تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۱۸ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

هو الله العلی الاعلی


غدیر روز آشکار شدن نور ولایت است برای زمینیان. روزی که آقای ما را به ما معرفی کرده اند  و فصلی تازه گشوده اند برای مومنان عالم. فصلی که در ١٨ ذی الحجه سال ١٠ام هجری آغاز شد و هنوز پایان نیافته است ... تا فصل ظهور ان شا الله...

+

این عید سعید برای من اما دو معنای دیگر هم دارد. اول اینکه سالروز ازدواجمان است و شکل گرفتن خانواده ای که اگر هزار ایراد هم داشته باشد اما "اسس علی التقوا من اول یوم*" بنا شده است (اگرچه که گاهی خراب کرده باشم و همیشه بر این آغاز وفادار نمانده باشم) و در آن "رجال یحبون ان یتطهروا"...  و خدا وعده فرموده است که "و الله یحب المطهرین**"... ان شا الله که همیشه اینگونه بماند...

و دیگر اینکه از افتخارات (توخالی) م این است که متولد این روز عظیم هستم... به نوعی سه تولد را در این روز باید جشن بگیریم که امسال جشنمان را مهمان علی بن موسی الرضا هستیم ان شا الله...

در حرم ثامن الائمه نایب الزیاره خواهم بود اگر خدا بخواهد...

+

این عید عزیز و عظیم را ویژه تبریک عرض می کنم.


* و** سوره توبه آیه ١٠٨


بی نشان :) ۹۵-۶-۲۹ ۲ ۲۰۱

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۹ ۲ ۲۰۱


یَا خَیْرَ مُونِسٍ وَ اَنِیسٍ


یک برهه ای در دانشگاه غریب بودم! رفت و آمد نسبت به ذات گوشه گیر من کم نبود اما رفیقی نداشتم. می آمدند و می رفتند و لبخندی و خنده و شوخی ای اما رفاقت... رفیق برای من کسی است که لذت ببرم از اینکه اوقاتم را با او بگذرانم پای صحبتش بنشینم و گفت و گو با او حتی همین گفت و گوهای معمولی شیرین باشد. نه اینکه کلا نداشته باشم. در آن آنجا اینجور بود. از رفقایم کسی نبود. شهر جدید و فضای جدید و... این اتفاق مخصوصا که توی خوابگاه خودش را بیشتر نشان می دهد. تا شش ماه همینگونه گذشت...!

:::

ایام عید رفتیم مسافرت جهادی این بار با همدانشگاهی های جدید. روز اول همه جمع شدند و هرکسی خودش را معرفی کرد و نکاتی که به نظرش می آمد گفت. در این میان یک نفر با لهجه شیرین و اصیل اصفهانی، خیلی شیرین حرف زد. طنزی هم خیلی زیر پوستی چاشنی صحبتش بود. کلمات را دقیق انتخاب و واضح ادا می کرد. یک لبخند شیرینی توی چهره استخوانی اش وجود داشت. قدش بلند و کشیده بود و ساده می گشت اما در عین حال خوش تیپ بود. بعدتر ها به او می گفتم "صورت سنگی" یا به قول خودش "استون فیس"! احساسش را باید بادقت خیلی زیادی توی صورتش می دیدی! سعی بلیغی داشت که احساساتش در چهره اش نمایان نباشد. این روزها البته خیلی بهتر شده. جز این آخری بقیه را در همان جلسه دیدم! چیزهایی که شاید خیلی از آدم ها قبل از من بدون اعتنا از کنارش عبور کرده بودند. کما اینکه من نیز حتما از کنار ویژگی ها و خصوصیات بعضی ها که برای دیگران ویژه بوده است بی توجه رد شده ام... 

:::

یکی از این نویسنده های خوب وطنی معتقد است توی عالم نخ تسبیحی است که اهلش را به هم وصل می کند... همان نخ تسبیحی که ٣١٣نفر یاز امام زمان را بدون آشنایی قبلی گرد هم می آورد. آیا این قاعده را  می توان عمومیت داد؟ دارد درست می بیند حقیقت عالم را؟

:::

بدون هیچ سابقه آشنایی قبلی، توی دلم نشست! اینکه شنیده ای یا توی قصه ها خوانده ای که یکی با یک نگاه عاشق شد و بعد خندیده ای که مگر می شود؟ ما دیده ایم! تجربه کرده ایم حتی، حالا عشقش را نه اما جذب را دیده ایم و حس کرده ایم. آن موقع ها آرمانگراتر و طبعا با دل و جرات تر بودم. بعد از جلسه رفتم پیش او و گفتم که واقعا از صحبت هایش کیف کردم!

:::

اسمش محمد بود. شاید یک ماهی طول کشید تا پیوند رفاقت بین ما محکم شد. آخر خرداد و اوایل تیر هم "محمد" درسش تمام می شد و بر می گشت "اصفهان" یعنی شهری که آنجا زندگی می کرد. رشته "محمد" برق بود و آن روزها مشغول ارائه تحقیق نهایی اش برای دریافت مدرک کارشناسی. ترم اول سال "محمد" مرخصی بود. ترم دوم هم دیگر جا نگرفته بود. توی دفتر بسیج خوابگاه ما می خوابید. بدون اینکه ظاهرا بسیجی باشد! رفیق بود با بچه های بسیج. قبل از امتحانات هم او کارش را به نتیجه رساند و دفاع کرد. روزهای آخر خیلی دلم گرفته بود. چه ساعت هایی که در این دو سه ماه، به جای درس خواندن، با هم توی محوطه دانشگاه زیر نور مهتاب قدم زدیم و گفتگو کردیم.  "محمد" عادت داشت شب تا صبح کار می کرد و بعد از نماز صبح می خوابید. مثل قدیم تر های خودم... حالا اما بعضی شب ها دو نفری توی خیابان های خالی و خلوت آن شهر می گشتیم. چقدر حرف زدیم. قصه تعریف کردیم. شعر خواندیم. از خاطراتمان گفتیم. بحث کردیم، بحث کردیم، بحث کردیم...

:::

شب آخر که "محمد" فردا صبح علی طلوعش برمی گشت به شهرشان، حتی روبوسی نکردیم. فقط مردانه دست دادیم. لبخند زدیم و او رفت. فردا شبش توی دفترم  درباره او نوشته ام. چند جمله بیشتر نیست و آخرین جمله اش این است که "اعتراف می کنم در تمام دانشگاهِ ... من صدای "محمدِ ...." را به تمام صداهای دیگر ترجیح می دادم..."

:::

راستش حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم به گمانم این حرف درست است که توی عالم نخ تسبیحی است که اهلش را به هم وصل می کند...

:::

توی زندگی مجازی هم گمان می کنم کسی هست که اگر بخواهم با خودم صادق باشم باید بگویم خواندن صفحه او برای من از خواندن همه صفحه های مجازی دلچسب تر و خواندنی تر است... گویا که آن نخ تسبیح توی فضای مجازی هم شعبه ای دارد... اگر به آرمانگرایی و جسارت آن موقع بودم حتما لینکش را می گذاشتم اینجا! اما نه از شما که از دانسته شدن احساسم، این روزها ترسی دارم که...


بی نشان :) ۹۵-۶-۲۹ ۲ ۲۱۷

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۹ ۲ ۲۱۷


هو اللطیف

میان قاب عکس،

لبخند تو خالیست...

کی می رسی

میوه نارس پاییز؟


#رضـا کاظمی


پاییز، فصل من است. فصل باران های بی امان، فصل خش خش برگ ها زیر پای عابران، فصل رنگها، فصل درخت های نم خورده و خیس اول صبح، فصل خاطره های شیرین... من هم که متولد مهرم! می دانم فصل غمناکیست. اما چه کنم که از اهالی مهرم! در را به روی پاییز باز کنید...

+

دلمان گرفته است...



بی نشان :) ۹۵-۶-۲۸ ۲ ۲۴۳

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۸ ۲ ۲۴۳


یا کنز الفقرا


محل کارم توی یکی از خیابان های بالا شهر تهران است. با یک نمای جالب و زیبا که شاید بعدها بشود بگویم کجاست. وقتی هر روز موقعی که از خیابان های لوکس این شهر رد می شوی، یک عده را ببینی که روی نیمکت ها، کنار پیاده رو ها، پشت بوته ها و درختچه ها کارتنی انداخته اند زیرشان و خوابیده اند، باید خیلی سخت دل باشی که توی خوشی هایت غرق بشوی. کیف کنی با میز و دیدگاه محل کارت. خیلی ریز نمی شوم توی قیافه ها و بساط این خانه به دوش ها. شاید فکر می کنم خجالت می کشند. اما گاهی اتفاقی چشمم می افتد. مخصوصا آدم هایی که بیدار شده اند و نشسته اند بیشتر توجهم را جلب می کنند. آدم هایی که خیلی هایشان قیافه هایشان هم به این چیزها نمی خورد. به کارتن خوابی و توی کوچه و خیابان خوابیدن... معمولا هم همین ها هستند که زودتر بیدار می شوند...

:::

اما چهارشنبه و امروز، کارتن خوابها با بقیه روزها کمی فرق داشتند. چهارشنبه، از مینی بوس که پیاده شدم یکی شان را دیدم که بیدار شده بود و نشسته بود. چشمم را انداختم روی زمین. اما انگار چیزی فرق می کرد، این یکی زن بود! دوباره نگاه کردم! ٤، ٥ تا زن را دیدم که کنار هم خوابیده بودند زیر یک پتو توی محوطه مینی بوس ها (محوطه ای به شدت مردانه) و نزدیک شاید حدود ٢٠ مرد که آن طرف تر می خوابند... تا به حال ندیده بودم. ساعت حدود ٧/٣٠ دقیقه بود و هنوز خواب بودند. یعنی ساعت شلوغی آنجا...

:::

امروز صبح، که کمی زودتر از خانه زدم بیرون، توی یک جای دیگر، در میانه های راه، پشت یک ردیف درختچه، چشمم خورد به پسربچه ای حدودا اندازه محمدحسینم که پتویش کنار رفته بود ونصف بدنش بیرون افتاده بود. کنار دستش یکی دیگر هم بود که ندیدیمش. یعنی پتو را کامل کشیده بود روی سرش. احتمالا پدرش مثلا... یکبار قبل ترها یک خانواده را هم دیده بودم که با هم خوابیده بودند کمی آن طرف تر از بقیه کارتن خوابها. آنها هم کامل رفته بودند زیر پتو. وسط گرمای تابستان. راستش این کارتن خوابها هم متفاوتند. آبرودارتر ها کامل می روند زیر پتو. قدیمی تر ها و معتاد ها و خراب ها گاهی پتو هم نمی اندازند. ولو می شوند گوشه پیاده رو...

:::

اهل عکس گرفتن از بدبختی مردم نیستم. و الا عکس های خوبی می شد. فکر کن که بروم جلو و به یک آدم خانه به دوش بگویم که ژست بگیر تا من عکست را بگیرم  و بگذارم توی فضای مجازی تا بازدید کننده بخرم! لااقل نمک هم نباشم روی زخمشان اگر کمکی از من بر نمی آید.... (شاید هم کاری از من بر می آید و خودم را توجیه می کنم؟!)

:::

من آدم این کارهای پشت میز نشینی نیستم. باید رها کرد و رفت... اتفاقا امروز صبح تصمیمم را گرفته بودم. ان شا الله بعدتر ها درباره اش بیشتر خواهم نوشت...

:::

توی شعر و شاعری مدعی زیاد است! "ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم"! "خانه به دوش فنا در شب طوفانیَم"! "ما خانه به دوشانِ بیابانِ بلاییم"! "چون زلف تو از خانه به دوشانِ تو ایم"...!

 اما هیچکداممان فی الواقع اهل خانه به دوشی که نیستیم هیچ، قلبا هم آزاد نیستیم. گرفتاریم. چسبیده ایم به زمین. به دنیا. به قول مرحوم استاد علی صفایی ، وقتی به این دنیای اینگونه پیچیده در بلا، اینطور دل می بندیم (دار بالبلا محفوفه) اگر اینجا را با خوشی و سرخوشی می آمیختند، چه می کردیم؟ 



بی نشان :) ۹۵-۶-۲۷ ۵ ۲۴۳

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۷ ۵ ۲۴۳


یا شاهد کل نجوی

چگونه سر بلند کنیم و بخواهیم که هیچ چیز را باقى نگذاشته‏ ایم، حتّى از دل خود که باید قلمرو حکومت حق و عرش خدا باشد بتخانه درست کرده‏ ایم، آنجا که او سلامت قلب ما را مى‏ خواهد و با صراحت مى‏ گوید هیچ چیز براى شما کارگشا و نافع نیست مال و فرزند شما به کار شما نمى ‏آید من چه آورده‏ ام؟ 


یَوْمَ لایَنْفَعُ مالٌ وَ لا بَنُون الّا مَنْ اتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلیمٍ*


تنها هنگامى این امکانات و نعمت‏ها نافع مى‏شود که تو با قلب سالم به سوى خدا بیایى. و قلب سالم قلبى است که رشید است که رشد، علامت سلامت است. و رشد به وسعت و وسعت به احاطه مى‏رسد. و دلى که احاطه داشته باشد صبور است و ثابت است به بهترین احوال دست مى‏ یابد که در دعا مى‏ خواهى: حَوِّلْ حالَنا الى‏ احْسَنِ الْحال


مرحوم استاد علی صفایی حائری (عین صاد)

*سوره شعرا/ ٨٨ و ٨٩


+

سال قبل عرفه همه اش می گفتم "خدایا بده! خدایا بده!" امسال اما همه اش می گم: "خدایا بگیر! خدایا بگیر!" همون پارسالی ها رو هم بگیر!

در این روز عرفه خیلی التماس دعا دارم...


بی نشان :) ۹۵-۶-۲۱ ۲ ۲۳۲

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۱ ۲ ۲۳۲


یا مبدل السیئات بالحسنات

دیده اید گاهی بچه ای شیشه ای را می شکند، می خواهی آبی به او بدهی،  شیشه آب از دستش می افتد و می شکند. [یک وقت] می گوید: افتاد که افتاد، مگر چه شده ؟ در این موقع بلند می شوی و دو تا هم به او می نوازی!

ولی یک موقع هست شیشه از دستش می افتد، [اما] گویی که خودش افتاد، دلش افتاد، چشمش افتاد، دستهایش [افتاد]...! در اینجا پدر بلند می شود و او را می بوسد, یک کاکائو هم به او می دهد. گناه کرده ولی اجرش می دهد...
ما اگر این انکسار را پیدا کنیم، خدا برای گناهانمان هم به ما مزد می دهد...
خدا خیلی خداست...!

                            «گنه بنده کرده است و او شرمسار»

بچه آب را ریخته یا شیشه را شکسته است، اما تو می سوزی و تو رنج می بری. چون تو به او محبت داری، حتی به او آبنبات هم می دهی! [چرا که] او ترسیده و خوف کرده است...
خدا به ما رحم کند...

بهار رویش/ مرحوم علی صفایی حائری (عین صاد)

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۰ ۳ ۲۰۰

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۰ ۳ ۲۰۰


یا من هو اضحک و ابکی


کوچکتر که بود، وقتی می رفت جایی قایم می شد، تا صداش می کردی یا الکی سوال می کردی "کسی می داند محمدحسین کجا قایم شده؟" فوری می گفت "بابا! من اینجام! اینجا قایم شدم!!" حتی سرش را هم میاورد بیرون و بای بای هم می کرد برات و دوباره همون جا مثلا قایم می شد! هرچی هم که می گفتیم پسر گل! آدم وقتی قایم می شه که جاش رو به کسی نمی گه به خرجش نمی رفت که نمی رفت! هر دفعه همین بود.

::

حالا دیشب رفته بود قایم شده بود. هرچی صدایش کردم جواب نداد که نداد. داشتم می دیدمش، اما می خواستم ببینم جواب می دهد یا نه! بعد گفتم که "این محمدحسین، کوچولو که بود تا صداش می کردی فوری می گفت من اینجام! اما حالا دیگه بزرگ شده، جواب من رو نمی ده"! یهو دیدم از همون پشت، در حالیکه قایم شده بود گفت : "بابا! اون مال کوچولویی هام بود! الان دیگه بزرگ شدم بهتون نمی گم کجا قایم شدم!!"

::

داشتم به این فکر می کردم که ما هم همین طوری بزرگ شدیم. غافل از حقیقت، مهجور از معنا، مانده در ظاهر، گرفتار در توهم فهم ...


بی نشان :) ۹۵-۶-۲۰ ۴ ۱۷۹

بی نشان :) ۹۵-۶-۲۰ ۴ ۱۷۹


یا لطیف


اول من به جبهه رفتم. بعد از من هم برادرم. هر دو برنگشتیم.

ماندیم گوشه‌ای از آسمانش.

حالا مادر مانده و خواهر کوچکم. پدر هم که سالهاست میهمان ماست.

:::

مادر هر روز چرخ دستی‌اش را برمی‌دارد و توی کوچه‌ها می‌گردد، از پی مغازه‌ای که شاید نان سنگک داشته باشد. دکترها گفته‌اند؛ باید فقط نان سنگک بخورد.

خواهرم هم هر روز می‌رود برای کار. می‌ماند تا شب. گاهی که برای سوار شدن به اتوبوس کنار خیابان می‌ایستد،‌ بعضی از ماشین‌ها برایش نگه می‌دارند و بوق می‌زنند.

برادرم می‌گوید: «کاش یکی‌مان مانده بود. خانه مرد می‌خواهد.»
می‌گویم:« آن وقت‌ها شهر پر بود از مرد. چه فرقی می‌کرد بمانیم یا نمانیم.»

:::

چقدر موهای مادر سفید شده بود. توی شب مثل نور،‌ برق می‌زند. مثل جانمازش. مادر دستش را گرفته‌ رو به آسمان. گریه می‌کند. نگران است. وقت‌هایی که خواهر کوچکم دیر می‌آید،‌ دلواپس می‌شود.
مادر هم مثل ما دنبال یک مرد می‌گردد. برادرم می‌گوید:« کاش یکی‌مان مانده بود!»

می‌نشینم کنار سجاده مادر. بو می‌کشم اشک‌هایش را. مادر دلتنگ است. امشب نوبت من است که به خوابش بروم. دیشب برادرم رفته بود.


# افسانه محمدی


بی نشان :) ۹۵-۶-۱۷ ۲ ۲۲۴

بی نشان :) ۹۵-۶-۱۷ ۲ ۲۲۴


یا خیر ذاکر و مذکور


در محل کار اتاقم را عوض کرده اند. در واقع یک نفر را بیرون کردند و من (با همان کار قبلی) رفته ام در اتاق او مستقر شدم. حتی راهش ندادند وسایل شخصی اش را جمع کند. ریختند توی یک کیسه و بردند گذاشتند توی انبار تا تکلیفش معلوم شود. طرف آدم سابقه ای بیست و نه ساله داشت. مشکلاتش اگر حل می شد شش ماه دیگر بازنشسته بود. آدم اهل رجز خواندن و فحش دادن هم بود. قلدر مآب بود کمی. مخصوصا در برابر ضعیف تر ها. اما بیرونش کردند. بدجور هم. هیچ کاری هم نمی تواند بکند. شنیده ام روزها می آید توی پارک روبروی اینجا می نشیند...

اتاق را که تحویل گرفتم (مجبورم کردند در واقع!) خیلی تغییر دادم. توی این اتاق تنها هستم. کسی نیست. دست خودم است همه چیز. از آن اتاق شلوغ قبلی یک اتاق تر و تمیز در آمده که تا به حال هرکسی آمده است کلی کیف کرده، تبریک گفته و اظهار تعجب و شگفتی که چقدر خوب چیدمان شده. اما من در جواب همه شان لبخندی زده ام، تشکری کرده ام و بعد گفته ام "جای تبریک نیست! اصلا چیز تبریک گفتنی ای نیست"

خیلی این روزها فکر کرده ام به اینکه این اتاق ها لنگی است که امروز برای من است و فردا برای کسی دیگر. نه عزتی دارد و نه آبرویی می آورد. اگر کسی دل بست باخت. عاقبت آن بنده خدا منتظر همه ماست. یکروز وسایل ما را بیرون می ریزند. یک روز نه که وسایل ما را از اتاق ها، که همه آنچه از ما پیش آدم هاست، توی ذهنشان، توی دفترشان، توی خاطراتشان، توی وسایلشان، توی قلبشان... یک روز می برند توی بایگانی راکدها... یک روز تمام می شویم. هر چقدر هم که قلدری کنیم یک روز دوران ما هم می گذرد. موش می شویم و دممان را می گیرند و بیرونمان می کنند... و بعد، خیلی ساده، فراموش می شویم...


بی نشان :) ۹۵-۶-۱۶ ۲ ۲۲۵

بی نشان :) ۹۵-۶-۱۶ ۲ ۲۲۵


پیامبر اکرم فرمود: میان بهشت و بنده، هفت گردنه وجود دارد که آسانترین آنها مرگ است. انس پرسید: ای رسول خدا! سخت ترین آنها چیست؟ فرمود: ایستادن در برابر خداوند عز و جل هنگامی که افراد مظلوم دامن ظالم ها را بچسبند و رها نکنند...


عن النبی صلی الله علیه و آله : بین الجنه والعبد سبع عقاب اهونها الموت . قال انس قلت : یا رسول الله ! فما اصعبها؟ قال الوقوف بین یدی الله عزوجل اذا تعلق المظلومون بالظالمین...


عوالی اللآلی/ جلد چهار/صفحه هفت


بی نشان :) ۹۵-۶-۱۵ ۱ ۱۶۳

بی نشان :) ۹۵-۶-۱۵ ۱ ۱۶۳


۱ ۲

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان