

که من از تو برنگردم به جفای ناپسندان


سعدی



بی نشان :) ۹۷-۲-۲۶ ۱ ۶۳

بی نشان :) ۹۷-۲-۲۶ ۱ ۶۳


یا عماد من لا عماد له

 

 

صفحه مجازی ات را باز می کنم. بوی یک جگر سوخته می آید و صدای شکستن استخوان های یک "مرد"... می خواهم چیزی برایت بنویسم. آنجا نمی شود. اینجا می نویسم برایت... بدون ایتکه هیچوقت آن را بخوانی...

 

:::

صفحه مجازی ات را باز می کنم. دلهره این چند وقت دوباره توی دلم می آید. دوست داشتم برایت می نوشتم سرت را بالا بگیر "دختر خوب". محکم باش. پا پس نکش. مگذار تنهایی خسته ات کند. نگذار غصه ها تو را از رفتن راهی که داشتی می رفتی باز بدارند. دوست داشتم برایت می نوشتم اگر تو همان دختری هستی که کم و بیش و دورادور می شناختم (نمی دانم اصلا این حرف ها را برای چه کسی می زنم... شاید تو هم دیگر مخاطب این حرف ها نیستی و من مثل خیلی وقت های دیگر دوباره دارم به خطا می روم ... اما به حس این دل کوچک اعتماد می کنم... و مثل خیلی وقتهای دیگر می گذارم او تصمیم بگیرد...)، می توانی این پرچم را به مقصد برسانی. اعتراف می کنم که هیچوقت بزرگ ندیدمت - که از کوری چشم و ظاهر بینی من است-؛ قبول دارم که هیچوقت سرعت و شتاب زیادی در حرکت تو به چشمم نیامد - که از فهم ناقص و کوتاه بینی خودم است-؛ می پذیرم که هیچوقت عمیق در نظرم نیامدی اما صادقانه بگویم (اگر چه خودت خبر نداری)، همیشه قوی دیدمت. تو کسی بودی که اگرچه سرشار از درد بودی اما همیشه رفقایت می توانستند روی شانه هایت تکیه کنند. مدعی زیاد است توی این فقره. اما من در تو ادعایی ندیدم. اما رفاقت ... چرا. حالا خدا دارد تو را با بی رفیقی، "سخت" امتحان می کند... بی رفیقی در رفتن این راه دشوار...

قدم هایت را مثل همیشه محکم بردار. اجازه نده خیل در راه ماندگان و کثرت افتادگان و زمین خوردگان، تو را زمین بزنند. حالا که خیلی ها زمین خورده اند، حالا که (به قول مرحوم آقای صفائی) کسانی که از اقیانوس ها و دریاها عبور کرده بودند، در یک استکان آب غرق شده اند، چشم خیلی ها به توست. چشم های زیادی منتظرند تا زمین خوردن تو را هم ببینند. اما چشم های زیادتری هم به تو و معدود سربازان مانده در این جنگ خونین، امید بسته اند... تو می توانی... تو باید بتوانی این علم را بالا نگه داری ... سربلند نگه داری...

 

دوست داشتم برایت می نوشتم که خدا هم چشمش را دوخته به تو. برایت می نوشتم که خدا سلامت رسانده و پیغامت داده (بماند که چگونه به گوش این نامحرم آوای این سروش رسیده است...) و فرموده:

 

وَ اصْبِرْ لِحُکْمِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنا... (طور / 48)

:::

دوست داشتم همه اینها را برایت بنویسم، اما ننوشتم. دیگر مرد این حرف ها نیستم. چشم های خدا سالهاست برای من باریده اند... زمین خورده و زخم خورده ام. لنگان لنگان خودم را می کشم بلکه ... گرچه تو نمی فهمیدی این حرف ها را یک زمین خورده برایت نوشته است. غریبه ای بی نشان می دیدی. نشاندار هم بودم باز شک دارم که می شناختی ام. در جواب می نوشتی: "ببخشید! شما ؟!" و من هیچ حرفی برای گفتن نداشتم... هیچ حرفی...

 

:::

صفحه ات را بستم و توی دلم برایت دعا کردم. تو نمی دانی البته. خیلی دعایت می کنم. از وقتی غصه را توی صفحه مجازی ات دیدم و تنهایی ات را در میان نانوشته هایت خواندم. از وقتی صدای شکستن استخوان هایت را در هجوم حجم بی رحم دردها شنیدم...دعایت می کنم و نمی دانم دعای این زمین خورده اثری هم دارد؟

 

:::

صفحه ات را بستم. بدون اینکه چیزی بنویسم و یا حرفی بزنم. فقط یادت باشد، توی این زمانه نامرد، توی این دنیای خراب ما، خدا برایت پیغام داده است... مواظب باش چشم های خدا را "تر" نکنی... 

 



بی نشان :) ۹۶-۱۱-۱۳ ۱ ۱۰۷

بی نشان :) ۹۶-۱۱-۱۳ ۱ ۱۰۷


یا هو

 

غم ها و شادی های من با کتابها و کتابخانه ام گره خورده اند.

 

وقتی خیلی شادم می روم توی اتاق کتابخانه ام. ذل می زنم به کتابهایم و عنوان هایشان را می خوانم و کیف می کنم. نمی توانم انتخاب کنم بین آنها. می نشینم و تماشایشان می کنم. می نشینم و آرزو می کنم ای کاش فرصتی بود که همه شان را بخوانم. خودم را گاهی مسئول یک کتابخانه عمومی بزرگ می بینم که توی بهشت کوچکش نشسته و دارد فقط کتاب می خواند... وقتی شادم نمی توانم کتاب بخوانم. فقط در میانشان می نشینم و از حضورشان لذت می برم و به آنها توی دلم افتخار می کنم...

 

:::

 

وقتی خیلی غمگین و دل گرفته ام، می روم توی اتاق کتابخانه و ذل می زنم به کتابهایم. و دست و دلم به هیچکدامشان نمی رود... حتی حوصله کتابهایم را هم ندارم... کتابهایی که تقریبا همه شان - بی اغراق-  کتابهای خوبی هستند. خواندنی هستند. حرف دارند برای گفتن. کتابهایی که هر کسی که کمی از نزدیک مرا بشناسد می داند "عاشقشان" هستم. کتابهایی که با خون دل و با زحمت خریده ام. مخصوصا در سالهای دانشگاه و سالهایی که سرباز بودم یا در جستجوی کار، با حذف خورد و خوراک و با صرفه جویی در هزینه های رفت و آمد خریده ام... وقتی ناراحت و دلگیرم هیچکدامشان را بر نمی دارم. با یک "که چی بشه مثلا!"می روم سراغ دفترچه هایم. یکی شان را انتخاب می کنم و می نویسم. گاه با معنی و گاهی هم بی معنی... فقط خط خطی می کنم. اولین کلمه ای که در ذهنم می آید می نویسم... بی هیچ هدفی. فقط فاطمه است که بلد است از میان این کلمات بی ربط و بی معنی روحم و دردهای مرا بخواند... فقط فاطمه ام...


بی نشان :) ۹۶-۱۱-۰۸ ۱ ۱۰۱

بی نشان :) ۹۶-۱۱-۰۸ ۱ ۱۰۱


۱ ۲ ۳ ۴

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان