تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۴ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

یا لطیف

 

اینکه دفترت را بعد از مدتها پیدا کنی، صفحه به صفحه ورقش بزنی و شعرها و متن هایی که توی آن نوشته ای، صفحه به صفحه خاطراتت را ورق بزند و بر خلاف انتظار خودت از متن ها و شعر هایت لذت ببری و دوستشان داشته باشی...

اینکه این بار به جای آنکه نقشه روح دیگران را از میان کلماتشان ترسیم کنی با کلمات و جملات و نوشته هایت خودت روبرو شوی و مقابل نقشه روح خودت بنشینی، خودت را برای خودت ترسیم کنی و خود آن سالهایت را دوباره کشف کنی و انسان تازه ای را بیابی...

یعنی خیلی از خودت دور شده ای... یعنی دلت برای خودت تنگ شده است ...

 

:::

 

در میان وسایل تلمبار شده در کمد، دنبال چیز دیگری میگشتم که پیدایش کردم. ناگهانی و غیر منتظره بود پیدا کردن این دفتر. دفتری که توی آن با خودم حرف زده ام. حتی سیاه مشق نوشته ام. سیاه مشق هایی با کلمات به ظاهر بی ربط که...

دفترم را ورق می زنم، انگار که خودم را. انگار که صفحه های روحم را.  برای من که عادت کرده ام به اینکه آدم ها را از میان جملاتشان جستجو کنم و از میان حروف و کلمه ها عبور کنم و چشم بدوزم به به روحی که پشت آنها سعی می کند پنهان شود، اینجور بی هوا "با خود" روبرو شدن، هم سخت است و هم جذاب و جالب. انگار که به کشف خود بروی و خودت را در میان این نوشته ها و شعرها جستجو کنی. انگار که آینه ای باشد مقابل روحت که به تو می گوید چقدر پیر شده ای و چقدر فرق کرده ای...

 

:::

لحظه مواجه شدن سالها بعد بچه هایم با روح عریان پدرشان و خلوت های مکتوب اش در لابلای این کلمات ، لحظه جالب و دیدنی ای باید باشد...

 

:::

 در گوشه ای از برگ های دفترم نوشته ام:

شاهزاده کوچولو از روباه پرسید: "از کجا بفهمیم دیر شده؟"

روباه جواب داد: "وقتی دیر بشه دیگه فهمیدن و نفهمیدن تو مهم نیست..."


بی نشان :) ۹۶-۷-۲۳ ۴ ۹۳

بی نشان :) ۹۶-۷-۲۳ ۴ ۹۳


یا قدیم الاحسان

 

ظَلَمْتُ نَفْسی وَ تَجَرَّأتُ بِجَهْلی وَ سَکَنْتُ اِلی قَدیمِ ذِکْرِکَ لی وَ مَنِّکَ ...

روی گذشته خودم نه! اما رو گذشته تو خیلی حساب کردم ... با همه بدی ها و افتضاحاتی که داشتم باز تو بغلت بودم... دوستم داشتی... حس می کردم دوست داشتنت رو... با تمام وجودم لمس می کردم محبتت رو... بازم  من رو تو بغل خودت بگیر ... من به بغل تو عادت کردم ... دلم می خواد پاهام رو جمع کنم تو دلم و لای دست های لطیف تو بخوابم ... دلم برای روزهای بچگی م  که وقتی دلم می گرفت با این تصویر به خواب می رفتم تنگ شده... دلم برات تنگ شده ...

یادته با من چطوری بودی؟ من این فرازها رو زندگی کردم... اینها برای من لفظ نیست... بچگی من ه... اینجوری بودی با من:

 

اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ

کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ‏

وَ کَمْ مِنْ فَادِحٍ مِنَ الْبَلاَءِ أَقَلْتَهُ

وَ کَمْ مِنْ عِثَارٍ وَقَیْتَهُ‏

وَ کَمْ مِنْ مَکْرُوهٍ دَفَعْتَهُ

وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ‏

 

من رو لوس کردی... بد عادتم کردی... زیادی تحویلم گرفتی ... من ظرفیتش رو نداشتم... چه زود گذشتن این روزهای خوب ... دلم برات تنگ شده ... برای لبخندهات ... برای مهربونی هات ... برای تنهایی ها و حرف های توی خلوت نیمه شب  هامون... دلم برات تنگ شده ...


بی نشان :) ۹۶-۷-۲۱ ۲ ۷۲

بی نشان :) ۹۶-۷-۲۱ ۲ ۷۲


یا راحم من استرحمه

 

«اگر دیدی مدتی یک مفهوم برایت مدام تکرار می شود، درهر جایی می روی یا هر مجلسی شرکت می کنی، در رادیو و تلویزیون، کلاسها یا محافل دوستانه و ... به نحوی با این مفهوم روبرو می شوی و از زاویه ای درباره آن حرف زده می شود، این اتفاق را تصادفی تلقی نکن. احتمال بده که قلب مقدس حضرت ولی عصر همه این اسباب را با هم هماهنگ کرده باشد تا مطلبی را که باید بشنوی و حرفی را که باید بدانی به تو گفته شود...»

 

:::

دو روز پیش بود که این جملات را شنیدم. چیزی در همین حدود را. و تا امروز درگیرم با این کلمات. محرم دو سال قبل و پارسال، "همه جا" صحبت از امتحان بود و ابتلا. دلیلش هم برایم روشن بود و روشن تر هم شد. گرچه اصلا به آن آسانی که شنیده می شود، حس نمی شود. مثل زمان هایی که در کلاس های درس معلم و استاد یک مفهوم را چنان راحت و ساده مطرح می کنند که از فهمش کیف می کنی و تصور می کنی کاملا فهمیده ای و بعد سر جلسه امتحان تازه می فهمی اصلا چیزی نمی دانستی و این فهم ظاهری سرابی بیش نبوده است... پدر آدم در می آید تا بگذرد و تمام شود...

 

اما امسال... امسال بیشتر جا ها برای من صحبت از "ایمان" بود و "گرایش های قلب"... نمی دانم قرار است چه اتفاقی رخ دهد که این مفاهیم مدام برایم تکرار می شوند... نگرانم... مخصوصا که سال قبل هم صاحبدلی به من هشدار داد که "مراقب باش که از این راه خارج نشوی..." نمی دانم قرار است درگیر چه بازی ای بشوم... بازی ای که ایمانم را نشانه گرفته است...

 

 

پ.ن. : راستش این حدیث را هم دوبار شنیده ام و همین بر نگرانی ام می افزاید: أُصُولُ الْکُفْرِ ثَلَاثَةٌ الْحِرْصُ وَ الِاسْتِکْبَارُ وَ الْحَسَدُ... امام صادق فرموده اند... اساس کفر، حرص و استکبار و حسادت است...


بی نشان :) ۹۶-۷-۱۴ ۱ ۹۵

بی نشان :) ۹۶-۷-۱۴ ۱ ۹۵


یا حـ ـسـ ـیـ ـن


بسم الکریم... مَن هوَ إحسانُه قَدیم
ما را نگار، کرد به میخانه اش مقیم
بوی لباس خونی ارباب می رسد
صوت حزین مادر سادات.... بگذریم

من آمدم که با همه ی روسیاهی ام
راهم دهید با همه ی پرگناهی ام
اصلا خودت بگو که چه خاکی بسر کنم؟!
یک روز اگر برانی و من را نخواهی ام

اشکم چکید و سنگ دلم را لطیف کرد
نام حسین شغل مرا هم شریف کرد
غفلت زده به ماه عزا آمدم ولی...
... زهرا رسید و کار مرا هم ردیف کرد

از سوی فاطمه که به سائل نظر شود
چشمش میان روضه ی ارباب تر شود
عاشق اگر که گشنه بخوابد عجیب نیست
هیهات بی حسین شب ما سحر شود

ازخاک قتلگاه برایم بیاورید
در روضه اشک و آه برایم بیاورید
پرچم بیاورید، کتیبه بیاورید
پیراهن سیاه برایم بیاورید

من ماتِ ماتم تو بمانم مرا بس است
در راه محکم تو بمانم مرا بس است
ثروت، مقام، شهرت دنیا نخواستم
در زیر پرچم تو بمانم مرا بس است

فریاد و بحث ماست فقط مکتب حسین
استاد درس ماست فقط زینب حسین
با لعن بر یزید فقط آب می خوریم
لب تشنه می شویم به یاد لب حسین

آقا اگر نبود شفیقی نداشتیم
سوی خدای خویش طریقی نداشتیم
"نعم الامیر" ما شده "نعم الرفیق" ما
آقا اگر نبود رفیقی نداشتیم

بی نام یار، نار گلستان نمی شود
بی کربلا بهشت که رضوان نمی شود
صد بار گفته ایم که ذکری برای ما
مثل حسین موجب غفران نمی شود


محمدجواد شیرازی


بی نشان :) ۹۶-۷-۰۵ ۱ ۱۶۸

بی نشان :) ۹۶-۷-۰۵ ۱ ۱۶۸


اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان