تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


یا ارحم الراحمین



خیلی از ما، وقتی که صحبت از آتش جهنم می شود، گمان می کنیم دارند درباره یک امر "نسیه" صحبت می کنند. درباره "یک جایی" حرف می زنند که "وقتی مردیم" و به شرطی که مشمول لطف و رحمت الهی نشویم و در صورتی که شفاعت اولیا الهی شامل حالمان نشود و اگر ... و اگر ... و اگر ...، گرفتارش خواهیم شد. مثلا یک دره بزرگ و عمیق را تصور می کنیم که شعله های آتش تویش زبانه می کشد یا پر است از مواد مذابی شبیه به مواد آتش فشانی که دارد زیر پایمان قل قل می کند... شاید در آن لحظات خودمان را تصور کنیم که مرده ایم و آورده اند ما را کنار آن دره. توی ذهنمان ذل می زنیم به آتش غضب الهی و اگر باور کنیم که خداوند هم می تواند انقدر سنگدل باشد که آدم ها را اینطوری عذاب کند، کمی بترسیم...بعد هم با کمی گریه و اشک از خدا بخواهیم ما را اینگونه نسوزاند... بگوییم که طاقت نداریم بگوییم که ضعیفیم در برابر عذابش... بعد هم تمام... دوباره روز از نو روزی از نو...


:::

اما به گمانم حقیقت خیلی با این تصور فاصله دارد. به گمانم حقیقت این است که "عذاب الهی " اصلا اصلا یک "اتفاق نسیه" نیست. نقدِ نقد است. همین الان هست. همین الان بعضی ها توی آتش معذبند و برخی توی بهشت متنعمند. اگر تکبر داریم همین الان توی جانمان آتش روشن کرده ایم. آتشی که به فرمایش معصوم علیه السلام ما را تاب و طاقت تحمل آن نیست. اما نه تنها تحمل می کنیم که با آن خوشیم و گاهی افتخار هم می کنیم. با حرص بیشتر خواهی مان، همین الان -نه که در کنار آتش- که در دل آتش نشسته ایم و نمی فهمیم. طمع، شهوت، غضب، تنبلی ، حسد، بخل و ... همه شان آتشند توی وجود ما... آتش هایی که خودمان روشنشان کرده ایم، در آن دمیده ایم و شعله ودش کرده ایم...بیا امشب محکم تر بگوییم "خلصنا من النار یا رب..." نه که از آن آتش نسیه که ما را از آتش طمع مان از آتش حرص مان از آتش غضبمان از آتش نفهمی مان از آتش تکبرمان از آتش شهوتمان از از آتش حسدمان از آتش طغیان و سرکشی مان از خود خود خود مان نجات دهد... از آتش هایی که همین الان در وجودمان شعله می کشد...


:::

اشک اما همان آب آسمانی است که بر بلد میت فرو می ریزد و زنده اش می کند... اصلا اشک از جنس زمین نیست. اشک از آسمان می آید هم خودش و هم روزی اش... اشک از دل می جوشد و دل خانه اوست مال اوست سهم اوست ... اشک ها هم برای تو نیست... اشک ها هم آب طهور خداست ... و کذلک تخرجون...


 

:::

امشب را بیدار بمانیم و قلبمان در خواب باشد چه فایده دارد؟ امشب شب بیداری قلب هاست... بیا قلب هایمان را بیدار کنیم... از خدا بخواهیم بیدارمان کند... راستش اول باید ببینیم  و با تمام جانمان بفهمیم که خودمان نمی توانیم بیدار بشویم... خفته را خفته کی کند بیدار ... ؟ آن وقت است که از تمام جانمان از او می خواهیم که بیدارمان کند... از خدا می خواهیم که نجاتمان بدهد... از خودمان فراری می شویم ... بیا محکم محکم به خدا بگوییم :

الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقظتنی بمحبتک...



نظرات (۲)

  • یه دوست ...
    چهارشنبه ۲۴ خرداد ۹۶ , ۰۵:۴۶
    خلاصه اینکه یه حوّل حالنایی احتیاج هست..

    + چند سال قبل که کلاس نوشت داشتم توی وبلاگم، نوشته بودم که استاد ظریفیانمون میگف، بهشت و جنهم خودمونیم، احوال خودمونه ..

    اللهم غیّر سوء حالنا بحُسن حالک ..

    الدعا..
    • author avatar
      بی نشان :)
      ۲۴ خرداد ۹۶، ۱۰:۱۶

      سلام :)

      قبول باشه ازتون. استادتون به نظرم درست گفتند. البته من توفیق کلاس نوشت خوندن نداشتم اون زمان :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان