تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم ...... «و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم


هو اللطیف

 

ویرانه ایم و در دل گنجی ز راز داریم
با آنکه بی‌نشانیم، ما را تو می‌شناسی

آیینه‌ایم و هر چند لب بسته‌ایم از خلق
بس رازها که دانیم ما را تو می‌شناسی

از قیل و قال بستند، گوش و زبان ما را
فارغ از این و آنیم ما را تو می‌شناسی

در ما صفای طفلی، نفسرد از هیاهو
گلزار بی‌خزانیم ما را تو می‌شناسی

آیینه‌سان برابر گوییم هر چه گوییم
یکرو و یک زبانیم ما را تو می‌شناسی

لب بسته چون حکیمان، سر خوش چو کودکانیم
هم پیر و هم جوانیم ما را تو می‌شناسی

با دُرد و صاف گیتی، گه سرخوش است گه غم
ما دُرد غم کشانیم ما را تو می‌شناسی

از وادی خموشی راهی به نیکروزی است
ما روز به، از آنیم ما را تو می‌شناسی

 

گریده ای از شعر حضرت آقا


نظرات (۳)

  • E T
    جمعه ۲۶ آذر ۹۵ , ۰۹:۲۱
    بیاد این مصرع افتادم که شرح حال ماست!
    کلید قلعه ای متروکه اما خالی از گنجم . ..
    • author avatar
      بی نشان :)
      ۲۶ آذر ۹۵، ۱۳:۳۵

      اونقدری گنج توش هست که یه انگشتر  که از ارزشمندترین چیزها و خاطره انگیز ترین وسایل یه نفره , نذرش بشه! تازه  این در نگاه انسانهاست فقط

       

      +

      ما گله داریم از حذف نوشته هاتون...

  • آرزوهای نجیب (:
    جمعه ۲۶ آذر ۹۵ , ۱۲:۰۹
    اجازه هست شعر حضرت آقا رو نقد کنیم؟ 🙈
    • author avatar
      بی نشان :)
      ۲۶ آذر ۹۵، ۱۳:۳۱

      چرا که نه! بفرمایید

  • E T
    جمعه ۲۶ آذر ۹۵ , ۱۸:۰۷
    حق می دم. اما یاد یکی از سخنرانی های آقای قرائتی افتادم. در یک تناقضی که با شنونده پیش اومده بود می گفت:
    شما درست می گید. منم درست می گم.
    :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

اینجا کسی می نویسد در "همه چیز" به "غایت" "ناتمام"...

+

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

قاسم صرافان