تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۴۸ مطلب با موضوع «مذهب عشق» ثبت شده است

یا رب العالمین

 

بعد از این همه وقت همسایگی و بعد از اینکه آن نخ تسبیح نامرئی عالم، در این سرزمین مجازی ما را این همه طولانی گرد هم نشانده است، بگذارید رازی را برای تان بگویم: راستش را بخواهید من کتابهایی را که خیلی دوستشان داشته باشم نمی خوانم... نه اینکه اصلا نخوانم؛ می خوانم، اما تا وقتی که شیب علاقه ام مرز خیلی دوست داشتن ش را رد کند! تا وقتی که عاشقش بشوم. تا وفتی که آنقدر مرا در درون خودش بکشد که اشکم را در بیاورد... و بعد ... ناگهان ... بوووووم ... ! کتاب را می بندم و می گذارم توی کتابخانه ام...

 

می دانی؟ اگر بخواهم ریشه یابی اش کنم، یکی از دلایلش «ترس» است (شاید بهتر باشد بگویم دو تا از دلایلش ترس است). اگر روزی از ترس هایم بخواهم بنویسم (آن جوری که روزگاری یکی از همسایه های بسیار عزیز اینجا (اگر جرئت کنم و خود را همسایه آن مرد بزرگ بدانم) می نوشت)، حتما می توان برای دو تا از آنها این ... (نمی دانم اسمش را چه می توان گذاشت، عادت که نیست، کار هم نیست، خصلت؟ شابد...) را مثال آورد. دو تا ترس در وجود من چنین تصمیمی را موجب می شود. یکی اش ترس از اینکه «من مرد این کتاب (یا هرچیزی) نباشم»...! وقتی می بینم این حجم از شیفتگی نمی تواند مرا از برخی خصوصیات و کارهای ناپسندم باز دارد، لااقل در زمانی که در فضای این کتاب زندگی می کنم، با خودم فکر می کنم من شایسته  خواندن این کتاب نیستم. این کتاب برای من نیست. دارد این کتاب در دستهای آلوده من حیف می شود...

دیگری آنکه می ترسم از اینکه آن اوج روحی و معنوی ای که این کتاب در برایم ایجاد کرده است دیگر تکرار نشود. یا بال پرواز من بریده شود یا اینکه روح و قلم نویسنده از آن آسمان به زمین هبوط کند... که بدون شک اولی محتمل تر است...

 

:::

این «کتابهای نخوانده» در روح من حسی خاص و عجیب می آفرینند. احساس هایی که تا مدت ها با آنها زندگی می کنم، اوج می گیرم و لذت می برم. بعضی «لحظه» های آن کتابهای نخوانده، مهمان روزها، هفته ها، ماه ها و سالیان من هستند. مثلا آن «لحظه» از کتاب «ارمیا»ی رضا امیرخانی. همان مکثی که «ارمیا»، چند دقیقه پیش از شهادت «مصطفی»، در تشهد نماز، می کند بین «السلام علینا» و «علی عباد الله الصالحین»... من سالها مهمان همان مکث بوده ام و مهمان آن فکری که کرد که «من چه ربطی دارم به بندگان صالح خدا...؟»... راستش را بخواهی هنوز هم گاهی پیش می آید که مهمان این لحظه ام کنند...(البته ارمیا را سالها بعد دوباره دست گرفتم و بالاخره خواندمش... )

 

:::

یکی از اینها «قیدار» است. هم کتابش و هم خودش... «قیدار» برای من کتاب خاصی است. ویژه است. انگار که کتاب زندگی. من همیشه «جون» را خیلی دوست داشته ام اما «قیدار» او را آورد میان زندگی ام. مرام و معرفت را برایم مجسم کرد. آن سطوح ویژه و خاص دینداری را آن اعتقادات خاص بی نظیر زنده کننده را متجلی کرد. همین است که عاشقانه دوستش دارم. کتابی که نخوانده ام انقدر برایم عزیز است. حداکثر صد صفحه طول کشید تا عاشقم کند. حالا اما دارد گوشه کتابخانه خاک می خورد و همان دوتا ترس نمی گذارد برش دارم. دیگر داستانش درست یادم نیست. فقط "جون"اش یادم هست و اینکه «قیدار» ماشین های نو اش را می فرستاد برای «آچارکشی»... می فرستاد تا یک آدم "مومنی" پیچ هایش را باز کند و با نام مولا دوباره ببندد...

 

 

 

پ.ن 1: 

 البته کتابهای دیگری هم هستند که به این سرنوشت دچار می شوند. مثلا کتابهایی که «نمی فهممشان» (این حرف برای چون منی راحت و آسان نبود!!). منظورم کتابهای خیلی سنگین نیست. منظورم کتابهایی اتفاقا ساده اما چند لایه است که احساسم می گوید حرف هایی دارند برای گفتن اما من نمی توانم حرف هایشان را آن طور که باید و شاید، درک کنم. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بفهممشان. (یاد حرف آقای امجد افتادم. میگفت "عمیق ترین حرف من این است که به حضرت عباس خدا هست...". از همان جمله ها که چندان نمی فهمیم اما به نظر پیش پا افتاده است...). لایه هایی دارد که به این راحتی در دام نمی افتند.

منظورم آن لایه های زیرین عجیب و غریبی نیست که بعضی منتقدان در جستجویشان هستند و گاهی با صد من سریش هم به کتاب نمی چسبد.

منظورم باز آن کتاب هایی هم نیست که نویسنده اش سعی می کند برای من پز درک و فهم نداشته اش را بدهد و برای خواننده کلاس روشنفکری گذاشته اند. ابنها همه اش به ابتذال کشیدن اندیشه و فکرند. منظورم اینجور کتابها نیست. (پشت یکی از این کتابها نوشته بود: "در هر صفحه این کتاب عبارت ها و جمله هایی هست که می توانید برای دیگران بفرستید...!" هر چه بگویم از ابتذال این جمله خواهد کاست). منظورم عمیق بودن و چند لایه بودن است... اصلا بی خیال... :)

 

پ.ن 2:

درست است که نو نیستم... و این هم درست که چیزی نمانده است تا به چهل سالگی ام... اما ای کاش صاحب نفسی پیدا بشود «آچارکشی» ام بکند... پیچ و مهره هایم را باز کند و دوباره با نام مولا ببندد...



بی نشان :) ۹۷-۹-۱۶ ۳ ۴۲

بی نشان :) ۹۷-۹-۱۶ ۳ ۴۲


یَفْعَلُ‏ اللَّهُ‏ مَا یَشَاءُ بِقُدْرَتِهِ‏ وَ یَحْکُمُ‏ مَا یُرِیدُ بِعِزَّتِهِ‏ *

 

رفت بالای منبر. گفت آی مردم! صد و بیست و چهار هزار پیغمبر اومدند شما رو به توحید دعوت کردند؛ من امشب اومدم شما رو به شرک دعوت کنم...!

مردم... تو کارهاتون یه پا هم خدا رو شریک کنید...

شیخ جعفر شوشتری نفس حقی داشت...

 

:::

یعنی همه‌ کارهایتان خالصانه برای غیر خدا نباشد! کاری که خالصانه برای غیر خداست، یعنی کاری که آدمی فقط برای دنیا انجام می‌دهد که هیچ به خدا ارتباط پیدا نمی‌کند، ولی انسان در برخی از کارها خدا را وسیله قرار می‌دهد برای خواسته‌های نفسانی خودش. این گونه‌ کارها ولو در آن "خدا " وسیله است و هدف نیست اما باز یک نوع رفتن‌ به در خانه خداست. من می‌دانم خداست که سررشته کارهای دنیا در درستش‌ است، خداست که می‌تواند مشکلات دنیایی مرا حل کند، اگر به خاطر مشکلات‌ دنیا نبود به طرف خانه خدا نمی‌رفتم؛ ولی حالا می‌روم به در خانه خدا اما برای مشکلات دنیا. شک ندارد که این خودش نوعی شرک است، یعنی پرستشی‌ است که خدا از هدف بودن خارج و وسیله شده است برای خواسته نفسانی. ولی خداوند متعال این نوع شرکها را که شرکهای خفی است، به نوعی از انسان می‌پذیرد...

 

کتاب فطرت / شهید مرتضی مطهری

 

* مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل / جلد پنجم

 


بی نشان :) ۹۷-۸-۲۶ ۷ ۶۴

بی نشان :) ۹۷-۸-۲۶ ۷ ۶۴


هو المصور

 

امروز برای دومین بار و به اصرار یک رفیق خوب و عزیز قدیمی رفتم برای دیدن فیلم "تنگه ابوقریب". بار اول را همان هفته های بعد از جشنواره دیدم. چیز زیادی از فیلم یادم نمانده بود الا اینکه فیلم چندان خوبی نبود. اصلا به دوباره دیدن ش نمی ارزید. فیلمی که البته هم هزینه بالایی برای آن شده بود و هم به خاطر عظمت کار، کارگردانی بسیار پیچیده ای داشت. اما هیچکدام از دیدگاه من، دلیل نمی شود که با فیلم خوبی روبرو شویم. مانند بار پیش وسط های فیلم سرم درد گرفت و دوربینش خیلی خیلی برایم آزار دهنده بود. من واقعا متر و معیار آنهایی که این فیلم را به عنوان بهترین فیلم جشنواره فجر سال قبل اعلام کردند نمی فهمم! به نظرم بیشتر مرعوب عظمت پروژه و جلوه های ویژه تکان دهنده آن شدند تا به جنبه های سینمایی و ارزش های بصری و عوامل محوری فیلم توجه کنند. ضمن اینکه جلوه های ویژه اش هم مطلقا ناتوان از انتقال هیچگونه حس و به غلیان در آوردن هرگونه هیجان یا عاطفه ای بود. حتی حس چندش از جنگ! فیلم تنها در پنج شش دقیقه آخر است که موفق می شود کمی (و فقط کمی) احساس را در وجود انسان به جوش بیاورد تازه آن هم بیشتر به لطف بازی گیرای جواد عزتی که این روزها توانمندی های او را بیش از پیش می توان مشاهده کرد. مطمئنا در آینده از او بیشتر خواهیم شنید! توانایی بازی موفق و موثر او در ژانرهای مختلف از کمدی تا اکشن تا تراژدی یکی از نشانه های آینده درخشانی است که می توان برای او انتظار داشت. باقی بازی ها کم فروغ هستند و کم و بیش چنگی به دل نمی زنند. پاکدل (حسین یا مهدی؟) که کپی بازی و گریم "چهار راه استانبول" را ارائه می کند که نه در آنجا موفق است و نه در اینجا. بقیه بازی ها هم کمی بالاتر یا کمی پایین تر به همین منوال هستند. جز همان جواد عزتی که نسبتا خوب است.

فیلمنامه شعاری است و منطق روایی و داستانی اش به گمانم ضعیف است. اکشن فیلم و جلوه های ویژه اش نسبتا خوبند اما کپی غیر ایرانی فیلم نجات سرباز رایان است. نجات سرباز رایان بسار بهتر مخاطب را درون فضای متلاطم جنگ می کشد و "تنگه ابوقریب" با همه تلاش هایش، آنقدر که باید موفق نیست. چرا روی "غیر ایرانی" تاکید می کنم؟ چون ذهن یک ایرانی با دفاع مقدس به هیچ وجه به صورت یک فرایند نظامی صرف درگیر نیست و نمی شود. ذهن ایرانی با آدم ها کار دارد و واکاوی درونی آنها و حرکت و سیر معنوی شخصیت هاست که برای او جذابیت دارد. همه تلاش ها برای ساخت یک اکشن پر التهاب پر هزینه و حماسی از ماجرای دفاع از تنگه ابوقریب بدون در نظر گرفتن این واقعیت و بدون نزدیک شدن به آدم ها و نمایش دادن سیر وجودی آنها بیشتر به کاریکاتور می ماند. وقتی از کاریکاتور نام می برم قصد توهین ندارم! کاریکاتور فی الواقع همه اجزای یک انسان را دارد اما نا هماهنگی در  ثبت اندازه ها، تصویری را نمایش می دهد که حقیقی نیست و گاهی هم خنده دار است. فیلم تنگه ابو قریب هم ناتوان از ارائه همین تصویر متوازن است...

 

:::

چندی قبل فیلمی از صحبت های سید مرتضی آوینی در یک کلاس درس را تماشا می کردم که در آن سید یک سوال خیلی اساسی را مطرح می کرد. سید از افراد حاضر در جلسه می پرسید که چه می شود که روایت فتح روایت فتح می شود و ماندگار و بسیاری از مستندهای دیگر درباره دفاع مقدس بی تاثیر هستند و فاقد آن چیزی که مخاطب را به درون حقیقت معنای دفاع مقدس بکشاند و لاجرم ناماندگار و کم اثر؟ رندی در آن میانه جوابی می دهد خیلی کوتاه و خاص و به گمان من جامعترین پاسخ برای این سوال در همان دو کلمه خلاصه می شود. هر پاسخ مبسوطی فی الواقع توضیح و تشریح همان جواب است. او می گوید:  "سید مرتضایش"!

مشکل "تنگه ابوقریب" دقیقا از همین جا شروع می شود. از "سید مرتضایش" که نیست! والا تیر و ترکش و دست و پای قطع شده هست شاید خیلی بیشتر و بهتر از خیلی فیلم ها، (حتی مستندها) و هم توپ و تفنگ و تانک و خاکریز و هم کلی بازیگر حرفه ای و پول و خیلی چیزهای دیگر که شاید برای خیلی ها اینقدر نباشد. حتی کارگردان سعی کرده است با تکنیک "دوربین روی دست" خود را مانند روایت فتح جا بزند. اما حقیقت این است که همه اینها هست اما "سید مرتضایش" نیست . "سید مرتضا" که با باور خود و با فهم عمیق خود از این فضا و غایات و آرمانهای جاری در آن و با جان پاک، قلب نورانی و ایمان لطیف و دقیق خود، صحنه ها و تصویرهایی که هر تصویر برداری می توانست در جبهه ها بگیرد را به اثری زنده، با شخصیت، قابل ارائه، اثربخش و حسی تصویری و مستندی حقیقی تبدیل کند که بتواند آینه خوبی برای آنچه در بطن این آدم ها  و فراسوی این تیر و ترکش ها می گذرد باشد...

همین نسبت برقرار است میان تنگه ابوقریب و به وقت شام... ابوقریب فی الواقع حاصل تجربه بزرگ و پر هزینه یک فیلمساز است درباره موضوعی است که برای او فقط یک جنگ است و به وقت شام حاصل باور و زندگی است! به وقت شام ، با همه ضعف ها و ایرادهایش، فیلم به مراتب بهتری بود به باور من.

 


بی نشان :) ۹۷-۵-۱۹ ۲ ۱۲۷

بی نشان :) ۹۷-۵-۱۹ ۲ ۱۲۷


یا سریع الرضا



ای آفتاب آینه دار جمال تو
مشک سیاه مجمره گردان خال تو


صحن سرای دیده بشستم ولی چه سود

کاین گوشه نیست درخور خیل خیال تو


در اوج ناز و نعمتی ای پادشاه حسن

یا رب مباد تا به قیامت زوال تو


حافظ


بی نشان :) ۹۷-۵-۱۵ ۱ ۱۰۴

بی نشان :) ۹۷-۵-۱۵ ۱ ۱۰۴


هو الغنی


به این فکر می کردم که خیلی وقت ها آدم های مختلفی را دیده ام و یا  در وجودشان حس کردم که مدعی شدند (مدعی شدم) که مثلا


خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

مولوی


اما با آرزو و خیال کار درست نمی شود... برای باختن، ابتدا باید چیزی داشت ...

حتی نه چیز قابل داری! فقط "چیز"ی...!

"جان" هم با "ایمان" است که "چیز" می شود... خداوند متعال فرمود: ان الله اشتری من "المومنین" انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه ...


+

در وبلاگی دیدم نوشته بود دنیا دنیای ضرایب است. حق گفته بود. این ضرایبند که کم های آدم ها را زیاد و زیاد (در نظر ما) آنها را صفر می کند. از بین می برد ... خداوند می فرماید: واذکروا اذ کنتم قلیــلاً فکثـــــرکم... به یاد بیاورید که شما کم بودید پس شما را فزونی بخشید... نه اینکه به تعداد زیاد شده بودند! بلکه همان قلیل وجود خودشان با ضریب ایمان، زیاد شد... آب قلیلی بودند که با یک قطره آلودگی نجس می شدند و خود را به منبع عظیم خداوند وصل کردند و پاک و پاک کننده شدند...




بی نشان :) ۹۷-۴-۲۵ ۲ ۷۲

بی نشان :) ۹۷-۴-۲۵ ۲ ۷۲


یا خیر حبیب و محبوب

 

منظره‌ی ویرانی آدم‌ها
غم انگیزترین منظره‌ی دنیاست
ببینی کسی مثل طاووس می‌رفته ،
حالا مرغ ِ نحیفی است ،
پرش ریخته...‌

 

رضا قاسمی

 

 

+

قبل از آدم ها، این شعر برای خدای مهربون تو دلمون گفته شده انگار... بیاین یه شبم برای غریبی و تنهایی او اشک بریزیم...

++

یسئلونک ماذا ینفقون...

یسئلونک عن الشهر الحرام قتال فیه...

یسئلونک عن الخمر و المیسر...

یسئلونک ...

یسئلونک ...

.

.

.

اما قبل از اینکه خدا جواب سوال های این آدم ها رو بده یه درد و دلی با حبیب ش می کنه... می فرماید:

اگرم کسی از بنده های من پیدا شد درباره من هم از تو سوال کرد، اگر کسی هم من رو خواست طالب بود درباره منم چیزی بدونه بگو من نزدیکم ... جواب می دم به هر کسی که چیزی از من بخواد...

بعد هم شروع می کنه به جواب دادن به سوال های مردم...

چقدر غربت تو این آیه خوابیده...

 

 

* وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ ۖ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ...

 

+++

با تشکر از "یه دوست" عزیز بابت شعر بالا که برای من حس غریبی داشت خصوصا امشب ...

 


بی نشان :) ۹۷-۴-۰۷ ۴ ۱۰۳

بی نشان :) ۹۷-۴-۰۷ ۴ ۱۰۳


یا من لا یقلب القلوب الا هو

 

در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را ...

 

حافظ


بی نشان :) ۹۷-۳-۱۷ ۱ ۸۳

بی نشان :) ۹۷-۳-۱۷ ۱ ۸۳


یا علی

مرا به جرعه‌ای از یک نگاه مهمان کن
به این تسلی خوش، گاهگاه مهمان کن


اگرچه غرق گناهم ولی دلم پاک است
مرا به خاطر این بی‌گناه، مهمان کن


نخوانده آمده بودم کنار خاطر تو
مرا به خاطر این اشتباه مهمان کن


دوباره دست دعا جان‌پناه امنی ساخت
مرا به گوشه این جان ‌پناه مهمان کن


شنیده‌ام که کسی راز دل به چاه سپرد
مرا به جامی از آن آب چاه مهمان کن

 

محمدجواد محبت

 


بی نشان :) ۹۷-۳-۱۷ ۰ ۶۲

بی نشان :) ۹۷-۳-۱۷ ۰ ۶۲


هو الهادی

 

گفت: اینجا خادمی؟

تعجب کردم! کجای سر و وضعم به خادم ها می خورد؟ نگاهش کردم. یک کوله کوچک مندرس و یک پتوی نازک نخ نما روی کولش بود. توی دلم گفتم لابد پول می خواد.

با لبخند جواب دادم: نه! خادم نیستم.

پشتش را کرد به من و همانطور که می رفت گفت: ولی من همه جا خادمم... لبخندش را می شد از همان پشت حس کرد.

رکب خورده بودم ... آب سردی بود انگار روی سرم ...


بی نشان :) ۹۷-۳-۰۵ ۵ ۹۱

بی نشان :) ۹۷-۳-۰۵ ۵ ۹۱


یا کریم الصفح


در این دقیقه های آخر ماه شعبان

در برابرت ایستاده ام...

باز هم برابرت ایستاده ام...

آیا باز اذن می دهی مولای من؟





پ.ن. : افعل بی ما انت اهله ...


پ. ن. 2:

چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان

دل از انتظار خونین دهن از امید خندان


مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد

به ورع خلاص یابد ز فریب چشم بندان


نظری مباح کردند و هزار خون معطل

دل عارفان ببردند و قرار هوشمندان


سر کوی ماه رویان همه روز فتنه باشد

ز معربدان و مستان و معاشران و رندان


اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم

که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان


نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که قیامت است چندین سخن از دهان چندان


اگرم نمی پسندی مدهم به دست دشمن

که من از تو برنگردم به جفای ناپسندان


سعدی



بی نشان :) ۹۷-۲-۲۶ ۱ ۶۳

بی نشان :) ۹۷-۲-۲۶ ۱ ۶۳


۱ ۲ ۳ ۴ ۵

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان