تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


یا رب العالمین

 

بعد از این همه وقت همسایگی و بعد از اینکه آن نخ تسبیح نامرئی عالم، در این سرزمین مجازی ما را این همه طولانی گرد هم نشانده است، بگذارید رازی را برای تان بگویم: راستش را بخواهید من کتابهایی را که خیلی دوستشان داشته باشم نمی خوانم... نه اینکه اصلا نخوانم؛ می خوانم، اما تا وقتی که شیب علاقه ام مرز خیلی دوست داشتن ش را رد کند! تا وقتی که عاشقش بشوم. تا وفتی که آنقدر مرا در درون خودش بکشد که اشکم را در بیاورد... و بعد ... ناگهان ... بوووووم ... ! کتاب را می بندم و می گذارم توی کتابخانه ام...

 

می دانی؟ اگر بخواهم ریشه یابی اش کنم، یکی از دلایلش «ترس» است (شاید بهتر باشد بگویم دو تا از دلایلش ترس است). اگر روزی از ترس هایم بخواهم بنویسم (آن جوری که روزگاری یکی از همسایه های بسیار عزیز اینجا (اگر جرئت کنم و خود را همسایه آن مرد بزرگ بدانم) می نوشت)، حتما می توان برای دو تا از آنها این ... (نمی دانم اسمش را چه می توان گذاشت، عادت که نیست، کار هم نیست، خصلت؟ شابد...) را مثال آورد. دو تا ترس در وجود من چنین تصمیمی را موجب می شود. یکی اش ترس از اینکه «من مرد این کتاب (یا هرچیزی) نباشم»...! وقتی می بینم این حجم از شیفتگی نمی تواند مرا از برخی خصوصیات و کارهای ناپسندم باز دارد، لااقل در زمانی که در فضای این کتاب زندگی می کنم، با خودم فکر می کنم من شایسته  خواندن این کتاب نیستم. این کتاب برای من نیست. دارد این کتاب در دستهای آلوده من حیف می شود...

دیگری آنکه می ترسم از اینکه آن اوج روحی و معنوی ای که این کتاب در برایم ایجاد کرده است دیگر تکرار نشود. یا بال پرواز من بریده شود یا اینکه روح و قلم نویسنده از آن آسمان به زمین هبوط کند... که بدون شک اولی محتمل تر است...

 

:::

این «کتابهای نخوانده» در روح من حسی خاص و عجیب می آفرینند. احساس هایی که تا مدت ها با آنها زندگی می کنم، اوج می گیرم و لذت می برم. بعضی «لحظه» های آن کتابهای نخوانده، مهمان روزها، هفته ها، ماه ها و سالیان من هستند. مثلا آن «لحظه» از کتاب «ارمیا»ی رضا امیرخانی. همان مکثی که «ارمیا»، چند دقیقه پیش از شهادت «مصطفی»، در تشهد نماز، می کند بین «السلام علینا» و «علی عباد الله الصالحین»... من سالها مهمان همان مکث بوده ام و مهمان آن فکری که کرد که «من چه ربطی دارم به بندگان صالح خدا...؟»... راستش را بخواهی هنوز هم گاهی پیش می آید که مهمان این لحظه ام کنند...(البته ارمیا را سالها بعد دوباره دست گرفتم و بالاخره خواندمش... )

 

:::

یکی از اینها «قیدار» است. هم کتابش و هم خودش... «قیدار» برای من کتاب خاصی است. ویژه است. انگار که کتاب زندگی. من همیشه «جون» را خیلی دوست داشته ام اما «قیدار» او را آورد میان زندگی ام. مرام و معرفت را برایم مجسم کرد. آن سطوح ویژه و خاص دینداری را آن اعتقادات خاص بی نظیر زنده کننده را متجلی کرد. همین است که عاشقانه دوستش دارم. کتابی که نخوانده ام انقدر برایم عزیز است. حداکثر صد صفحه طول کشید تا عاشقم کند. حالا اما دارد گوشه کتابخانه خاک می خورد و همان دوتا ترس نمی گذارد برش دارم. دیگر داستانش درست یادم نیست. فقط "جون"اش یادم هست و اینکه «قیدار» ماشین های نو اش را می فرستاد برای «آچارکشی»... می فرستاد تا یک آدم "مومنی" پیچ هایش را باز کند و با نام مولا دوباره ببندد...

 

 

 

پ.ن 1: 

 البته کتابهای دیگری هم هستند که به این سرنوشت دچار می شوند. مثلا کتابهایی که «نمی فهممشان» (این حرف برای چون منی راحت و آسان نبود!!). منظورم کتابهای خیلی سنگین نیست. منظورم کتابهایی اتفاقا ساده اما چند لایه است که احساسم می گوید حرف هایی دارند برای گفتن اما من نمی توانم حرف هایشان را آن طور که باید و شاید، درک کنم. هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بفهممشان. (یاد حرف آقای امجد افتادم. میگفت "عمیق ترین حرف من این است که به حضرت عباس خدا هست...". از همان جمله ها که چندان نمی فهمیم اما به نظر پیش پا افتاده است...). لایه هایی دارد که به این راحتی در دام نمی افتند.

منظورم آن لایه های زیرین عجیب و غریبی نیست که بعضی منتقدان در جستجویشان هستند و گاهی با صد من سریش هم به کتاب نمی چسبد.

منظورم باز آن کتاب هایی هم نیست که نویسنده اش سعی می کند برای من پز درک و فهم نداشته اش را بدهد و برای خواننده کلاس روشنفکری گذاشته اند. ابنها همه اش به ابتذال کشیدن اندیشه و فکرند. منظورم اینجور کتابها نیست. (پشت یکی از این کتابها نوشته بود: "در هر صفحه این کتاب عبارت ها و جمله هایی هست که می توانید برای دیگران بفرستید...!" هر چه بگویم از ابتذال این جمله خواهد کاست). منظورم عمیق بودن و چند لایه بودن است... اصلا بی خیال... :)

 

پ.ن 2:

درست است که نو نیستم... و این هم درست که چیزی نمانده است تا به چهل سالگی ام... اما ای کاش صاحب نفسی پیدا بشود «آچارکشی» ام بکند... پیچ و مهره هایم را باز کند و دوباره با نام مولا ببندد...



نظرات (۳)

  • صحبتِ جانانه
    جمعه ۱۶ آذر ۹۷ , ۰۶:۴۲
    چه قدر جالب
    من یعضی کتاب ها رو از یه جایی به بعد می بندم میذارم کنار
    به همچین دلایلی تقریبا

    +قیدار عالی بود...



    +کتاب خوب معرفی کتید یه وقت:)
    • author avatar
      بی نشان :)
      ۱۶ آذر ۹۷، ۱۴:۲۷
      چه جالب که شما هم اینجوری هستید  (:


      من گرچه که معروفم به کتابخوان بودن در دنیای واقعی اما واقعیت این ه که خیلی کتابخوان نیستم. با این وجود چشم. اگر کتابی مناسب عموم بود که خیلی شناخته شده نبود حتما معرفی می کنم.
  • پرواز ...
    جمعه ۱۶ آذر ۹۷ , ۲۳:۲۷
    دروغ نیست اگه بگم من از صبح ده بار این صفحه رو باز کردم و یه سری چیز میز تایپ کردم ولی باز پاک کردم.


    بخونید. قیدارو بخونید... نصفه نیمه نسوزید ... تا ته ِ ته ِ تهش بسوزید . 
    یا رومی ِ روم یا زنگی ِ زنگ ! 
    • author avatar
      بی نشان :)
      ۱۷ آذر ۹۷، ۱۰:۱۶

      عه عه عه ! چرا؟ حیف شده :(


      گفتم که عادتم رو. (عادت؟ خصلت؟ کار؟ ... هنوز نمی دونم چیه! حالا هر چی. همینی که نوشتم!) گاهی گذر زمان باعث میشه بتونم ادامه بدم. مثل ارمیا. گاهی هم نمی شه مثل بعضی کتابها که ننوشتم و قیدار. تا به حال که نشده ولی می خونم ان شا الله. این ایراد منه که باید کتاب هایی که دوست دارم رو جرعه جرعه بخونم نمی تونم لاجرعه سربکشم. باید چند صفحه بخونم، کمی صبر کنم هضم بشه مزه مزه کنم بچشم بعد دوباره چند صفحه بعد... ان شا الله می خونمش.

  • پرواز ...
    يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷ , ۰۸:۲۶
    البته این حس شما رو من هم درک کردم ها. منتهی این طور نبوده که کتاب رو کنار بذارم تا چند وقت دیگه برم سراغش. یعنی پیش اومده که قسمت ِ اوج کتاب، کتاب رو بستم و ادامه ندادم و به قول شما کمی صبر کردم که هضم بشه. نهایت یک روز ! 




    می دونید یاد چی افتادم ؟ ( باور کنید جدی دارم میگم ها )
    مامانم که ته دیگ سیب زمینی میذاره توی بشقابم، اون اول یهو همه ی ته دیگو نمیخورم.
     به هزار و صد تیکه ی مساوی تقسیمش می کنم و با لقمه ها دونه دونه می خورمش. می خوام بگم که لاجرعه سرش نمی کشم، جرعه جرعه می خورمش :))))
    ولی هیچ وقتم نمی ذارمش ته ِ غذا بخورمش چون فکر میکنم که اگر یهو زد و مُردم ، ته دیگ سیب زمینی نخورده از دنیا می رم و ناکام ! 
    این بند آخرش که دور از جون شما ولی خب به هر حال احتماله دیگه :D

    دوباره نتیجه می گیریم که قیدارو بخونید و تمومش کنید. باشد که شما هم به این نتیجه برسید. 
    • author avatar
      بی نشان :)
      ۱۸ آذر ۹۷، ۱۶:۱۴

      :)

      یه نکته ای رو در متن به دلایلی سانسور کردم و صریحا نگفتم و فقط اشاره کردم و اون اینکه  این اتفاق خاص درباره همه کتابهایی که من دوست دارم نمی افته درباره کتابهایی می افته که من از اونها بهره معرفتی می برم و برام "چیزی" داره. به عنوان مثال یه باریه کتاب 700 صفحه ای رو در یک روز و نیم تموم کردم. جذابیت کتاب برای من طوری بود که کتاب رو زمین نذاشتم. توی سفر مشهد بودیم و با رفقا. ولی این کتاب فقط یک رمان بود. یک رمان پر کشش و جذاب. اما بهره معرفتی نداشت برای همین زمین هم نموند. به سرعت خونده شد. "قیدار" و امثال قیدار رو باید با صبر خوند تا توی جان آدم بنشینه و الا اثر گذرا و زود گذری رو خواهیم داشت. اینها با معرفت نوشته شدند. اینها از قلب های عمیقی برخواستند...

      حتما دوباره دست خواهم گرفت و ان شا الله خواهم خواند.



       اما درباره اون موضوع مردن و ناکام موندن و ... بعدا کامنتی براتون می نویسم که مرتبط با متن شماست اما مرتبط با اینها هم هست. اگر خدا بخواد و فرصتی مناسب برای تمرکز و جمع بندی ذهنی فراهم بشه.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان