تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


۲۶ مطلب با موضوع «آدم ها» ثبت شده است

یا رب العالمین


+ بابا! خدا رو کی آفریده؟!

- خدا خودش همه رو آفریده کسی خدا رو نیافریده

+ {بعد از کمی مکث و فکر کردن} آخه نمی شه که خدا رو نه کسی آفریده باشه و نه به دنیا اومده باشه! میشه؟



رسیدیم به یکی از قسمت های سخت تربیت بچه ها...




بی نشان :) ۹۷-۶-۱۰ ۴ ۱۰۵

بی نشان :) ۹۷-۶-۱۰ ۴ ۱۰۵


هو الباقی

"هر آنچه هست در ید قدرت خداست" ... سالهاست که این جمله را زده ام جلوی چشم توی خانه. یک طرح سیاه و سفید ابتدایی با تصویری از گوینده اش حاج آقا مرتضی. نفیسه خانم که به دنیا آمد بردیم ایشان توی گوشش اذان بگویند... اذان گفتند و من حواسم نبود عکسی به یادگار بگیرم. اگر هم بود نمی دانم ابهت ایشان اجازه می داد یا نه... دستی هم کشید روی سر محمدحسین و توی گوشش خواند: "أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ "... یادآوری آن عهد به گوش او... سر عقدمان چقدر تلاش کردم تا ایشان زحمت خطبه را بکشند. تهران نبودند. نشد... یا روزهایی که توی مسجد قدیمی اما با صفای میرزا موسی می چرخیدیم... حالا سخت است برای من که بنویسم "مرحوم" حاج آقا مرتضی تهرانی... خیلی سخت. این روزها روزهای حسرت است! حسرت فرصت هایی که گذشت و استفاده نکردیم. فرصت آدم هایی که خدا با آنها آشنایمان کرد و بهره نبردیم... فرصت سالهایی که می شد و می توانستیم و خودمان را محروم کردیم... انگار همیشه یک قدم عقب هستیم...  از سال 85 تا به حال فرصت داشتم که از ایشان استفاده کنم اما چقدر غافل ماندیم و حالا هم که ...

دلم خیلی تنگ خواهد شد براشون...


+

برای برخی که چون از ایشان نظرات سیاسی نشنیده اند نمی دانند و خبر ندارند و فکر می کنند چون استاد اخلاق بود و اهل عرفان با سیاست کاری نداشت عرض می کنم که یادم نمی آید (گرچه زیاد و منظم نبوده است) پای صحبت ایشان نشسته باشم و از امام خمینی با عظمت و بزرگی یاد نکنند. ایشان انقلابی بودند و هیچوقت از سیاست دور نبودند.

خدا رحمتشان کند. این مصاحبه از ایشان همچنان خواندنی است...



بی نشان :) ۹۷-۴-۳۱ ۰ ۹۳

بی نشان :) ۹۷-۴-۳۱ ۰ ۹۳


هو ربی لا اله الا هو علیه توکلت و الیه متاب*

 

"مهمترین اصل تربیت ایرانی دو کلمه است: "بروز نده!" در شرح این اصل آمده است: خوشحالیت را بروز نده چون ممکن است بقیه ناراحت یا پررو بشوند، ناراحتی ات را بروز نده چون ممکن است بقیه خوشحال یا دلخور بشوند. بخش زیادی از انرژی هر ایرانی در طول روز صرف بروز ندادن می شود. علم روانشناسی ثابت کرده است که "بروز" از بین نمی رود بلکه از شکلی به شکل دیگر در می آید. بعضی از این شکل های دیگر عبارتند از: لایی کشیدن، دست به یقه شدن، طاسی و سرطان."

 

نقل شده از ضمیمه طنز مجله داستان / هدیه شب یلدا سال 89

 

+ توی کتابخانه ام نشسته بودم و بی هدف کتابها را ورق می زدم که این مجله قدیمی دستم رسید و دقیقا همین صفحه اش باز شد. جالب بود برام. فکر نکردم ببینم درست ه یا نه. به صورت کلی هرگونه مطلق گویی برای من شک برانگیز و محل تامل ه. حتی همین  که مطلق بگبم هر گونه مطلق گویی اشتباه است!

 

++ این مطلب برام جالب بود و هست اما در عین حال که ارتباطی بین این مطلب و جنبه های مثبت "خود بودن" هست من همچنان معنا و مفهومی که ارزشمند باشه برای مطلق "خود بودن" نمی شناسم و در ذهن من بیشتر نوعی فریبکاری فکری و رفتاری ه تا یک سبک زندگی مطلوب. "فریبکاری" در معتای عام اون شامل فریب دادن خود و دیگران...

 

+++ حداقل ماهی یکبار میریم کتابفروشی و هر بار مثل قبل یکی از بخش های جذاب کتابفروشی ها برای من، قسمت آثار روشنفکرهاست (غالبا جنبه های فلسفی دارند ولی نه همیشه). اما در عین جذابیت، شکلی از اشمئزاز از این آثار هم در درونم وجود داره که اغلب مانع از خریدن آثار یا حتی مطالعه حرف های اونهاست. همواره (تقریبا استثنائی رو یادم نمی یاد) بعد از رها کردن اون بخش این آیه در ذهنم جان می گیره که: "وَ إِذا قیلَ لَهُمْ آمِنُوا کَما آمَنَ النَّاسُ قالُوا أَ نُؤْمِنُ کَما آمَنَ السُّفَهاءُ أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکِنْ لا یَعْلَمُون**" ...

من حتی تو حرف های (به نظر خودم) صحیح اینها نوری نمی بینم... هیچی! با اینکه با آثار و نظرات اونها اغلب نا آشنا نیستم.. برای امروز و دیروز هم نیست. از قدیم... بعضی از اینها تمام عمر روشنفکری خودشون رو صرف گفتگو از خدا و فکر کردن درباره او کردند اما در نظر من حرفهاشون نوشته هاشون بویی از خدا نمی ده که نمی ده که نمی ده... بعضی از اینها اگر خدا رو از ما نگیرند حتی ذره ای ما رو به او نزدیک تر و ما رو موحد تر نمی کنند که نمی کنند که نمی کنند... شاید ایراد از من باشه. مدعی نیستم که حتما حرفام و برداشتهام  درست باشه اما اینجوری می بینمشون...

 

++++  حاصل این همه طوفان و هیاهو هیچ است / زلف می ماند و انبوه پریشانی ها... 

حسین جنتی

 

 

 

*  سوره رعد / بخشی از آیه 30 : او پروردگار من است معبودی جز او نیست فقط بر او توکل کردم و بازگشتم فقط به سوی اوست...

 

**  سوره بقره / 13 : و چون به آنان گفته شود، شما نیز همان‌گونه که (سایر) مردم ایمان آورده‌اند ایمان آورید، (آنها با تکبّر وغرور) گویند: آیا ما نیز همانند ساده‌اندیشان و سبک مغزان، ایمان بیاوریم؟! آگاه باشید! آنان خود بى‌خردند، ولى نمى‌دانند.


بی نشان :) ۹۷-۴-۲۹ ۲ ۷۸

بی نشان :) ۹۷-۴-۲۹ ۲ ۷۸


یا دلیل المتحیرین


چی میشه که آدم ها به جایی می رسند که حتی وقتی از خدا حرف می زنند آدم احساس نمی کنه دارن حرف خدایی می زنند؟ گاهی آدم بوی بد و متعفن انحراف رو در لفظ به لفظ کلماتشون حس می کنه... نمیدونم ایراد از من هستش که نسبت به بنده های خدا بدبینم یا واقعا خدا خدا گفتن شون هم حقیقی نیست و دروغ ه؟ اصلا حرف حق یه رنگ و بوی خاصی داره... عطر داره. حرف حق اگر به حق گفته بشه تو جان آدم می شنینه اصلا... شاعر به حق گفته: "رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر..."


:::

تو سوره انعام آیات 22 تا 24، یه قضیه جالبی مطرح می شه. یه گروهی از آدم ها هستند که میان پیش خدا و "قسم می خورند" که از مشرکین نبودند اما خداوند متعال می فرماید "ببین چگونه به خودشون دروغ میگن"! این امر اونجایی اهمیت بیشتری پیدا می کنه و جالبتر می شه که خداوند متعال توی سوره نبا می فرماید: "لا یتکلمون فیها الا من اذن له الرحمان و قال صوابا". یعنی تو روز قیامت هر کسی حرف بزنه "درست حرف می زنه". درست حرف زدن هم اون قدر که من می دونم یعنی مطابق ملکات قلبی اش صحبت می کنه (نه اینکه راست می گه لزوما)... یعنی اون آدم ها -نه تنها باورشون که- "ملکه قلبی شون" این بوده که مشرک نیستند (موحد و مومن هستند) اما در حقیقت مشرک بودند...


وقتی حقیقت جلوه کنه و درون و باطن ما تمام و کمال نمایش داده بشه، چی می بینیم؟ خودمون رو می شناسیم اصلا؟ یا فرار می کنیم از خودمون؟ یا خودمون رو تکذیب می کنیم... می گیم نه! این من نیستم...! از خودمون چه تصوری ساختیم و اونجا با کی رویرو می شیم؟ با چی روبرو می شیم...؟ ببین چه خواهد شد که آدم کسی رو که بیش از تمام عالم دوست داره؛ بلکه تمام عالم رو برای او می خواد و می طلبه تکذیب می کنه... ما مشغول و دلخوشیم به آیینه ای که ظاهرمون رو نشون می ده و فراری و غافلیم از آیینه ای که حقیقتمون رو نمایش می ده... اگر راست باشه این حرف ها چه اوضاعی ه اون طرف خط ...


+

هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست

مدعی باشد اگر بر سر پیکان نرود

صفت عاشق صادق به درستی آن است

که گرش سر برود از سر پیمان نرود

سعدی



دلمون زیادی گرفته...



بی نشان :) ۹۷-۳-۰۹ ۱ ۸۳

بی نشان :) ۹۷-۳-۰۹ ۱ ۸۳


هو اللطیف

 

توی نظر مردم زیاد عاقل جلوه می کنم! خیلی ها فکر می کنند عاقلم. اما در واقع حقیقت نداره. من یک مرد خیلی احساساتی ام! دیروز دوباره این بهم ثابت شد. نه اینکه عقل نداشته باشم! نه! اما احساس گاهی زیاد غلیه داره در وجود من. البته خودم بهش می گم احساسات عاقلانه! که درست نیست! لااقل خیلی وقت ها درست نیست. اگرچه که به عنایت الهی  این حس ها اغلب بر آمده از اصول و چهارچوب های اصلی زندگیم هستند و اگر از این چهارچوب ها خارج بشن اگرچه که ممکنه گاهی غلبه هایی پیدا کنند اما من به شدت باهاشون مبارزه می کنم و اجازه ظهور نمی دم!

 

چهار ماهه اومدم به محل کار جدید. یعنی چهار ماه بیشتر نیست که می شناختمش. توی این مدت هم ارتباط کاری زیادی نداشتیم. معمولی و حتی کم. اما از هفته پیش که استعفا نوشت، حسابی ناراحتم و دیروز که برای آخرین بار خداحافظی کرد دلم حسابی گرفت... خودم هم فکر نمی کردم رفتن و ندیدن یک آدم - لااقل در حد یک همکار دور- اینقدر ناراحت و غصه دارم کنه...

 

:::

مگر به روی دلآرای یار ما ور نه

به هیچ وجه دگر کار بر نمی آید...

 

حافظ


بی نشان :) ۹۷-۳-۰۹ ۲ ۷۲

بی نشان :) ۹۷-۳-۰۹ ۲ ۷۲


هو الهادی

 

گفت: اینجا خادمی؟

تعجب کردم! کجای سر و وضعم به خادم ها می خورد؟ نگاهش کردم. یک کوله کوچک مندرس و یک پتوی نازک نخ نما روی کولش بود. توی دلم گفتم لابد پول می خواد.

با لبخند جواب دادم: نه! خادم نیستم.

پشتش را کرد به من و همانطور که می رفت گفت: ولی من همه جا خادمم... لبخندش را می شد از همان پشت حس کرد.

رکب خورده بودم ... آب سردی بود انگار روی سرم ...


بی نشان :) ۹۷-۳-۰۵ ۵ ۹۱

بی نشان :) ۹۷-۳-۰۵ ۵ ۹۱


یا رفیق


چهارده پانزده سال است رفیقیم. یکی از بهترین رفیق های من است با اینکه از برخی جهات خیلی با هم فرق داریم. مثلا روحیه هایمان صد و هشتاد درجه فرق می کند. او تعارفی و مبادی آداب است و من راحت! مثلا تا تعارفش نکنند میوه نمی خورد تازه اگر هم تعارف کنند ممکن است نخورد و من اگر کمی با میزبان آشنایی داشته باشم خودم می روم سر وقت یخچال! کم با کسی شوخی می کند و اگر هم بخواهد شوخی کند قبلش اعلام می کند و معذرت می خواهد و بعدش هم معذرت خواهی می کند و من همه اش مشغول شوخی و دست انداختن و اذیت کردن ام. بسیار محجوب و با جنبه است و هر آدمی دستش می اندازد و اذیتش می کند و او فقط می خندد و چیزی نمی گوید و من...! البته اخمالو و عبوس نیست. خیلی هم خنده رو و بشاش است.

از نظر سیاسی هم دو قطب مختلفیم. اصلا رفاقتمان با همین بحث های سیاسی جدی شد و ماندگار. توی بحث هم هر فحش سیاسی به هم می دهیم. داد و بیداد هم می کنیم. یادم هست یکبار در کوران انتخابات ٨٨ (قبل از انتخابات)، با یکی دیگر از رفقای جان رفته بودیم کوه و موقع برگشت نشستیم توی پارک جمشیدیه و دو سه ساعت داد و بیداد کردیم سر هم! البته آقا جواد ما محجوب است و کمتر داد و بیداد می کند. هر کسی رد می شد با تعجب نگاه می کرد.

او اهل نماز اول وقت و من رها از هفت دولت! هر وقت شد. او ساده بود و ما هفت خط...

من اهل شعر و ادبیاتم و او فقط مطالعات جدی! انگار بویی از احساسات نبرده است! شعر حافظ را برایش بخوانی نهایتا به مسخره یک به به مختصری بگوید و سری تکان بدهد و من ممکن است از درون به وجد بیایم. البته آدم بی احساسی نیست اما خوب "یخ" است. بروز بیرونی بسیار کمی دارد. دوزش هم بالا نیست البته. قبل از ازدواج که کاملا روحیه مردسالاری داشت هر چند بعد از ازدواج معلوم شد همه اش لاف تو خالی است (هر کسی لاف بزند همینطوری است. به تجربه دریافته ام این را). البته مردانه برخورد می کرد اما چه مردانه ای؟ نگویم بهتر است. صد بار به او گفته ام که آبروی هرچی مرد را برده ای! به شوخی البته...

او بیشتر عاقل است تا عاشق و من بیشتر دلی ام. گرچه او بیشتر با دلش تصمیم می گیرد و من دو دو تا چهارتا می کنم! ظاهرا کمی پارادوکسیال شد. نه؟


وقتی ازدواج کرد، اوایل همه چیز خوب بود. اما بعد از مدتی، همسرش حساس شد. حق هم داشت بنده خدا. وقتی توی جلسه بود و پاسخ تلفن همسرش را نمی داد، پاسخ تلفن مرا -شده در یکی دو جمله- می داد. وقتی حال و حوصله نداشت با همسرش بیرون برود... به نوعی فکر می کرد من هوویش هستم! شکایت او را به فاطمه ما هم کرده بود... به طعنه گاهی. من هم برای اینکه احساسش اصلاح شود کمی فاصله گرفتم. ماهی یکبار یا دو ماهی یکبار تماسی داشتیم یا دیداری. تماس هم می گرفتم مطمئن می شدم که خانمش کاری ندارد یا مزاحم شام و نهارشان نیستیم و ...


:::

همه این مقدمه ها را گفتم تا قضیه همین چند روز قبل را تعریف کنم که داشتیم بچه ها را می بردیم شهربازی. زنگ زدم به جواد و گفتم می رویم فلان جا. شما هم می آیید؟ کمی بعد زنگ زد که مهمان داریم ولی می آییم. روی همان سابقه قبلی گفتم خانواده را اذیت نکن. اگر مهمان دارید نیایید. گفت نه! مادرم اینها هستند و هماهنگ کردیم. خلاصه آمدند.

بعد از ٥ دقیقه خانم ها گفتند که پس بچه ها پیش شما باشند و ما برویم دوری بزنیم که رفتند. محوطه بسته ای بود. بچه ها بازی می کردند و ما هم نشسته بودیم یک گوشه ای و حرفمان را می زدیم. وسط ها هم یک مسابقه دارت با هم دادیم که چسبید. برای جواد هم پشت هم اس ام اس میامد!

موقع برگشت فاطمه خانم می گفت با خانم آقا جواد قرار گذاشتیم ماهی یکبار بچه ها را بگذاریم پیش شما و برویم خرید! تصمیم گرفته به جای مقابله با عمق رفاقت شما از این ظرفیت استفاده کند! گفتم بیچاره جواد!


این طرح را هم ببینید:  اینجا


دریغ و درد که تا این زمان ندانستم

که کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

#حافظ


بی نشان :) ۹۶-۱۲-۱۶ ۱ ۱۴۱

بی نشان :) ۹۶-۱۲-۱۶ ۱ ۱۴۱


یا رفیق*

 

- مامان! چه روز خوبی ه امروز! چقدر همه چی قشنگ ه! چقدر هوا عالی ه! چقدر داره خوش میگذره! من چقدر حالم خوب ه! چقدر خوشحالم!

 

+ چرا؟ مگه چی شده؟ امروز که خیلی هوا آلوده است! چی شده که فکر می کنی همه چی قشنگه؟

 

- آخه داریم می ریم پیش دوستام! برای همین همه چی خیلی قشنگ ه!

 

 

:::

سالها قبل در هنگام وقوع زلزله رودبار و طارم (سال 69 به گمانم) پدرم زنجان بود. شاید خودش یادش نباشد یا الان جور دیگری تعریف کند اما من چیزی که آن روزها تعریف می کرد به یاد دارم. تعریف می کرد که :

شب خواب بودم که احساس کردم زمین می لرزد. چشم باز کردم و دیدم که لامپ به شدت تکان می خورد. فهمیدم زلزله است. با خودم گفتم مرگ دست خداست! بی خیال! بخوابیم! اما 5 دقیقه بعد از شدت سر و صدای مردم بیدار شدم و رفتم بیرون ...

 

:::

دیشب تکیه داده بودم به کمد و محمدحسین روی پایم داشت می خوابید که تکان های زلزله شروع شد. 5-6 ثانیه بیشتر طول نکشید. کمی وسایل و خوراکی جمع کردیم توی یک ساک کوچک و گذاشتیم دم در، لباس های مرتب پوشیدیم که اگر خدای نکرده ماندیم زیر آوار لباسمان مناسب باشد. نماز آیات را خواندیم و بعد تخت گرفتیم خوابیدیم! اصلا هم بی خوابی نکشیدیم! در حالیکه همسایه ها ریخته بودند توی خیابان و حسابی شلوغ شده بود. چقدر حال داد این خواب دیشب...! گرچه که احتیاط شرط عقل ه...!!

 

:::

5 دقیقه بعد از زلزله داشتیم جوک های مردم را می خواندیم! علی هستند مردم ما! در شرایطی مثل دیشب چه طنزهای فوق العاده ای ساخته بودند!

* خدا خودش راس و اول و آخر همه رفیق بازهاست... ای کاش رفیق بازی رو از خدا یاد بگیریم...


بی نشان :) ۹۶-۹-۳۰ ۲ ۱۲۸

بی نشان :) ۹۶-۹-۳۰ ۲ ۱۲۸


هو الانیس

 

عجیب است. حتی برای خودم هم عجیب است اینکه چند وقتی است دل نگران و ناراحت دل کسی هستم که حتی درست نمی شناسمش. حتی تر نمی دانم کجاست و چه می کند. حال دلش چگونه است و در چه وضعی به سر می برد؟ آیا اصلا مشکلی دارد یا نه؟ آیا گرفتاری برایش پیش آمده است؟ اگر گرفتاری دارد از چه نوعی و در چه زمینه ای؟

در کل چند سالی که او را می شناسم شاید 20 کلمه بیشتر با هم همکلام نشده ایم. آن هم تا حدودی خصمانه و ناراحت کننده. دست بالا و سرجمع 1 ساعت بیشتر او را ندیده ام و هیچوقت هیج حس خاصی نسبت به او نداشته ام.

چرایش را هم نمی دانم. فقط می دانم در عالم نخی است که اهلش را چون یک نخ تسبیح به هم وصل می کند... بیایید برایش دعا کنیم... برای غریبه هایی که دورند اما آشنا به نظر می رسند. از قلبشان انگار نوری به دلمان می تابد... برای غریبه هایی که بی آنکه بشناسیم دوستشان داریم... بی آنکه بشناسیم دل نگرانشان می شویم ... بی آنکه بشناسیم احساس نزدیکی و رفاقت داریم... بی آنکه بشناسیم حس خوبی به ما منتقل می کنند ... حالمان را خوب می کنند... آنها که نمی شناسیم اما حرف های نگفته زیادی بین مان هست... قلبمان گواهی می دهد که می شود ساعت ها با آنها گفت و شنید و خسته نشد...

بیایید امشب برای غریبه ها دعا کنیم. غریبه های دوستداشتنی اطرافمان. یا نه غریبه های دوستداشتنی... هرجا که هستند...


 


بی نشان :) ۹۶-۹-۲۸ ۴ ۱۶۷

بی نشان :) ۹۶-۹-۲۸ ۴ ۱۶۷


یا لطیف




:::

چهره اش به درویش ها می ماند. موهای آشفته ای که تا روی شانه اش رسیده اند، سبیل هایی که روی لب هایش را گرفته و تقریبا از بناگوش در رفته حساب می شود، ریش های بلند صوفی منشانه و یک صدای خش دار که نشان می دهد احتمالا با یک تلاش خستگی ناپذیر، سیگار می کشد!

اینها را بگذارید کنار اظهار نظرهای نامفهوم و گنگ فیلسوف گونه ضد روشنفکری. مثل این می ماند که مادربزرگ مرحوم ٨٠ساله من در دورافتاده ترین روستاهای گیلان در خصوص اثرات انرژی تاریک بر فعالیت سیاهچاله ها صحبت کند! حتی اگر در سوابقش خوانده باشید که از همکاران سید مرتضی آوینی بوده است در سوره، گمان می کنید که توی آبدارخانه می چرخیده و چند جمله ضد روشنفکری هم به گوشش رسیده است و اینجا و آنجا نقل می کند! از من چه انتظاری دارید؟!


:::

واقعیت این است که تا همین دو سه روز پیش، «یوسفعلی میرشکاک» برای من حتی در حد همین توصیفات هم نبود. با وجود ارادتم به سید مرتضی، تصورم این بود که از کسانی است که خودش را به سید چسبانده اند و آوینی هم زیر بال و پرش را گرفته است که کمکی کرده باشد و او حالا مدعی است به همراهی و اینها.

راستش آدم ظاهرگرائی نیستم ولی یادم نیست از یوسفعلی میرشکاک چه دیده ام یا خوانده ام که انقدر از او فراری بودم و بدبین. دو سه روز پیش اما فرصتی دست داد تا مصاحبه «حسین دهباشی» با او را در برنامه اینترنتی "خشت خام" به تماشا بنشینم. وصف برنامه "خشت خام" را چند وقت پیش شنیده بودم. نسبتا سر و صدای زیادی به پا کرده بود. اما چندان تمایلی به دیدنش نداشتم. این بار هم نمی دانم چه اتفاقی افتاد که رویش کلیک کردم. کاری به برنامه خشت خام ندارم. اما هرچه بود "یوسفعلی میرشکاک" خیلی بیش از انتظار من ظاهر شد. به مرام اش و خودش علاقه مند شدم. به رندی و خوش صحبتی اش. اگرچه که برخی حرفهایش همچنان برایم نامفهوم بود. به گمانم از آن دسته آدم هایی آمد که آدم می تواند ساعتها با او و خاطرات و نظراتش همراه شود و خسته نشود. پای کلام و مرامش بنشیند و حوصله اش سر نرود. اگرچه که با خیلی از حرفهایش موافق نبودم ولی شیرین بود و خوشمزه!

اصلا حالا که فکر می کنم به نظرم می آید که هرکسی بوی سید مرتضی را استشمام کرده است انگار مایه ای دارد که می ارزد به شنیدن حرف هایش. می ارزد که پای فکر حرف و سخنش بنشینی. می دانی؟ آدم هایی که اینجوری باشند زیاد نیستند. سید مرتضی مانند یک شاخص و نشانه، آدم های خاصی را به خودش جذب کرده است (و همه را هم مسحور و مغلوب شخصیت ؛ فکر کن آدم تاثیر ناپذیری مثل مسعود فراستی را مثلا!)  که امروز که آدم نگاه می کند هیچ سنخیتی هم با هم ندارند. از سید حسین حسینی و مسعود فراستی و یوسفعلی میرشکاک گرفته تا رضا برجی و ابراهیم حاتمی کیا را. از حسین معززی نیا تا سعید قاسمی و نادر طالب زاده را...

بگذریم از سید مرتضی (که چند بار خواسته ام برایش و در وصفش بنویسم و نتوانسته ام. در کلمه ها و جمله های من نمی گنجد این مرد... ناتوانم در توصیف احساسم نسبت به او...). "یوسفعلی میرشکاک" را می گفتم. مصاحبه جالبی است. اما آنچه که بیش از بقیه موارد نسبت به او جذب کرد، بیش از نظرات و عقایدش، بیش از شورمندی حرف ها و مشاهده حالاتش، بیش از بهلول مآبی و رندی و شیدائی اش... شعر هایش بود. حقیقتا انتظار نداشتم یک آدم "دوزاری" (به زعم من) اینقدر ذوق لطیف و زبان شعری قدرتمندی داشته باشد. راستش لطافت و عمق شعرهایش غافلگیرم کرد...


:::

من از تو هیچ نمی خواهم

جز اینکه

بین من و آفتاب نباشی...


ساده به نظر می اید این شعر نیمائی. اما شاید بتوان حقیقت و یا آرمان و آرزوی یوسفعلی میرشکاک را در همین کلمه های ساده جستجو کرد. بگذارید کمی از فهم خود را از این شعر بنویسم. این شعر، آهنگین شده همان کلماتی است که در تاریخ از قول "دیوژن حکیم" نقل شده است که خطاب به اسکندر مقدونی بیان کرده است جملاتی که در بستر خود تا حدی سیاسی به نظر می آیند (اگر احیانا از این قصه خبر ندارید داستانش را اینجا ببینید). اما یوسفعلی میرشکاک با حذف نام گوینده و شنونده، آن را تعمیم داده است به تمام "تو"های عالم و این جملات را از یک قصه سیاسی - اخلاقی تبدیل کرده است به یک شعر عاشقانه - عرفانی که ضمن حفظ بستر سیاسی - اخلاقی اش یک اتوبیوگرافی هم هست (برای فهم این مورد آخر باید مصاحبه اش را دید. خصوصا ١٥ دقیقه اولش را. انگار که او خود را توصیف می کند یا آرزو و آرمان خود را ( اینکه دیوژن حکیم انقلاب اسلامی باشد مثلا ...) این ذوق لطیف میرشکاک است که از این کلماتی که همه ما کم و بیش شنیده ایم و ساده از کنار آن گذشته ایم شعری استخراج کرده است با این مختصات. عاشقانه، عارفانه، سیاسی، اخلاقی ...

درویش بی اعتنا به قدرت و رند ما، کلماتی را نگاشته است که اگرچه نعل به نعل برای دیوژن حکیم است اما دیگر کلمات او نیست. شعری است از "یوسفعلی میرشکاک" و متعلق او...


   



بی نشان :) ۹۶-۸-۰۹ ۰ ۷۶

بی نشان :) ۹۶-۸-۰۹ ۰ ۷۶


۱ ۲ ۳

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان