تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


یا حـ سـ یـ ـن


ویزا نمی خواهد بیا! در مرزها غوغاست
اینجا؛ تماشایی ترین منظومه ی دنیاست

مهر خروج، آغاز یک معراج شیرین و
چشم گذرنامه به دست یاری سقاست

با هر که می گویی بترس از مرگ، از داعش
می گوید عاشق باش! حالا که خدا با ماست

اجر هزاران جنگ بدرت می دهند اینجا
موسای روحت در مقام قرب أو أدناست

از مرز مهران تا نجف ، هر جا که موکب هست
دور و برش جمعیتی شوریده سر پیداست

این موج جمعیت خروشی پشت سر دارد
این قطره قطره، جمع گردد،وانگهی دریاست

این راهپیمایی که میلیون ها نفر دارد
میعادگاه وارثان داغ عاشوراست

این راهپیمایی فقط یک راه رفتن نیست
آماده باش عاشقان یوسف زهراست

از این ستون تا آن ستون بوی فرج آید
من مطمئنم منجی موعود در اینجاست

گفتم از اول ...تا به آخر حرف من این است
زائر تماشا کن ...تماشا ...اربعین زیباست

 

محمد موحدی مهرآبادی

+

++

در ادامه مطلب متنی است که سال ٩٣ نوشته ام برای اربعین. آن زمان آقا محمدحسین یکساله بود و نفیسه خانم را هم نداشتیم. برای یادگاری فقط...

یا رب


یک پیرمرد لاغر و نحیف بود با یک ریش کوتاه سفید و یک پیرزنی همراهش. معلوم بود که روستایی هستند. قدش نسبتا کوتاه، یک عرقچین روی سرش بود و خمیده خمیده راه میرفت. رفت جلو و به مداح کاروانشان گفت که من هم می خواهم بخوانم امروز. مداح هم از آن مداح های "حرفه ای". روضه ای و بعد هم نوحه ای. تمام که شد پیرمرد بلند شد و همه اهل کاروان هم! اهل کاروان همه رفتند و پیرمرد با پیرزن همراهش تنها ماند. دفترچه اش را باز کرد رو کرد به حرم حضرت اباالفضل و شروع کرد به نوحه خوانی. با یک صدای یواش که به زور می شنیدیم و با سبکی قدیمی که دیگر این روزها کمتر جوانی می پسندد. همه اهل کاروان رفته بودند. حالشان را کرده بودند. اشکشان را ریخته بودند و دیگر کاری به کار این پیرمرد که لابد از صدایش هم خوششان نمی آمد نداشتند. خودش بود و پیرزن و ما که چند قدم دورتر نشسته بودیم و ناظر این جریان. آدم ها می آمدند بی هیچ توجهی رد می شدند و این پیرمرد می خواند و اشک می ریخت. حاضرم قسم بخورم که همه آن مجلس گرم و سوزناک و با حال یک طرف و مجلس ساده و بی مشتری این پیرمرد یک طرف. حاضرم قسم بخورم که خود صاحب حرم آمد و نشست پای نوحه این پیرمرد عامی و ساده و روستایی. حاضرم قسم بخورم که همه آنها که رفتند از کفشان رفت نگاه خاص حضرت عباس. حاضرم قسم بخورم ...

 :::

ما هم رفتنی شدیم. فردا صبح ان شا الله و اگر خدا بخواهد. این بار "کوچولوی" قلقلیمان هم هست. اصلا برای خاطر اوست که ما هم داریم می رویم. برای هیات هایی که رفت برای سینه هایی که زد و برای "یا حسین"هایی که گفت...

ما هم رفتنی شدیم. یادتان خواهم بود ان شا الله. یاد همین چندتا مخاطب انگشت شمار وبلاگم. به جایتان اگر قسمت بود، چند قدم راه خواهم رفت. همه مسیر را اصلا برای شما دوستان مجازی ام و همه دوستان واقعی ام خواهم رفت. برای شما آدم هایی که دلتان سوخته است. برای شما می روم تا این وسط کاسبی کنم. برای شما می روم تا "زیارت بی قدر و ارج" من "قدر" پیدا کند برای خاطر شما. من "پای رفتن ندارم" می خواهم با "پاهای شما" بروم با "چشم های شما" نگاه کنم با "لبهای شما" حرف بزنم با "دل های زیبا و قیمتی شما" زیارت کنم. می خواهم با "بغض های خالصانه و صادقانه شما" با "اشک های بی ریا و ریزان شما" با "چشم های آرزومند و حسرت زده ای که دوخته اید به صفحه تلویزیون" گریه کنم...

ما هم رفتنی شدیم. و اگر می شد به جای حرم و زیارت، کنار هر "موکبی" می ایستادم و نگاهشان می کردم. کنار هر کسی که به زایران اباعبد الله خدمت می کند می ایستادم و می گذاشتم به من "که زائراباعبدالله نیستم" خدمت کند! مبادا که بی هوا از کنار التماس هایش رد بشوم و دلش بشکند. اگر می توانستم یک شب که "ام علی" این پیرزن "فقیر و باصفای عراقی" نتوانسته بود "زائر اباعبدالله را مهمان سفره خودش کند"، یک شب که همه زائران سیدالشهدا بی خبر از صفای او "از کنار التماس هایش بی توجه گذشته اند"، یک شب که "غصه در دل این ذریه حضرت زهرا نشسته که چرا امروز زائر گیرش نیامده که از او پذیرایی کند" می رفتم در خانه اش را می زدم دست هایش را می بوسیدم ، به پایش می افتادم و "التماسش می کردم که مرا یک شب مهمان خودش کند". که یک شب به من به عنوان "زایر سیدالشهدا" جا بدهد. بعد حتما با خودم فکر می کنم که "امام زمان" وقتی اینجا می آیند کجای این اتاق می خوابند. کجا نماز می خوانند. کجا گریه می کنند برای جدشان...

ما هم رفتنی شدیم و اگر این غرور لعنتی اجازه می داد به جای زیارت، در این فاصله ٩٠ کیلومتری پای همه آنهایی را که "هیچ چیز نداشتند که به زایر اباعبدالله" بدهند و التماس می کنند که بیا بنشین تا "پاهایت را بمالم" را می بوسیدم. اگر این غرور لعنتی اجازه می داد دست همه آنهایی را می بوسیدم که "آب می دهند به دست زائر ها" که تشنه نباشند مثل آقایشان. دست همه آنها که انقدر خاکی هستند که "التماس کنند" به زایر اباعبدالله. دست همه آنها که برای سیدالشهدا "همه داراییشان را آورده اند" تقدیم زائرانش کنند...

ما هم رفتنی شدیم و اگرمی شد این سفر را عوض می کردم با آه یک نفر که قسمتش نشده که او "با قلبش کربلایی" شده و ما "فقط رفته ایم این راه را"...

ما هم رفتنی شدیم و دعا کنید که این "رفتن"، حجاب زیارتمان نشود! دعا کنید که بعد از "این همه دیدار کربلا"، یکبار هم "کربلایی بشویم". دعا کنید "اهل بشویم" "اهلی بشویم". دعا کنید برای "همسفر کوچولویمان و مادرش". دعا کنید که زائر بشویم که حسینی بشویم که "برویم" که "پای رفتن" که "بال پریدن" پیدا کنیم...

ما هم رفتنی شدیم و دعا کنید که "خریدنی بشویم" که "رفتنی" بشوم.

ما هم رفتنی شدیم و می دانم که اگر برگردم، اولین حرفی که می زنم این است: "کربلایی نشدم خجلت از این غم دارم..."


نظرات (۲)

  • پرواز ...
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ , ۱۷:۲۶
    سلام . راست راستش را بخواهید از اول پریدم آخر . انگار که معلوم بود از رفتن نوشته اید ... پریدم آخرش و آخرش را خواندم و بعد از اول شروع کردم ... 
    خب این طبیعی ست آدم از یک جایی به بعد خسته بشود از اینکه به همه بگوید:
    نجف ؛ جای من هم سلام دهید ...

    از یک جایی به بعد دقیقه به دقیقه و لحظه به لحظه فقط داره به خودش میگه 
    خاک دو عالم بر سرت که انقدر نالایقی که حتی وقتی همه ی تلاشتم میکنی ؛ بی جواب میمونه ...
    یهو به خودت میایی و می بینی دیگه هیچ رقمه رمقش نیست ... رمق فقط شنیدن ... رمق ندیدن ... رمق شنیدن " یادت بودم " ها حتی ... رمق ِ جا موندن ... رمق ِ موندن . . . . . . .


    .

    بگذریم از مای جامانده ... ما را چه جای حرف ؟؟
    اگر فرصتش رو داشتید بعد هاداز عکس العمل پسرتون هم بنویسید ... دوس دارم بدونم از نگاه یه بچه ؛ اونجا چه خبره ...

    • author avatar
      بی نشان :)
      ۲۵ آبان ۹۵، ۰۸:۳۲

      راستش این متن برای سال ٩٣ بود. البته اگر خدا بخواد امسال هم می رم اما خودم تنها.

       ان شا الله درباره اش می نویسم و درباره اتفاقات و بعضی حواشی درونی و بیرونی... به هر حال نایب الزیاره خواهیم بود.

      درباره عکس العمل اون زمان پسرم هم چشم چیزهایی که یادم ه می نویسم براتون.

      +

       تقصیر بیان ه که فکر کردید که مال امساله. من اولین بار بود که از این امکان استفاده کردم که بخوام مطلب در ادامه متن مجزا نمایش داده بشه و مطالب قبلش نمایش داده نشه. اما امتحان کردم دیدم که اگر دوستی مستقیم وارد این مطالب (پست) بشه فقط همون مطالب نوشته شده در ادامه مطلب رو می بینه و نوشته های قبلش رو نمی بینه و برای دیدن کل مطلب باید وارد وبلاگ بشه و بعد ادامه مطلب رو کلیک کنه. برای همین اصلاح کردم. البته این ایراد برنامه نویسی هستش به نظرم. 

  • پرواز ...
    دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵ , ۱۹:۲۱
    تا آخر آخرش مال ۹۳ست؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان